نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2011

شما را می رنجانم!

چند روز پیش خانمی ضمن انتقاد دوستانه از من گفت: «سنی از شما گذشته، جوان بیست ــ بیست دوساله که نیستی که این چیزها را بنویسی، شما یک نویسنده ای!» ( البته نگفت خیر سرت نویسنده ای، و اگر هم می گفت حق داشت.) وقتی خوب به حرف این خانم فکر کردم، دیدم درست می گوید، جوان بیست ــ بیست دو ساله نیستم، ولی با وجودیکه سنی از من گذشته کودکی بیش نیستم.

غمگینم، برای کودک مردگان، کودک درون خود مردگان غمگینم. کودکان هم گاهی با مهر ورزی دست شما را گاز می گیرند.

گناه من این است که اندیشه و نگاهم به هموطنانم عاشقانه است. گویی یک ـ یکشان نزدیکترین و بهترین من اند، همچو دیوار سدی که بشکند، و آب سد به دریا ریزد، خود را با آنها یکی می بینم.

 خدا هم نمی تواند، آب سد را از آب دریا جدا کند. و اگر آفتاب بر دریا بتابد، آب دریا ابر شود و  برف شود، برف ببارد! خدا هم نمی تواند بگوید: «این ذره برف از آب سد است، آن ذره از آب دریاست.» نهاد برف سپید است، روی سپید می ماند. نهاد ذغال سیاه است، روی سیاه می ماند.
و، نهاد من کودک و عاشق و دیوانه است، شرمی از آن ندارم. رویم سیاه که گاهی عاشقانه با نیش قلم و  گفتارم شما را می رنجانم. 

29 دی 1389 ــ 19 ژانویه 2011 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: