نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2010

آگهی اگاهی می آورد!

سال 1365 ــ 1986 به بیماری خیلی سختی دچارشده بودم، چنان رنج می یردم که آرزو می کردم هیچ گرگ بیابانی به آن دچار نشود، در غیر این صورت کمتر ماده گرگی شب راحت می خوابد. در ضمن شرم داشتم از بیماری ام جایی حرفی بزنم.
( باز هم با شرمندگی) حقیقت را بگویم راست شده بود و هر کاری می کردم  نمی خوابید. زمستان و تابستان بارانی گشادی می پوشیدم و دولاــ دولا راه می رفتم تا کسی متوجه نشود. کوشش می کردم به خانه کسی نروم. اغلب دوستان خیال می کردند کمر درد دارم، و با اظهار همدردی به من پیشنهاده می کردند؛ پیش فلان دکتر و جراح و فیزیوتراپ بروم، یا فلان داروی گیاهی وحیوانی را بخورم، و یا فلان ورزش خاص را بکنم. ولی من که آدم خجالتی و کم رویی بودم و هستم، رویم نمی شد مشکلم را با کسی، حتی دکتری در میان بگذارم.

تا اینکه در کیهان چاپ لندن خواندم: اگر مشکل جنسی دارید با ما تماس بگیرید، شماره تلفن و نشانی…
به خودم گفتم طرف ایرانی و حقه باز است، می خواهد مرا سر کیسه کند. چند هفته بعد دیدم، به زبان انگلیسی نوشته: sex problem see a specialist

 با نشانی تلفن. اینبار به خودم گفتم، طرف انگلیسی است و جدی. تلفن کردم، یک خانمی تلفن را برداشت و با صدای مکش مرگ مایی گفت: دکتر …
ــ  فارسی صحبت می کنید؟
ــ بله من فارسی حرف زد.
ــ من مشکل جنسی دارم.
ــ جنس شما مشکل است؟
ــ جنس من مشکل نیست، من مشکل جنسی دارم، چند ساله بلند شده و نمی خوابه.
ــ من از پشت تلفن نسخه نداد، شما لندن آمدن کرد.
ــ من از بروکسل تلفن می کنم.
ــ من بروکسل آمدن نکرد، شما اینجا، من شما را کرد معاینه، یکبار مراجعه، مشتری دایم.

 

من هم قرار ملاقات گذاشتم. در روز قرار از بروکسل به لندن رفتم، سر ساعت وارد مطب دکتر شدم. یک خانم خیلی خوشگل سکسی دیدم و به خودم گفتم حتما این چاره درد من است، خب این را هم امتحان می کنیم. این خانم، منشی دکتر بود. با صد ناز و غمزه سیصد پوند ما را تیغ زد، و بعد با هزار عشوه مرا نزد خانم دکتر راهنمایی کرد.
چشمتان روز بد نبیند، کاشکی همان خانم اولی چاره درد من بود. چشمم افتاد به یک پیر زن زشت و اخمو. سلام کردم، بدون اینکه جواب سلام مرا بدهد گفت: لخت شو!
آرام شروع کردم به کندن لباسم.
گفت: زود بکن.
لباسم را از تنم در آوردم.
گفت: بخواب روی تخت.
روی تخت خوابیدم. چشم و گوش و حلق و بینی و قلب و معده و روده، خلاصه همه جای مرا معاینه کرد، جز آنجایی که باید معاینه می کرد.
گفتم: هیچ جای من مشکل ندارد جز (اشاره به…) این.
گفت: ساکت. لباسم را پوشیدم و نشستم، خانم دکتر هم پشت میزش نشست و گفت: شما باید دعا خواند تا این را فراموش کرد.( فهمیدم مذهبی است)
گفتم: خیلی دعا خواندم، بهش فوت کردم، حتی دعا به گردنش آویزان کردم، ولی نخوابید.
گفت: شما باید در آب سرد شنا کرد، تا این از سرما خوابید.
گفتم: خجالت می کشم با این وضع به استخر شنا بروم، ولی بارها کیسه یخ رویش گذاشتم، یخ آب شد، این نخوابید!
گفت: شما باید ورزش کرد، شما خسته شد،این خسته شد، شما خوابید این خوابید.
گفتم: خیلی ورزش می کنم، من خسته، این بیدار و نمی گذارد بخوابم.
دیدم دارد کم ــ کم عصبانی می شود، عرق بر پیشانی اش نشسته، گفت: رابطه با همسر چطور؟
گفتم: زن و شوهر در غم و شادی همدیگر شریک اند،خیلی از شبها برای اینکه همسرم راحت بخوابد، من روی کاناپه می خوابم.
گفت: باید رژیم غذایی گرفت.
گفتم: گرفتم، بیست کیلو هم لاغر شدم، ولی این عین خیالش نبود.در ضمن همه اینهایی که شما گفتید، خودم هم می دونستم، احتیاج نبود که این همه راه بیام و این همه پول خرج کنم، فکر کردم دوایی برای من تجویز می کنید.
گفت: مرض شما برعکس همه، ما در دانشگاه پزشکی این یاد نگرفت، برای این نمی دانم چکار کرد.
گفتم: پس چاره اش چیه؟
یکدفعه بلند شد پیراهنش را بالا زد، با عصبانیت، فریاد زد، پس بیا من رو کردن کن!
پیش خودم گفتم، به چه بدبختی گرفتار شدم که برای رهایی از بیماریم، باید با این خانم نزدیکی کنم، خدایا خودم رو سپردم به تو، اگه این چاره درد من رو می کنه! آرام از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم، که ناگهان چیزی خورد توی سرم و افتادم روی زمین، بعد دو نفر مرا کشان کشان بردند و از مطب بیرون انداختند.
یا زحمت زیاد از زمین بلند شدم و به اولین کافه در چند قدمی مطب رفتم، پشت میزی نشستم یک قهوه سفارش دادم و «شروع کردم به اشک ریختن»، و به بدبختی خودم فکر کردن؛ از اینکه نزدیک بود برای نجات از این درد بی درمان با این پیر زن اخموی بد ترکیب نزدیکی کنم.
برای اینکه اشکم را پاک کنم، دستم را در جیب شلوارم کردم تا دستمالی در بیاورم که یکباره احساس کردم خوابیده! اول باورم نشد، دو دستم در جبیم کردم، بعـــــله! متوجه شدم خوابیده خوبیده!! پس از آن هر وقت راست می شد و نمی خوابید، به یاد آن خانم دکتر می افتادم، خودش خود به خود می خوابید.
حالا متوجه شدید که همیشه اگهی ها دروغ نیستند، و «آگهی آگاهی می آورد»، و من با پی گیری آن آگهی درد بی درمانم را درمان کردم.شاید شما بپرسید، حالا در سن 68 سالگی برای بلند شدنش چکار می کنی؟ پاسخ این است که باید کار را به دست کاردان سپرد.

30 مهر 1389 ــ 22 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز

Advertisements

Responses

  1. بسیار ممنونم که توانستی مرا بخندانی واقعا متشکگرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: