نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 26, 2011

در انتطار یک بوسه!

در انتطار یک بوسه! 

همسایه تازه من با وجودی که سنی نداشت، شانه هایش افتاده بود. نگاهش عمیق، ولی غمگین بود. نگاه می کرد، اما نمی دید. هر وقت به او می رسیدم، سلام می کردم، وقتی از کنارم می گذشت، کمی سر بر می گرداند و آهسته پاسخ سلامم را می داد. مانند کسی بود که از دنیای دیگری آمده، بین ما زندگی می کند، ولی هنوز با خیالش در آن دنیاست. از خودم می پرسیدم، شاید خاطره ای او را شکنجه می دهد؟ چه خاطره ای؟ از کدام دنیا می آید؟ در درونش چه می گذرد؟
یک روز روبرویش ایستادم، راهش را سد کرده و سلام کردم. لحظه ای با همان نگاه غمگین و بی تفاوت در چشمانم نگاه کرد، پاسخ سلامم را داد و از کنارم گذشت. دو ــ سه بار دیگر این کار را تکرار کردم. هر بار حس کنجکاوی ام برای اینکه بدانم درون مرد چه می گذرد بیشتر می شد. یکبار پس از سلام و پیش از اینکه پاسخ مرا بدهد، گفتم؛ «اگر شما را به یک فنجان قهوه دعوت کنم می پذیرید»؟ بدون اینکه کلامی بگوید، با تکان دادن سر پذیرفت.

دو فنجان قهوه جلوی مان بود و نگاهمان به هم. با خود کلنجار می رفتم چگونه سخن آغاز کنم که او بدون مقدمه گفت: «هر بار که از پنجره اتاق آپارتمانم به آپارتمان آن طرف خیابان نگاه می کردم، دختری را می دیدم که از پشت شیشه به بیرون نگاه می کند. وقتی می دید که من می بینمش لبخند می زد. پس از چند بار لبخندها با تکان دادن دست همراه شد. تکان دادن دست گاهی با باز کردن پنجره، حتی در روزهای بارانی و برفی. چند بار با اشاره دست دعوتش کردم که با هم قدم بزنیم و نوشیدنی بنوشیم. سرش را به معنی نه تکان داد. چند بار هم با اشاره از او دعوت کردم که به آپارتمانم بیاید. پاسخ باز همان حرکت «نه» بود. یک بار هم با اشاره از او پرسیدم من به خانه اش بروم؟ شانه هایش را بالا انداخت. وقتی از خانه بیرون می رفتم چشمانش به من بود. وقتی از خیابان دیگر وارد خیابان مان می شدم، باز هم با نگاهش مرا تا دم در خانه دنبال می کرد. به خودم می گفتم؛ شاید روسپی باشد که مشتریان را اینگونه به خانه اش دعوت می کند. دقت کردم، به هیچ کس لبخند نمی زد و برای کسی هم دست تکان نمی داد. فراموش کردم بگویم… جز من برای یک نفر دیگر هم دست تکان می داد، خانم مسنی که از همان خانه بیرون می رفت و برمی گشت. گویا سریدار آنجا بود، و در آپارتمان طبقه هم کف زندگی می کرد. یک روز به خود قبولاندم که به دیدار دختر بروم. نه می دانستم نامش چیست و نه اینکه باید کدام زنگ را فشار بدهم. چند ضربه روی اولین پنجره زدم، همان پیرزن آمد و در را باز کرد. گفتم؛ می خواهم دختری با این نشانی را ببینم.
ــ بهتر است نبینید!
ــ چرا؟
ــ چرایش را نمی گویم!
تعجب کرده و بار دیگر اصرار کردم. گفت:
ــ گفتم که که بهتر است نبینید، حالا که اصرار می کنید، طبقه سوم، آپارتمان سمت راست.
سپاسگزاری کردم و آرام از پله ها بالا رفتم. در راه پله ها صدای نواختن پیانو و ویولون به گوشم می خورد. به در اپارتمان رسیدم. در باز بود! صدا از همانجا بود.آرام مانند دزدی وارد شدم. با شگفتی دیدم مردی ویولون می زند که از کمر به دختری چسبیده است. دختر پیانو می نواخت. وقتی مرد مرا دید دست از ویولون نواختن کشید و خودش را تکان داد. دختر هم دستش را از روی پیانو برداشت و سرش را برگرداند، تا مرا دید با حرکتی تند هر دو 90 درجه چرخیدند، و در کنار پیانو قرار گرفتند. دختر دستش را بلند کرد، گویی می خواهد مرا در آغوش بگیرد. چشمانش را خمار کرد، لبخندی بر لب. در انتطار بوسه ای!

در آینه روبروی مرد دیدم که او چشمهایش را بسته و سرش را به زیر انداخته است. لحظه ای شگفت زده ایستادم. سپس مانند کسی که چاقو در قلبش فرو رفته و آخرین لحظات زندگی اش را می گذراند، تند از اپارتمان خارج شدم، به زور خودم را تا پایین پله ها کشیدم. پیر زن گفت:
ــ گفتم که بهتر است نبینید!…

پس از آن دختر وقتی مرا نگاه می کرد، دستی تکان نمی داد و لبخند نمی زد. هر لحظه نگاهش زخمی بر زخم هایم بود. پس ازمدتی پرده ی پنجره را می کشیدم. در خیابان سر به زیر راه می رفتم. از نگاهش می ترسیدم.
یک ماه ــ دو ماه ــ سه ماه. پس از آن چند بار نگاه انداختن از لای پرده، متوجه شدم که دیگر دختر پشت پنجره نیست. از سریدار پرسیدم.
پیرزن گفت: «دختر راحت شد. بردارش مرد. مرده اش را از دختر جدا کردند.عمل جراحی سختی بود، تصور کنید، کسی که تمام عمر – بیست چهارسال- شب روز با او بود، در گذشت. حالا در بیمارستان دانشگاه بستری و حالش رو به بهبود است.»…

پس از جنگ و جدال طولانی با خود به دیدار دختر رفتم. روی سمت چپ دراز کشیده بود و به در نگاه می کرد. تا مرا دید لبخندی بر لبانش نقش بست. دسته گل را روی میز کنار تختش گذاشتم. دستش را به طرفم دراز کرد. چشمانش را خمار کرد و سرش را بالا آورد. لب بر لبش گذاشتم. دستش را به دور گردنم حلقه کرد، سرش را آرام در دست گرفتم و موهایش را نوازش کردم. نمی دانم چه مدت طول کشید. یکباره احساس کردم که دستش افتاد. در چشمانش نگریستم، بسته بود. لبانش همچنان خندان. در انتطار بوسه ای»…

5 خرداد 1390 ــ 26 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. بسیار رومانتیک و دراماتیک. اگر چنین دلداده ای در راه باشد قول میدهم زنده بمانم!

  2. عالی بود

  3. زیبا بود…

  4. واقعاٌ عالی بود. می شد حتی به یک رمان تبدیلش کرد. موضوع بسیار عالی است. استعداد رمان پردازی هم دارد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: