نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2010

بله من این مسئولیت را قبول می کنم!

 حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی داغ است، چرا من هم مانند دیگر نویسندگان تند ــ تند نان نپزم، و به خورد شما ندهم. شاید فردا این تنور سرد شود. البته تنور دیگری داغ می شود و من هم مانند بقیه نان تازه ای می پزم، هر چند از این نان ها هرگز نمی خوریم!
البته سر پیری که بعضی از اعضای بدن من مانند سابق کار نمی کند، راحت می توان طرفدار برابری زن و مرد شد. یکی از دوستان را پس از سی و پنج سال دیدم، بعد از ماچ و بوسه و سلام و احوالپرسی گفت: «اردوخانی درسته پیر شدی، ولی همون خری که بودی هستی!» داوری را عهده دوستان قدیمی می گذارم!

چندی از زنان و مردان جوان را می شناسم، که با من همانگونه با عشق و علاقه رفتار می کنند که با پدرشان که در ایران است و سالهاست او را ندیده اند، به ویژه زنها، که فکر می کنم به مهر پدر بیش از مردها محتاج اند.
مرد جوانی پس از یک بگو مگوی ساده همسرش را به شدت کتک می زد. ( این را هم اضافه کنم، زن با وجودی که دو ــ سه سال از مرد جوانتر بود، ولی اهل منطق بود، و چون مرد نمی توانست پاسخ منطقی بدهد،عصبانی می شد و همسرش را کتک می زد) زن گریان پیش من می آمد، گاهی پس از چند ساعت، یا یکی دو روز بعد، مرد می آمد و اظهار پشیمانی می کرد، و قول می داد که دیگر این کار را نکند. ولی توبه گرگ مرگ بود. هرچه من به مرد نصیحت می کردم فایده نداشت. یکبار هم که عصبانی شدم، کتک سیری به مرد زدم، مرد به علت احترامی که نسبت به من داشت، و با وجودیکه قویتر از من هم بود، دست به روی من بلند نکرد. یکبار جلوی مرد به زن گفتم: «اگر بار دیگر دست به رویت بلند کرد، هرچه دم دستت بود بزن توی سرش»!
اگر اشتباه نکنم، اوایل اکتبر سال 2004 میلادی بود. من در بلژیک نبودم. مانند سابق زن و شوهر بگو مگو کردند، و مرد باز هم همسرش را کتک زد. زن هم چکشی که دم دستش بود، برداشت، و محکم بر کتف مرد کوبید. ( کتف مرد ترک برداشت، پنج ــ شش ماه دوا و درمان می کرد)
مرد فرار کرد رفت درون حمام و در را قفل کرد، زن با چکش کوبید بر در،  در شکاف برداشت. زن داد بیداد  کرد که اگر بیایی بیرون با همین چکش می زنم تو سرت، می کشمت، یا اینکه بیا برو بیرون دیگه هم بر نگرد. مرد با شکر خوردم، غلط کردم، کجا بروم، اردوخانی که نیست بروم پیشش،…؛. درد سرتان ندهم! پس از دقایقی عصبانیت زن تمام شد، مرد با ترس و لرز، و با اظهار پشیمانی و قول دادن به اینکه دیگر دستم را به روی تو بلند نمی کنم، و دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، از حمام خارج شد.

اکنون شش سال از آن ماجرا می گذرد، هرگز این  مرد دیگر دستش را به روی همسرش بلند نکرد. زن گفت: «آقای اردوخانی، پیش از این ماجرا در خانه وقتی با هم بودیم، همیشه نگران بودم، و می ترسیدم از اینکه چیزی بگویم، و او باز هم را بزند، یک لحظه آرامش نداشتم. حالا وقتی نیست، یا کمی دیر می آید نگرانم و می ترسم بلایی سرش آمده باشد. زندگی با کسی که همیشه از او می ترسی، از هر زندان و شکنجه ای درد آور و رنج دهنده تر است. حالا هر وقت با هم هستیم احساس آرامش می کنیم.» این داستان را بدون اینکه نامی از آنها ببرم برای چندی از دوستان نزدیکم تعریف کردم. جالب اینجاست که بعضی از خانم ها با ترس می گویند: «واه خدا مرگم بده، اگه می زد و می کشتش چی، شما مسئولیت را قبول می کردی؟» ( یعنی مرد حق دارد بزند، ولی زن این حق دا ندارد) پاسخ من خیلی آسان بود، بله من این مسئولیت را قبول می کنم!

ابوالفضل اردوخانی – 28 تیر 1389 – 19 ژوئیه 2010 – بروکسل.

Advertisements

Responses

  1. اقای اردوخانی این بهترین نصیحتی بود که تا حالا از شما شنیده بودم اخه میگن :تا نباشد چوب تر (چکش و تبر) فرمان نبرند گاو و خر(شوهرهای نره خر)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: