نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2010

داستان سرایی کن!

من هیچوقت نمی خواهم داستان بنویسم، این داستان است که در درونم فریاد می زند، بنویس، بنویس…!
تنها فریاد نمی زند! مرا اسیر کرده و شکنجه ام می دهد ومی گوید: بنویس، بنویس…!
گاهی هم با مهربانی و التماس می گوید: خواهش می کنم بنویس!
می پرسمش از کجا آغاز کنم؟ می گوید: از آنجا که من اغاز شدم، از نخستین قطره اشک، از نخستین لبخند، از آن لحظه ای که مرا دیدی و تجربه کردی، غمگین یا شاد شدی، و خیال کردی مرا فراموش کردی و من در وجودت جوانه زدم. آرام ــ آرام در جسم و روان ات ریشه دواندم و شاخه و برگ دادم. تا ننویسی گل و میوه نمی دهم! بنویس، تا یکی بگوید: گلش زیبا و خوش عطر است و میوه اش شیرین.

دیگری بگوید: گلش زشت و بدبو و میوه اش تلخ است.
 یکی هم نه این و نه آن گوید. این یکی نه گل می کارد و نه میوه می چشد. آنکه گل نمی کارد و میوه نمی چشد، قدر میوه و گل چه داند؟ بیچاره نمی داند که بذر مرا با بی تفاوتی در وجودش نابود کرده است.شادم از آنکه گل مرا زیبا و میوه ام را شیرین می پندارد.غمی در دل ندارم از آنکس که گل مرا زشت و بدبو و میوه ام را تلخ می داند. شاید گلی زیبا تر و خوش بوتر دیده و میوه ای شیرین تر از من چشیده باشد. اما در رنج و شگفتم از آنکه به من، بی تفاوت است. چون برایش نیستم. آنکه داستان برایش نیست، خود نیست. بگذریم از آنکه گل داستان می بوید، میوه اش می چشد، خود داستانی است و نمی داند. و آنکه در دلش بذر داستان رشد می کند و شاخ و برگ می دهد، داستانسراست. داستان سرایی کن!

30 آذر 1389 ــ 21 دسامبر 2010 ــ  اردوخانی ــ  بلژیک ــ اوریز

Advertisements

Responses

  1. گوئی در این مطلب خود را به درخت سخن گو تشبیه کردی ، آندرختی که میوه اش سخن است و سخن ها مثل میوه ها ، مراحل پختگی را که طی کردند ، شروع به ریزش میکنند و در این هنگام از تو میخواهند که آنهارا جمع کنی در سبدی یعنی در قا لبی و بدست مردم بدهی تا از شّر آنها خلاص شوی که البته تو خود میدانی که خلاص شدنی در کارنیست . انشااله…. فضل اله تو را شفادهد .

  2. یزدان عزیز ،مشکل در شر نیست. مشکل در من است که هر لحظه با نوشتن یک درد را التیام می بخشم، درد دگری وجودم را فرا می گیرد. سال هاست که دردی پس از دردی وجودم را تا ننویسم رها نمی کند. من با این درد خانه زاد شدم

  3. خُب تولّلی هم همین درد رو داشته و برای تسکین خودش گفته « دردی که با تحمّل خواری شود دوا ـــ با درد خوگرفته ، مدادوا نمیکنم »


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: