نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2010

نقدی بر بوف کور صداق هدایت، از «آرش دکلان»

از زمان خودکشی صادق هدایت 19 فروردین 1330 تا کنون، مطالب بسیاری نزدیکان و بستگان او و اهل قلم در باره اش نوشه اند، و آثارش را نقد کرده اند. بسیاری از ادیبان در باره او سخنرانی کرده اند.
من به چندی از این سخنرانی ها رفته و گوش داده ام، و خیلی نقدها در باره هدیت خوانده ام. به نطرم بسیاری از این نقد نویسان و سخنرانان با بیهوده گویی حرف های خود را از زبان هدیت گفته، یا نوشته ها و گفته های های دیگران را تکرار می کنند.
نویسندگان بسیاری در باره «بوف کور» مقاله نوشته  و آن را به نقد کشیده اند، من اغلب آن ها را خوانده ام. از دید من هیچ کدام به گویایی نقد «آرش دکلان» نبود. شاید هم آن زمانی که داستان های هدایت، و نقدشان رامی خوندم، درک کافی از هدایت، به ویژه بوف کور نداشته ام.

آرش دکلان، نقد زیر را در باره بوف کور نوشت، و برایم فرستاد، تا نظرم را بگویم. پس از چند بار خواندن، جز آفرین و صد آفرین چه می توانستم بگویم؟ نمی دانم شما چه می گویید!؟

ریـــشـــــــــــــــــــه­هـــــــــــــــــــــای تـــــــــفـــکر عـــــــــرفــــــــــــــــــــــانی در بــــــــــــــــــــــــــــــــوف کـــــــــــــــــــــــــــــور

 این نقد به بوف کور را با این پیش­فرض می­نویسم که خواننده با این متن آشنایی دارد. چون این متن یک داستان بسیار مهم در تاریخ داستان­نویسی ایرانی و در واقع به نوعی باید گفت اولین داستان ایرانی است، تصور اینکه کسی آن را حداقل یک بار مطالعه نکرده باشد اندکی مشکل به نظر می­رسد. به این دلیل آشنایی خواننده با این داستان برای من یک پیش­فرض است؛ بدیهی است که خواننده­ای که این متن را نخوانده است، قبل از ادامه این بحث ابتدا باید این کتاب را که امروزه بر روی بسیاری از وبسایتها به صورت رایگان قرار دارد، یافته و مطالعه کند.

در بوف کور راوی با این قصد که می­خواهد خودش را به سایه­اش معرفی کند تا شاید از این طریق خودش را بهتر بشناسد، ماجرای خود را شروع می­کند. شخصیت سایه لرزانی که بر روی دیوار افتاده است و راوی برای شناخت خودش می­خواهد ماجراهایی را که از سرگذارنده است برای او تعریف کند اولین شخصیت، البته بعد از روای، و به زعم من کلیدی­ترین شخصیت این داستان است.

همه داستان از آنجا آغاز می­شود که یک روز پیرمردی که راوی نمی­داند عمویش است یا پدرش؛ چون شباهت عجیبی به هم داشتند، سر رسیده و راوی برای اینکه چیزی برایش آورده باشد، می­رود که از بالای قفسه یک بطری قدیمی شراب را بیاورد، که ناگهان یک سوراخ در دیوار می­بیند که در آن طرفش با یک تصویر عجیب مواجه می­شود؛ در آنسوی یک جوی آب زنی اثیری که به پیرمردی قوزکرده در زیر درختی سرو گل نیلوفر کبودی را تعارف می­کند. وقتی که راوی با این بطری شراب بازمی­گردد، آن پیرمرد که معلوم نیست پدرش است یا عمویش رفته است و از او خبری نیست.

این سوراخ برای همیشه مسدود می­شود و خود روای هم می­داند که هیچگاه پشت آن دیوار خبری نبوده است. در جستجو برای یافتن معنای این جرقه­ای که ناگهان در دیوار ظاهر شده و برای ابد غیب گشته است، در یک شب وهم­آلود با آن زن اثیری برخورد می­کند. اما این زن اثیری از همان اول مرده بود؛ بدنش سرد و رویش به شدت سفید، به محض اینکه تنش را به راوی می­سپارد معلوم می­شود که اصلاً این زن اثیری نه یک زن اثیری که یک جسد متحرک است. راوی جسد را تکه تکه کرده و در چمدانی قرار می­دهد و به همراه پیر مرد خنزرپنزری که درشکه­چی و یا نعش­کش قبرستان است، به قبرستان رفته و آن چمدان را دفن می­کند و روی آن بته­های گل نیلوفر کبود بی­بو می­کارد. زندگی واقعی راوی هم یک پیرمرد خنزرپنزری دارد که سر کوچه و نزدیکی خانه آنها خرت و پرت و کوزه­های قدیمی می­فروشد که روی همه آنها همان تصویری نقاشی شده است که راوی از خلال آن روزنه برای لحظه­ای آن را دیده بود. دو زن در دنیای واقعی هم همراه راوی هستند، لکاته و مادر لکاته. تمام آدمهای اطرافش را راوی مشتی رجاله می­بیند که همه به یکدیگر شبیه هستند. همین شباهت کلید درک داستان است. عمو و پدرش به هم شبیه هستند، و آنها شبیه آن پیرمرد خنزرپنزری که خرت و پرت قدیمی و بدرد نخور می­فروشد و مردم هم از او می­خرند، همان پیرمرد خنزرپنزری نعش­کش است و این همان شخصی است که به همراه آن زن اثیری در میان آن روزنه لحظه­ای پدیدار گشته و در تمام تصاویر پشت کوزه­های پیرمرد خنزرپنزری به همراه آن زن زیبای اثیری دیده می­شود. راوی از لکاته حالش به هم می­خورد و این لکاته که حتی حاضر است با آن پیرمرد خنزرپنزری خرت و پرت بدردنخور فروش که کرم در دندانهای او می­لولد هم بخوابد، هیچگاه خودش را به شوهر خود؛ همان راوی، تسلیم نمی­کند. دلیلش را راوی اینطور حدس می­زند: شاید به خاطر آن صیغه­ای باشد که خوانده­اند. یعنی لکاته فاحشه­گری را دوست دارد. نه اینکه فاحشه­گری را دوست داشته باشد، او اصولاً فاحشه است و نمی­تواند جور دیگری از زندگی را حتی تصور کند.

همه آدمهای اطراف راوی به هم شبیه هستند، تمام نقاشی­ها به هم شبیه هستند، همه رجاله­اند و فاحشه. حتی خودش هم نمی­داند که فرزند کیست. حتی آن کسی که معلوم نیست پدر راوی است یا عموی راوی، در آن اتاق از آن مار غول­پیکر به حدی ترسیده است که خودش هم نمی­داند که عموی راوی است یا پدرش.

راوی که از لکاته متنفر شده است تصمیم می­گیرد شبی او را کشته و قطعه قطعه کند. برای این منظور ساتوری را از همان پیرمرد خنزرپنزری سر کوچه  می­خرد، اما موفق نمی­شود لکاته را بکشد. فردا صبح مادر لکاته همان ساتور را در سینی صبحانه او گذاشته و برایش می­آورد؛ گویا می­خواهد به رخش بکشد که تو قدرت کشتن دختر من را نداری. در پایان داستان راوی خودش را در برابر آینه می­بیند که یک مشت پشم سفید روی سینه­اش ور آمده و به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل شده است. واقعاً چرا راوی به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل شده است؟

برای پی بردن به این سؤال باید آن سایه را که از ابتدا آن را برای فهم بوف کور بسیار کلیدی قلمداد کرده بودم درست درک کنیم. تصویر راوی در آینه در واقع همان سایه لرزان راوی بر روی دیوار است؛ با این تفاوت که این بار استوار در برابرش ایستاده و فریاد می­زند که این توئی؛ پیرمرد خنزرپنزری خود توئی. در واقع هیچ روند و شدن­ای در کار نبوده است. راوی از همان ابتدا پیرمرد خنزرپنزری بود. راوی می­پنداشت که دارد خودش را برای سایه­اش تعریف می­کند تا خودش را بشناسد؛ اما شناختی در کار نیست. تنها چیزی که در کار است نسخه­بردای از یک الگوی ازلی است. و این الگوی ازلی همان پیرمرد خنزرپنزری است. پیرمرد خنزرپنزری هم نسخه ازلی است و هم واقعیت جامعه ما. واقعیتی که تنها و تنها بر کپی­برداری استوار است. ذکر خواندنهای دائمی نسلهای پیاپی در خانقاه­ها که تنها تکرار مکرر یک یا چند کلمه بوده است که تصور می­شد حقیقتی در آن نهفته است، نقاشی ما که تنها تکرار تصاویری کلیشه­ای است برای قرنها بدون نوآوری؛ تصاویر تکراری، شیوه تصویر کردن تکراری. فرهنگ ما بر کپی­برداری از یک نسخه ازلی استوار است. این کپی­برداری آنقدر ریشه عمیقی در فرهنگ ما دارد که حتی جریان فکری و فلسفی ما؛ معتزله، هم شکل و ساختار فرقه­ای به خود می­گیرد. مسئله اصلی این است که راوی داستان می­پنداشته است که دارد در راه شناخت خود تلاش می­کند، اما از همان آغاز او نشان می­دهد که اصلاً در پی شناخت خود نیست. اگر راوی در پی شناخت خود می­بود وقتی که آن روزنه را در دیوار می­دید، وقتی می­دانست که هیچگاه روی دیوار هیچ روزنه­ای نبوده است، وقتی می­دانست آنسوی این دیوار تنها یک فضای خشک و خالی از هر نهر و درخت و گل نیلوفری بوده است، به جای اینکه در این مورد تحقیق کند که آن روزنه و آن تصاویر چه معنایی دارند، می­بایستی از خود می­پرسید چرا چیزی را که می­داند وجود ندارد دیده است. اما این پرسشی است که هرگز به ذهن راوی خطور هم نمی­کند. او هم مانند همه گذشتگان خود به جای فکر کردن در مورد اینکه چرا ما در تمام طول تاریخمان این همه عارف داشته­ایم، به جای پرسش در مورد اینکه اصلاً عرفان در کجای فرهنگمان ریشه دارد و اینکه عرفان در کدام گروه اجتماعی پایگاه داشته است، خودش هم درگیر روندی عرفانی می­شود بدون اینکه بداند. راوی در واقع نه یک پرسشگر بلکه یک سالک است. اینکه چرا راوی حتی یک لحظه هم نتوانسته است این پرسش را از خود بپرسد که چرا این روزنه را دیده است، چرا یک لحظه هم نتوانسته است از گردونه تصوراتی که میان آنها گرفتار است خارج شده و از بیرون به خودش نگاه کند، کلید فهم درک راوی است. در عوض او به درد دل کردن با سایه خود می­پردازد. سایه لرزانی که از همان لرزان بودن می­بایست می­فهمید که پیر است و در واقع همان پیرمرد خنزرپنزری. صدای خنده­های ترسناک تمام پیرمردهای خنزرپنزری در تمام این داستان، صدای ترسناکی است که راوی آن را نمی­فهمد. این صدا از اعماق درون راوی برمی­آید. پیرمرد خنزرپنزری نهفته در درون اوست که در هر گام او را به خود فرا می­خواند تا در نهایت در مقابلش بایستد و به او نشان دهد که راوی از همان اول چیزی جز یک پیرمرد خنزرپنزری نبوده است. الهامی که دقوقی[1] را از فکر کردن به این پرسش که بدون داشتن زانو و کمر چگونه می­توان رکوع و سجود کرد، بازداشته؛ فکری که می­توانست چرت توهم­آلود عرفانی او را پاره کند، همان خنده وحشتناک پیرمرد خنزرپنزری است. راوی بوف کور این حد هشیاری داشته است که صدای خنده­های این پیرمرد خنزرپنزری را «وحشتناک» بشنود و نه نغمه دلنواز، اما او به سایه خود اعتماد می­کند، به آن تصویر از زن اثیری که در واقع تنها یک جسد متحرک بوده است برای پوساندن اندک آگاهی او، اعتماد می­کند. «الهام» در واقع ندایی است که به قصد کور کردن ذهن پرسشگر و به دام انداختن او از درون برمی­خیزد. این درون اما خود درونی شده آن نسخه ازلی از پیرمرد خنزرپنزری است که در آن بیرون و در جامعه است. راوی در همان ابتدا که در مورد زخمهایی که از درون، آهسته و در انزوا روح را می­خورند و می­تراشند حرف می­زند، فوراً اظهار می­کند که این زخمها را نمی­توان با کسی در میان گذاشت چون مردم عموماً عادت دارند که آن را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. زخمهایی که روح را آهسته و در انزوا می­خورند توسط همان جامعه­ای تولید شده است که انسانها را منزوی می­خواهد؛ جامعه عرفان زده متوهم. این جامعه هم انسانها را منزوی می­کند و هم این زخمها را تولید می­کند. اما عجیب این است که راوی نمی­خواهد این زخمها را با کسی در میان بگذارد چون از اینکه انگ تفاوت بر او بچسبد وحشت دارد. در جامعه­ای که همه رجاله و فاحشه­اند، در جامعه پر از پیرمردهای خنزرپنزری و لکاته­های فاحشه البته که اگر زنی اثیری هم یافته شود باید به آن شک کرد؛ حتماً یک جسد متحرک است، سرد و بی­حس که به محض اینکه خود را به شما می­سپارد بدنش شروع به پوسیدن می­کند و خیلی سریع کرم می­زند. باید فوراً آن را قطعه­قطعه کرد و به گورستان برد تا بوی تعفنش همه را خبردار نکند. حتی گل نیلوفر کبود به راوی نیاز دارد تا از جسد زن اثیری غذایی لذیذ برای او فراهم کند. عجیب این است که تنها همراهمان در این مسیر باز همان پیرمرد خنزرپنزری است با آن خنده­های دهشتناکش. راوی به این طریق با اکراه از متفاوت بودن به صورتی کاملاً ناآگاهانه در مسیر سالکان عرفانی قدم برمی­دارد که با تمام نیرو قوای دماغی خود را قطعه­قطعه می­کنند و با کمک همان پیرمرد خنزرپنزری با آن خنده­های وحشتناکی که در پس آن دندانهای کرم خورده­اش هویدا هستند، به گورستان می­برند. نباید فکر کرد که این عمل عارفان ایرانی تفکر را مدفون کرده است. تفکرمان از همان اول مرده به دنیا آمده است؛ سرد و بی­حس و حال است که وقتی بروز می­کند باید به دور ریخت. چون اگر آن را به دور نریزیم بوی گند و تعفن خیانت و توطئه می­دهد؛ الحق که تنها کسانی که در طول تاریخمان توانسته­اند در این مملکت بیندیشند همان سودجویان آگاهی بوده­اند که از سادگی­های عارفان (بخوانید راویان) وهم­زده سوء استفاده کرده­اند، و همانها هستند که مواظبند تا فکری جوانه نزند؛ همان پیرمردهای خنزرپنزری که همه را رجاله و فاحشه می­خواهند تا اشیاء بنجل خود را به آنها بفروشند.

راوی داستان ما اصلاً نمی­داند فرزند کیست. نمی­داند که آن پیرمرد خنزرپنزری که به سراغش آمده پدرش است یا عمویش. پیر مرد خودش هم آنچنان در آن اتاق از آن مار وحشت کرده است که چیزی را به یاد نمی­آورد. در جامعه­ای که هیچ چیز از گذشته به یاد نمی­آید، اصلاً روند و شدن­ی در کار نیست تا بتوان انتظار ایجاد یک تحول داشت. چنین جامعه­ای هر روز که از خواب برمی­خیزد باید همه چیز را از نو شروع کند؛ همان نقاشی­ها، همان ذکرها و همان … .

راوی با اینکه این قدرت را داشته است که صدای خنده­های پیرمرد خنزرپنزری را وحشتناک بشنود، اما فریب او را می­خورد. اصلاً پیرمرد خنزرپنزری آن زن اثیری؛ آن جسد متحرک و سرد و بی­حس، را برای این در کنار خود دارد که اگر اندک هوشیاری­ای هم در کسی هویدا بود، آن را خنثی کند. آن زن اثیری در واقع همان لکاته است در چهره­ای دیگر و این می­بایست از همراهی او با پیرمرد خنزرپنزری در همه تصویرهای تکراری در تمام کوزه­های یک شکل برای راوی هویدا می­بود. اما «الهام» پدیده­ای به شدت پیچیده و چند وجهی است. اگر یک شکل آن را کشف کنید، به اشکال دیگری بروز می­کند تا در نهایت به شما نشان دهد که چیزی جز پیرمرد خنزرپنزری نیستید. تازه اگر خیلی اهل فکر باشید، وگرنه در حد همان رجاله­ها و فاحشه­ها باقی می­مانید تا اشیاء بنجل پیرمردهای خنزرپنزری را بخرید. راوی بوف کور با تمام دقت و زیرکی که داشت هرگز نتوانست خود را از شر لکاته خلاص کند. اصلاً مگر ممکن است که با ساتوری که از پیرمرد خنزرپنزری خریده می­شود لکاته را کشت؟ لکاته فاحشه است و همخوابه او، هرچند به ظاهر همسر راوی. لکاته در واقع تنها نقش همسر راوی را بازی می­کند تا پیرمرد خنزرپنزری از طریق او از هر لحظه زندگی راوی خبر داشته باشد. دلیل خنده­های دهشتناک پیرمرد خنزرپنزری هم چیزی جز تمسخر راوی نیست؛ تمسخری که در تمام تاریخ ما با ندای زندگی­بخش اشتباه گرفته شده است. در واقع باید گفت پیرمرد خنزرپنزری همان خداست و لکاته فرشته او.

مسئله بسیار مهم این است که از همان اول یک نوع هدایت ناآگاهانه در کار بوده است تا راوی خود را در قالب پیرمردی خنزرپنزری بازشناسد. اینکه راوی از همان اول گفته است می­خواهد خودش را بشناسد و در پایان در برابر آینه خود را پیرمردی خنزرپنزری می­یابد، باید توجه­مان را به این نکته جلب کرده باشد که او به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل نشده است، او خود را در این قالب بازشناخته است. اصلاً این پیرمرد خنزرپنزری بود که راوی را به بهانه یافتن شراب به آن پستوی تاریک در اعماق درونش فرستاده و وقتی که با آلودن او به وهم تمام ذهن و مغزش را مسموم کرد ناگهان از صحنه حذف شده است؛ یا بهتر است بگوئیم که دیگر هرگز در آن قالب خود را ننمایانده است. یادمان نرود که پیرمرد خنزرپنزری که او را تا قبرستان همراهی کرده و برایش قبر هم می­کند چند بار تکرار می­کند که خانه راوی را می­داند؛ یعنی درونش را و خلوتش را می­شناسد. شراب در واقع بهانه­ای بوده است برای هدایت راوی به سوی بازیافتن هویتش در قالب پیرمردی خنزرپنزری. راوی هم بدون اینکه بداند مانند یک سالک سر براه و پا براه از رهنمود راهبر پیروی می­کند. اصلاً یافتن شراب به او الهام شده است. تمام سؤالهائی را هم که راوی مطرح می­کند اصلاً پرسشهایی پرسا نیستند. او نمی­توانسته است پرسشی پرسا مطرح کند؛ در اعماق درونش تنها یک وهم نهفته بوده است. راوی بوف کور انسانی خالی از حافظه تاریخی است؛ انسانی که حتی نمی­داند فرزند چه کسی است. او انسانی تهی و بی­هویت است که هیچ چیزی او را به جهانی که در آن زندگی می­کند پیوند نمی­دهد؛ به تعبیری یک درویش به تمام معناست. در جهان او همه شبیه به یکدیگر هستند و او هم از آغاز از اینکه انگ تفاوت بخورد به شدت وحشت دارد. اصلاً مگر صحبت کردن از تفاوتها در جهان رجاله­ها اثری هم دارد؛ سرنوشت او از قبل توسط جامعه مشخص شده است. راوی بوف کور انسانی ناآگاه است که وقتی که می­پندارد دارد به خودش می­اندیشد در واقع سالکی است که در چنبره پیرمرد خنزرپنزری گرفتار است. او به جای اینکه نوع نگاه خود را مورد پرسش قرار دهد به دنبال کشف حقیقت آن چیز دیده شده­ای است که خودش هم می­دانسته حقیقت ندارد و ما به جای اینکه خود پدیده­ای به نام عرفان را مورد پرسشهایی بنیادین قرار دهیم سعی داریم آن چیزی را که عرفان ادعای بازنمودن آن را دارد بفهمیم. برای اینکه راوی قادر باشد به واقع خودش را بشناسد و آن سؤال اساسی را مطرح کند که «چرا چیزی را که می­داند وجود نداشته است دیده» می­بایستی از بیرون به خودش نگاه می­کرد. می­بایستی خودش ابژه فکر خودش می­شد؛ اما ابژه فکرش کشف چگونگی و کیفیت حقیقت آن چیزی است که باید اصل ظهور آن را مورد پرسش قرار می­داد. به این طریق راوی با قرار دادن کیفیت و چگونگی و یا به تعبیر دقیق­تر ماهیت آن چیز به عنوان موضوع پرسش خود وجود آن را مسلم گرفته و راه در گامی گذاشته است تا آگاهی خود را هرچه تمامتر از دست بدهد. ما هم به جای اینکه خود پدیده عرفان را مورد پرسش قرار داده و از خود بپرسیم اصلاً چرا عرفان جهانی را بازمی­نماید که وجود ندارد، به دنبال درک ماهیت همان چیزهایی هستیم که عرفان برای ما باز نموده است و به این طریق وجود آنها را مسلم فرض می­کنیم.

بوف کور تاریخ ماست. تاریخی که پیرمردهای خنزرپنزری آن را برای فروش اشیاء بنجل خود تسخیر کرده­اند. تاریخی که زنهای اثیری آن هم تنها جسدهایی متحرک هستند و آکنده است از لکاته­ها و فاحشه و رجاله­ها. تاریخی که راوی­های آن؛ اگر هم در اینجا و آنجا پیدا شده باشند، به جای تردید کردن در خود به هنگام دیدن روزنه در دیواری ستبر که از خلال آن چیزی دیده می­شود که می­دانند نیست، به جای فکر کردن در مورد «خود»، به سفری دور و دراز و عرفانی می­پردازند تا اگر استعداد داشتند به پیرمردی خنزرپنزری تبدیل شوند، وگرنه رجاله­ای خواهند بود که باید اشیاء بنجل پیرمردهای خنزرپنزری را بخرند.

ما چه هنگام می­خواهیم بفهمیم که نباید از پیرمرد خنزرپنزری چیزی خرید، حتی اگر ساتوری باشد برای کشتن لکاته؟


[1] -شخصیتی عارف که در دفتر سوم مولی آمده است. این دقوقی مدتها در تنهایی راه می­پیماید تا به نزدیکی ساحل می­سد. از دور توهماتی را می­بیند. یک شمع که دائماً هفت تا و یکی می­شود، به انسان و درخت تبدیل می­شود و در این میان او هفت درخت می­بیند که رکوع و سجود می­کنند. از اینکه این درختها بدون داشتن زانو و کمر رکوع و سجود می­کنند، حیرت می­کند، اما ناگهان ندایی الهی برمی­خیزد که «تو هنوز از کارهای ما حیرت می­کنی؟»

Advertisements

Responses

  1. نقد بسيار خوبي يود آفرين

  2. طنز تقدیم به شما

  3. در جوانی بوف کوررا خواندم اینک هم این تفسیر را . برآنم که دوباره بوف کور رابخوانم و سپس باز این تفسیر را تا درست دریابم. ولی عجالتن به سخنم توجه وآخ اگر شد پاسخی.
    من عمرم را در آزمایشگاه شیمی گذراندم. نیم پایانی را به تئوریهای موجی و پیوندهای اتمها و خلاصه ریاضی فیزیک شیمی فکر و کمی مطالعه کردم. در مقابل کشف و پیشرفتهای فیزیک و شیمیائی شگرف دنیا و بیچارگی خود به این احتمال رسیدم که پیش از عالم علوم بودن باید چیز دیگری باشد و سپس به عرفانی رسیدم که اینک میگویم.
    ریشه باورم سخن بایزید بستامی است که انسان خدائی است. اصالت انسان. با این توضیح که انسان خالق معنا است. همین او را به عظمت و خلق عظمت میکشاند. در منتهای عظمت آرزوی یک خدائی میکند. پس خدا تۀ آرزوی انسان ، بزرگترین آرزوی انسان و هستۀ عشق آدمهاست. خدا یا معنای خدا مخلوق انسان است و هم انسان هم عاشق و آرزومند این بزرگی و زیبائی خود آفریده میباشد. همین هم معنای عظمت خود انسان است.
    به اندشۀ من مولوی هم انسان شناسی را می آموزد و مانند آموزگار مثنوی را نظم گونه خلق کرد و کتاب درسی کرد. وفقط انسانشناسی است نه دین و نه مکتب و مشربهای عرفانی و عرفا. شک نیست که تصوف و عرفان بافیهای خانقه داران و اقطاب و مانند آنها چیزی بیشتر از آخوندیسم ندارد.
    آیا از نقد نویسندۀ محترم درست دریافته ام که ایشان به این میرسند که انسان و ما باید در خود نظر اندازیم و در خود بجوئیم. نه در مدلها و ارباب انواع هائی را که کلاسه کرده به خورد ما میدهند. ؟؟؟ اگرچنین است که بسیار گفته شده که خود را بشناس و از استانداردهای خود دیگران را ارزیابی بکن. حتی خدا را.
    قربانتان بسطامی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: