نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 10, 2010

رستم و سهراب ها در گور، بی نام نشان اند!

دوست نویسنده ام از ایران برایم ایمیلی فرستاده، که فکر می کنم برایتان جالب باشد؛

 اردوخانی مهربانم! (پس از تعارفات معمول) شما در دنیای آزاد هرچه دلتان بخواهد، می توانید فریاد کنید و ما اینجا ناله! اگر همان فریادتان نباشد، ما جرات ناله، یا به گفته آقایان چس ناله را هم نداریم!
یکی از این آقایان به من گفت: «چرا چس ناله می کنی، چه مرگته؟ هرچه می خواهی بنویس، منتها کاری به کار حکومت نداشته باش. هر چقدر دلت می خواد، در وصف معشوق خیالت شعر عاشقانه بگو، اما حجابش را رعایت کن، و کاری از گردن به پایینش نداشته باش. خسته که شدی، اشعار حافظ، سعدی، مولوی و صد تا شاعر و عارف دیگه رو تفسیر کن. بازم خسته شدی در باره قدمت و آثار تاریخی اصفهان، شیراز، مشهد، صد تا شهر و ده کوره بنویس. اینطوری نون بخورو نمیری گیرت میاد. می خوای بهتر زندگی کنی؟ در وصف مقام و منزلت رهبر مقاله بنویس و شعر بگو، یا اینکه در وصف بزرگی و دانش امام ها. این همه امام و امام زاده واسه چی خوبه؟ واسه همین کار! یا در باره خدمت های احمدی نژاد مقاله بنویس، اینکه دیگه کاری نداره، این همه آدم دروغ می گن و … مالی می کنن، تو هم یکی. (با خنده) اینطوری محبوب و عزیز مقام رهبری و رییس جمهور گرامی  هم می شی و لطفشون هم شامل حالت می شه. اونوقت نونت هم تو روغنه.» 
آقا ادامه داد: «نمی دونم شما نویسنده ها، خیر سرتون روشنفکرا چه مرگتونه؟ به شما چه که مردم بدبختن؟ به شما چه که مردم جلوی بیمارستانا می میرن؟ به شما چه که مردم کلیه خودشون رو می فروشن؟ به شما چه که جوونا بیکارن؟ به شما چه که تو سرمای زمستون، خیابون خوابا از سرما می میرن؟ به شما چه که یه عده تو کاخ زندگی می کنن و از درد مردم خبر ندارن؟ به شما چه که قیمت ها روز به روز می ره بالا؟ به شما چه که آزادی نیست؟ اگه آزاد باشین که خشتک ما رو بادبون می کنین! به شما چه … سر پیازین، یا ته پیاز؟ مگه کسی از شما سوالی کرده؟ شما رو سننه؟ به نطرم دلخوشی زیر دلتون زده! خفه شین، سرتون رو بندازین زیر، حلیم خودتون رو به هم بزنین! فکر نون کنین که خربزه آبه. فکر خودتون باشین نه مردم. مگه مردم فکر شمان؟ زیاد پاتون رو از گلیمتون دراز کنید، می رین اونجا که عرب نی انداخت!»

دوست عزیزم! شما فریاد کنید، تا ما بتوانیم ناله، یا به قول آقایون چس ناله کنیم! اینها فریاد مرگ بر استبداد، فریاد آزادی خواهی را در گلوی جوانان ما خفه کردند. من از آینده می ترسم. آینده برایم همچون غاری تاریک است که درون آن دیوهای سیاه و سپید خوابیده اند. شرم دارم، من یکی  رستمی نیستم، و به نان بخورو نمی ری می سازم. رستم و سهراب ها درگورهای بی نام نشان اند. 

16 بهمن 1388 ــ 5 فوریه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. سلام بر استاد ارجمند
    کتابم را در تاریخ 12 خرداد 89 برایتان پست کردم
    برای رهگیری میتونید به سایت پست ایران مراجعه فرمایید
    http://WWW.POST.IR
    شماره قبض به شرح ذیل است:
    RR910297089IR
    حداکثر تا 15 روز از تاریخ ارسال خدمت شما می رسد.
    ضمنا کتاب کلونتچه ، دیوانه بلژیکی به قلم شما را خواندم و بسیار لذت بردم.
    شاد و پاینده باشید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: