نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 21, 2010

مرگ شاعر!

شاعر معروف کشور ما پس از چند سال زندانی و شکنجه به بلژیک پناه آورد. در ابتدا اکثر ایرانیان مقیم بلژیک، و نشریات و رادیو تلویزون های ایرانی در غرب از او استقبال کردند، و می خواستند تا شعری برایشان بخواند، و در باره زندان و شکنجه اش در زندان، و بی رحمی نظام جمهوری اسلامی سخنرانی کند. او که شعر و سیاست را کنار گذاشته بود، به خواست آنها توجه نکرد و نمی خواست با ساز گروه های مختلف برقصد، گوشه گیر، و با گذشت زمان فراموش شد.
پس از شش سال شایعه شد که او به دست جمهوری اسلامی ناپدید شده. نشریات ایرانیان در غرب شروع کردند در باره اش مقاله نوشتن، و رادیو تلویزون ها سخنرانی کردن.

ایرانیان مقیم بلژیک( دو مرد نویسنده و دو زن شاعر، همه پناهنده سیاسی که مرتب به ایران می رفتند می آیند) برای اینکه از قافله عقب نمانند، کمیته ای به نام «شاعر ملی ما» تشکیل داند، و برای سالروز ناپدید شدنش مراسم با شکوهی، برنامه ریزی کردند. خانم ها هم مسئول تهیه شله زرد و حلوا و چایی شدند. در این مراسم در حدود صد نفر هم شرکت کردند. (ورودی ده یورو)

در روز سخنرانی شاعران و نویسندگان، پس از اعلام یک دقیقه سکوت شروع کردند از دوستی شان با شاعر ملی گفتن، و از شعر هایش، از شکنجه های زندانش، از انسایت و شرف و گذشت و بزرگیش تعریف کردن. حاضرین هم پرسش هایی می کردند که سخنرانان پاسخ می داند.

چند دقیقه ای به آخر برنامه مانده بود که یکباره در باز شد، و شاعر وارد شد و وسط سالن ایستاد وگفت: «همین امروز به بروکسل رسیدم» از چند نفر از دوستان شنیدم که شما یرای سالروز درگذشتم مراسمی برپا کرده اید، بدین جهت خودم را با شتاب به اینجا رساندم که بگویم من زنده ام، شرمنده از اینکه وقتی میان شما بودم قدر شما را نمی داستم و گوشه گیری را انتخاب کردم، نمی دانستم شما مرا آنقدر دوست دارید، و برایم ارزش قایل هستید، واقعا از این همه مهر شما سپاسگزارم. مادرم سخت مریض و در حال مرگ بود، با هزار زحمت و بدبختی قاچاقی از ترکیه به ایران رفتم تا مادرم را ببینم،( در حالیکه اشک می ریخت) ولی بدبختانه چند روز قبل از اینکه همدیگر را ببینیم در گذشت، و این آخرین ارزویش که دیدار تنها فرزندش که من باشم را به گور برد.»
یکی از دو نویسنده داد زد: «مرتیکه خیال کردی ما خریم، نمی دانیم که تو جاسوس جمهوری اسلامی هستی؟!» خانم شاعر گفت: «ما رو بگو که خیال کردیم تو گهی هستی، کثافت و نوکر آخوندها، من از همون اول می دونستم که این جیره خور آخونداس، ولی نمی خواستم بگم، حالا خوب دستش رو شد.» دو ــ سه نفر»  به طرف شاعر حمله کردند و چند تا مشت لگد به او زدند. هرکسی که از در خارج می شد نگاه غضب آلودی به او می کرد و چند تا فحش رکیک هم نثارش می کرد. سه ــ چهار نفر شروع کردند به جمع کردن  شله رزد و حلوا و بساط چایی. مدت زیادی طول نکشید که سالن خالی شد. شاعر ملی ما تنها ماند. آرام به طرف میز مجریان برنامه رفت، روی آن چند دقیقه نشست، بعد بلند شد، مقدار کمی حلوا که ته یکی از بشقاب ها مانده بود با دو انگشت خورد.
 روز بعد که آمدند سالن را تمیز کنند، جسد شاعر را یافتند.

اکنون چند سال از آن تاریخ می گذرد، هموطنان ما هرسال روز درگذشت «واقعی» شاعر ملی را با شکوه هرچه بیشتر برگذار می کنند.

21 مهر 1389 ــ 13 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز

Advertisements

Responses

  1. بعلـــــــــــــــــــــــــــــه اقا دعوا سر ملافه ملاست از رخت خوابها هر چی بود پر زده و رفته الان در خارج از کشور هم دوستان «بسیـــــــــــــــــــــــار»عزیز حداقل همون ملافه رو بچسبن و ده یورو ورودی برای مراسم مختلف رو بگیرن و شال سبز بفروشن! براشون کفایت میکنه! جه کنیم ملت قانع و سربزیری هستیم. تو پمپ بنزینها مون و بقالی ها و تاکسیهامون طلافیشو سر ملت در میاریم.مگه میشه کسی از بغلمون رد بشه و ما «حق خودمون» رو ازش نگیریم؟ اقا کفر میگی ها!

  2. ایکاش اسمی از این شاعر و سیاست پیشۀ ما میبردیدکه مخاطبانشما متوجه میشدندکه در بارۀ چه کسی صحبت میکنید . معلوم نیست کی شما میخواهیددر صحبت کردن تعارفات را کنار بگذارید و از سوم شخص ِ گنگ استفاده نکنید ؟ طرف هم به گزارش شما مرده ، دیگه از چی میترسید ؟

  3. خیلی از خواندن این مطلب لذت بردم، گرچه خارج نشینها نقش درخورتوجهی در تحولات کشور دارند اما در داخل حساسیتی نسبت به آنها پیدا شده است، به نظر می رسد از مرحله پرت هستند نه چیزی یاد گرفته اند و نه چیزی را فراموش کرده اند. میلیونها ایرانی در خارج قادر نیستند یک تلویزیون درست و حسابی راه بیاندازند دعواهای کوچک خود را به خارج برده اند. انتقاد از این هموطنان از زبان یک هموطن خارج نشین به من یکی خیلی چسبید.

  4. ابی جان
    ایا واقعی بود یا تکه کوچکی امیخته به تخیل ؟
    اما هرچه که بود ریشه در درد های واقعی جامعه ایرانیان چه در خارج و چه در داخل ایران دارد و طنز تلخی است.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: