نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 4, 2011

نانجیب بی جنبه!

حسن آقا رفیق ما، آدم دوست داشتنی با معرفت و بگو و بخندی است، ولی هیچوقت شانس نداشت.
چندین سال پیش می گفت: «یه ماشین دست دوم خریدم. زیاد کار نکرده، نوی نو، مال یک دکتر بود. از خونه تا مطبش باهاش بیشتر نرفته، لاستیکاش رو نگاه کن، انگار همین دیروز زیرش انداختن!» چند روز بعدش ظهر قرار بود بیاد خونه من واسه ناهار. ساعت دو بعد از ظهر اومد. گفتم چرا دیر کردی؟ گفت؛ «لاستیک عقبم پنچر شد، لاستیک جلومم سابیدگی داره.» یک ماهی گذشت، به روز عصر بود، یه دفعه دم خونه ام صدای غرش هواپیما شنیدم، به خودم گفتم حتما یک هواپیما فرود اجباری کرده. از پنجره نگاه کردم، دیدم دود زیادی بلند شده و حسین آقا از ماشینش اومد پایین. خیال کردم ماشین آتیش گرفته، با عجله رفتم پایین، حسن اقا مثل همیشه خندید و گفت: » ماشینم روغن سوزی داره، لوله اگزوزش هم سوراخه، تهش باد میده.» گذشت!

دوسه سال بعدش حسین آقا گفت: «میخوام زن بگیرم!» گفتم مبارک باشه، این خانم کیه؟ گفت؛ «زن دکتر … جراح معروف که ازش سی سال مسن تر بود، از یک کنفرانس که در برزیل میومده، هواپیما سقوط می کنه و می میره.» با خنده گفتم با اون سن وسال آقای دکتر، خانم زیاد کار نکرده، امیدوارم مثل ماشینت نشه که هر روز یه جاش خراب شه و خرج رو دستت بذاره، آخرش هم…! نگاهی به من کرد و گفت: «نترس به موت قسم تهش باد نمیده!»
یک روز هم من و چند تا از رفقا رو به خونه اش دعوت کرد که با همسرش آشنا بشیم. بعد از مدت کوتاهی که با این خانم خوب آشنا شدم، دیدم لنگه حسین آقاس، در و تخته رو خدا خوب به هم جور کرده. زنی با معرفت، لوطی، بی شیله پیله. به جون خودتون قسم پیش این زن، از پیش خواهرم راحت تر بودم. انگار از شکم یه مادر بیرون اومده باشیم. هر چه دلم می خواست جلوش می گفتم، این خانم هم به اندازه سرسوزنی فیافه نمی گرفت.
بازم گذشت!

هنوز سر دو سال دیگه نشده بود، که خانم کمر درد و پا درد گرفت، چربی  و قندش هم بالا رفت و سخت رژیم می گرفت. با همه این حرفا از خنده شوخی دست ورنمی داشت. یه روز جلوی حسین آقا به همسرش گفتم: «خانم زود به روغن سوزی افتادی، مثل ماشین تون. حسین آقا سرش و انداخت پایین نگاهی مثل خر به نعلبندش، به من کرد و لبش رو گاز گرفت. خندیدم و گفتم نه نترس یقیه اش رو نمی گم.

دوسه سال دیگه ام گذشت. یه روز حسین آقا گفت: «هفته دیگه می رم بیمارستان پروستاتم رو یه عمل کوچیک کنن، یه عمری کونمون رو سالم نگه داشتیم، * حالا اینا توش انگشت کردن.» گفتم مال منم همینطور. گفت؛ «تو که عادت داری.» گفتم نترس تو هم عادات می کنی. کاری نداریم! در مدت کوتاهی حسین آقا به روغن سوزی افتاد، پا و قلب و روده اش رو عمل کرد. حالا هر چند زن و شوهر با عصا راه می رن مرتب دوا می خورن، ولی بزنم به تخته از خنده و شوخی حتا با مرضاشون  دست ورنمی دارن. یه روز حسین آقا یه خورده دولا شد، چیزی از زمین ورداره تلنگش در رفت. گفتم زکی، تهت هم که باد میده، با خنده گفت: **»دیدم-دیدم بزه شد، ما یه عمری شنیدیم و خندیدیم وهیچی نگفتیم، حالا یه دفعه تو شنیدی، دیدم ــ دیدم راه انداختی، نا نجیب بی جنبه!!

*برای معاینه و تشخیص پرستات، اول از همه انگشت به کان مبارک آدم می کنند.

*گوسپندی از جویی پرید. لحظه ای دمبه اش بالا رفت. بزی که پشت سرش بود، با داد و بیداد داد گفت: «فلانت رو دیدم، فلانت رو دیدم.» گوسپند گفت: «ما یک عمری دیدیم و به روی خودمون نیاوردیم، حالا تو یه دفعه دیدی سر و صدا می کنی؟»

 

22 آذر 1389 ــ 13 دسامبر 1010 ــ اردوخانی ــ اورایز

Advertisements

Responses

  1. سرنوشت حسن آقا سرنوشت همه ما است با این تفاوت که بعضی ها برای معاینه ی پروستات بیشتر مراجعه می کنند و بعضی ها کمتر.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: