نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 11, 2010

کاشکی من و تو هم عروسکی بودیم.

 چرا زود به دنیا آمدم؟ چرا تو دیر به دنیا آمدی؟ چرا همسایه شدیم؟ چرا وقتی در گهواره گریه می کردی، مادرت به سراغت نرفت؟ چرا من که دخترکی بودم رفتم، و عروسکم را به تو دادم، و باز هم گریه کردی؟ وقتی بغلت کردم، خندیدی؟ چرا پس از آن ای پسرک چند ماهه عروسک و همبازی من شدی؟ و چرا تنها در آغوش من آرام به خواب می رفتی؟ چرا بزرگ شدیم، و من همان دخترک نماندم و تو همان پسرک؟ خوش به حال پسرک ها و دختر بچه ها که می توانند آزادانه با هم بازی کنند و همدیگر را در آغوش بگیرند. چرا من و تو ای عروسکم حق نداریم عاشق یکدیگر باشیم؟ تنها به این دلیل که چند سالی از تو بزرگترم؟! چرا دخترهای مسن حق ندارند عاشق پسران جوانتر از خود شوند؟ عشق که سن وسال نمی شناسد. و چرا مردان پیر حق دارند، همسران  جوان داشته باشند، اما زنان نه؟ این قانون ها را در کدام کتاب الهی یا زمینی نوشته اند؟

معشوقم بیا، بیا از این دیار که عشق من به تو، ننگ من، و عشق تو به من، شرم توست، برویم. برویم به دیاری که بتوانیم، دست در دست هم در خیابان های شهر، در ساحل دریا، در چمنزار و در کوهستان آزادانه بگردیم، دیوانه وار قهقهه بزنیم، همدیگر را در مقابل چشم دیگران در آغوش گیریم، بر لب هم بوسه زنیم، برای یک روز، حتی برای لحظه ای. لحظه ای جاودانی. و پس از آن…
خوش به حال عروسک ها که بزرگ نمی شوند. کاشکی من و تو هم عروسکی بودیم.

29 فروردین 1389 ــ 18 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی


Responses

  1. بیا که برویم از این ولایت من و تو…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: