نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 7, 2010

من و معشوقانم!

در دریای خیال و در کشتی خاطراتم با امواج بالا و پایین می روم. گر چه کوشش می کنم بادبان این کشتی»حقیقت»را مهار کنم، گاهی بادی سهمگین، همراه با طوفانی عظیم برمی خیزد، بادبان ز دستم رها می شود. کشتی به عمق دریا می رود، من با رنج فراوان به ساحلی یا سخره ای پناه می برم. از نو کشتی دگری می سازم و به دریای خیال روانه می شوم. نه تاجرم، نه صیاد، به دنبال حادثه می گردم. این چنین داستان می نویسم! 

از زمانیکه خود را شناختم، عاشق بودم. عشق همزادم بود و من همزمان چندین معشوقه داشتم. هر یک از معشوقه هایم می دانستند که معشوقه های دگری هم دارم، ولی چشم بر هم می گذاشتند.
هم زمان که با تیله قلقلی هایم عشق بازی می کردم، با قوطی خالی های کبریت قطار می ساختم و به سفر می رفتم، آن معشوقم، تیله ها را هم با خود می بردم. با معشوق دگر، با کاغذی کشتی می ساختم، در حوض کوچک خانه مان رها می کردم و به جهانگردی دور دنیا می پرداختم. در این جهانگردی، باز هم آنها را با خود می بردم.
 در یک جیب تیله قلقلی، در جیب دگر معشوق دگرم تیر و کمان، در پس چرخی که با چوبی در کوچه قل می دام. زمانیکه با رورورک و توپم بودم، معشوقان دگر، زیاد نمی بردم.
 یک زمان با زحمت فراوان توانستم مهریه معشوق دگرم «دو چرخه» را پیشاپیش بپردازم. دیوانه و شیدای معشوقم بودم. گاهی با معشوق زیبارویی بر ترکش، بر آن و محو تماشای این بودم.
آه که زمان زود گذشت، آن معشوقان را فراموش نکرده، در دام «ماشین» معشوق دگری گرفتار بودم. بارها در این » ماشین» با عاشقان و معشوقان زیبای خود، با دوستان، شاد، در سفر بودم.

آن معشوق ها با فروتنی حقیقت بینی جای به معشوقانی بهتر ز خود دادند،  معشوق جوانتر از من شدند. و من گرفتار عشقی بزرگ «کتاب» شدم.  در درون او، عشق ابدی خود «واژه» را یافتم. این معشوق هر لحظه که جای عوض می کند، جلوه دگری دارد. «واژه» دنیای زیبایی است که مرا به شگفتی وا می دارد. زیبایی در او معنی می گیرد. اکنون با این معشوق شب روز عشق بازی می کنم. این عشق بزرگ ابدی ام چنان وجودم را فرا می گیرد که تا عریانش نکنم، تا برایم نرقصد و آواز نخواند، و ذره به ذره وجوش را نوازش نکنم، رهایش نمی کنم. هرچه در او می بینم و به یاد می آورم، عریان بیان می کنم و می نویسم. شرم ز او که چنین بی حیایم. 

شرم بر من که سال ها از کنار قصر طلایی این معشوق»کتاب»، و آن قصر نشین زیبا «واژه» بی خیال، با بیهوده گویی گذشتم و ارج این و آن ندانستم.
گاهی این معشوق چنان مرا به شوق می آورد که اشک شادی از دیده ام روان می شود. گاه دگر چنان مرا شکنجه می دهد که اشک غم در دیده ام خشک می شود. زمانی بازیچه دست این معشوقم و زمان دگر او بازیچه دست من! به هر کجا که بخواهم می نشانمش. آنجا می رود که من می روم. آن می کند که من می خواهم. آن می گوید که من می گویم. شب و روزم با اوست. حتی در خواب هم با او بازی می کنم، عشق بازی می کنم. او در اندیشه و خیال من است و من ناتوان از وصف او.

«واژه» (ها) مانند گردنبندی از مرواریدند که در گردن دارم. مرواریدی سپید، نه سپید سپید. سیاه، نه سیاه سیاه. گویید که گردنبند زینت زنان است. «زن» زیباترین واژه است در این گردنبند. منع ام نکنید که مِردم و گردنبند بر گردن دارم.
بگویید که کدام » واژه» دنیایی نیست، تا من «معشوق» به حال خویش رها کنم؟ 

 14 مرداد 1389 ــ 5 اوت 2010 ــ بلژیک ــ اوریز ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: