نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2010

شبی که برای بچه گرگ ها داستان سرایی کردم!

داستان کودکان.هدیه به روانشاد نصرت … * توجه که تا آخرین لحظه زندگی از شوخی و خنده خود داری نکرد. و حتی درد و بیماری و مرگش را هم به شوخی گرفت. انسانی که هیچ زمان کودکی اش را گم نکرد.

 چند روز پیش، خسته از هیاهوی شهر، به دشت و جنگل پناه بردم. در آغوش دشت مست بودم، به دور خود
می چرخیدم، با آهنگ باد، تک درختان دشت را در آغوش می گرفتم و می رقصیدم. به جنگل رسیدم، خسته نشستم و پای دراز کرده، بر درختی تکیه دادم و به خواب رفتم. زمانی که بیدار شدم، ماه در پس ابری گاهی پنهان، گاه دگر پیدا با من دالی می کرد. صدای زوزه گرگی از دورشنیدم. صدا نزدیک و نزدیکتر شد، برق چشمانش را دیدم، لحظه ای بیش نگذشت، روبروی خودم دندان های تیز سپیدش را دیدم.  کمی ترسیدم.
گرگ به من نزدیک شد و گفت: «تو را از آن زمان که پای در دشت گذاشتی دنبال کردم. دیدم به دور خود می چرخی، با درختان می رقصی، چمن را نوازش می کنی، گاهی شادی و می خندی، گاه دگر سر در گریبان غمگینی، با زمین و آسمان، با هر چه می بینی در گفتگویی، به خود گفتم، این داستان سراست!» سپس ادامه داد: «می خواهم داستانی از داستان هایت را برای بچه های ما نقل کنی.»
با لبخندی به نشانه پذیرش سر خم کردم و گفتم: زیر بار زور نمی روم مگر به زور.
گفت: «زوری نیست، خواهشی است، خواست دلی است.»
گفتم: من زندگی را جدی نمی گیرم، شوخی کردم، با همه شوخی می کنم، خواهشت را با دل و جان می پذیرم. نفس گرمش را بر چهره احساس کردم.
گرگ زوزه ای کشید، دقیقه ای نگذشته بود، نخست درخشش چشمان چند گرگ و چندین بچه گرگ دیدم. سپس بچه گرگ ها را که به سر و کول هم می پریدند، با مادران آرام شان در یک قدمی خود. بچه گرگ ها همچنان بازی گوشی می کردند، یکدیگر را آرام گاز می گرفتند و به سر و کول مادرانشان هم می پریدند. چند گرگ زوزه کوتاهی کشیدند. بچه گرگ ها دراز کشیده، سر بر دو دست، یا سر بر پشت دیگری، مادرانشان هم پشت سر آنها بر دوپای عقب آرام نشستند.

یکی بود، یکی نبود. غیر از گرگ ها هیشکی نبود. اون زمان های قدیم یگ گرگ ماده بود که ده تا بچه داشت. یه روز بچه هاش رو گذاشت تو لونه و رفت شکار تا پستوناش پر شیر بشه و بره بچه هاش رو شیر بده، اما با تیر چند تا شکارچی کشته میشه. از اون طرف یک میش در باد و طوفان از گله اش دور میوفته و به لونه این گرگ پناه می بره. بچه گرگ ها که هنوز چشمشون واز نشده بود، خیال می کنن مادرشونه، و شروع می کنن از شیرش خوردن. چند روز بعد هم که چشمشون واز میشه فکر می کنن ماردشون همین گوسپنده اس. بعد از مدتی هم که بچه گرگ ها بزرگ می شن می بینن گرگ های دیگه می خوان به مادرشون حمله کنن، با زور ازش دفاع می کنن. هر وقت هم می خواستن برن شکار پنج تاشون کنار مادرشون می موندن، پنج تاشون می رفتن شکار. یواش ــ یواش گرگ های دیگه هم با بودن این گوسفند بین خودشون عادت کردن و کاری به کارش نداشتن. مردم با تعجب از دور می دیدن که یک گوسپند با خیال راحت بین گرگ هاس. خیلی از ادم ها کوشش کردن این گوسپند چاق و چله رو بگیرن، ولی نمی تونستن. یه وقتها دسته جمعی حمله می کردن برای گرفتن این گوسپند، ولی گرگ ها با دل و جون ازش حفاظت می کردن.

یکی از بچه گرگ ها پرسید؛ «بالاخر اون گوسفند چی شد؟»
گفتم: اون گوسپند بین گرگ ها زندگی کرد، تا اینکه پس از چندین سال به علت پیری در گذشت. این تنها گوسپندی در دنیا بود که به مرگ طبیعی مرد، بقیه به دست آدم کشته می شن.
یکی دیگر از گرگ ها گفت: «مگه این آدم غیر از گرگ، گوسپندا رو هم می کشه؟»
گفتم: این آدم به خاطر مال و مقام به هرکی که زورش برسه می کشه، حتی به پدرو مادر و فرزند خودش هم رحم نمی کنه.
سکوت غمگین و جان فرسایی حکم فرما شد. من و گر گ ها در غم انسان ها شریک شدیم. آرام خواب به چشمان بچه گرگ ها رخنه کرد. چند گرگ با زوزه های بلند به پاسداری نشستند. من که خسته آرام به زمین غلطیدم. گرگی ناله کنان آهسته، خودش را زیر سر من جا داد. بچه گرگ ها به نزدیک شدند. چندی سر بر پا و چندی سر بر بازو و سینه من به خواب رفتند. خوش بخوابید بچه ها، خوش بخوابید. من چنان میان آنها با خیال آسوده به خواب رفتم، که هرگز میان آدمیان به خواب نرفته بودم.

روانشاد توجه  نام کوچکش «نصرت الله» بود. او به شوخی می گفت: چون در ایران به جای» الله» سه تا نقطه می گذارند، برای اینکه به خدا توهین نشود، من «نصرت سه صفر» هستم.

پنج شنبه 04 نوامبر 2010 – 13 آبان 1389

Advertisements

Responses

  1. این نوشته بسیار زیبا و عالی بود.

    بسیار تکان دهنده!

    جای این را دارد که اصلاً به یک داستان کامل تبدیل شود.

  2. ابي جان
    داستان بسيار زيبايي است كه نشان از ذهني زيبا وسيال دارد .چندروزي است كه در سوئد هستم .بعد از سفر كوتاهي به ايتاليا ،و سپس به لندن خواهم رفت.
    با اميد سلامتي و ديدار شما

  3. از شرم تصمیم به گیاهخواری گرفتم..

  4. سلام آقای اردوخانی.. میشه لطفا ایمیل تون رو برام بذارین؟ با تشکر


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: