نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 5, 2010

خروس بی محل!

جمعی از دوستان و آشنایان از من خواستند تا در مجلسی برایشان حرف بزنم. برای اینکه بتوانم منظورم را خوب بیان کنم، تخته سیاهی ( سبزی) خواستم که بر روی آن، نکته های اساسی هدف ام را به صورت: الف ، ب ، پ ، ت … بنویسم. جلوی تخته روبروی حدود هشتاد نفری که در سالن حضور داشتند، ایستاده بودم.

هنوز چهار– پنج دقیقه از سخنرانی ام ( خیر سرم ) نگذشته بود که…! چشم شما روز بد نبیند، بغل بیضه چپم، ( بین ران و بیضه ام) شروع به خاریدن کرد. چه خاریدنی، بیشتر شبیه به سوزش بود. برای اینکه آرام شوم، پاهایم را به هم جفت کرده و شروع به مالیدن ران هایم به هم کردم، ولی خارش همچنان بیشتر می شد. در این موقع یکی از حاضرین که به گفته خودش ( البته تنها به گفته خودش) استاد ادبیات در دانشگاه ایران بوده ( معلوم نیست کدام دانشگاه)  و اکنون هم در یکی از دانشگاه های فرانسه ( باز هم معلوم نیست کدام دانشگاه) ادبیات قدیم پارسی درس می دهد و شاگردان زیادی دارد، و دکترای علوم انسانی از سوربن است ( البته این آقا جز ده–پانزده تا کلمه بیشتر فرانسه بلد نیست) از جایش بلند شد و گفت: «مرتیکه الدنگ اگه شاش داری برو بشاش بعد بیا ببینیم چه … می خوری!» (توجه کردید که واژه الدنگ امروز به کار نمی آید و متعلق به زبان قدیم است؟)
گفتم: «از حاضرین پوزش می خواهم، شاش ندارم! ولی بیضه ام می خارد، اگر اجازه می فرمایید بخارانم؟!»

یکی از دوستان از ته سالن گفت: «فلان فلان شده این کار که اجازه نمی خواهد.»

شخص دیگری بلند شد و گفت: «چگونه اجازه نمی خواهد؟ باید دموکراسی رعایت شود، ما باید این موضوع را به رای بگذاریم!»
اکثریت حاضرین برای این شخص دمکرات دست زدند. اداره کننده جلسه از حاضرین خواست تا آنهایی که موافقند با اینکه من بیضه ام را بخارانم دست بلند کنند. پس از رای گیری، از هشتاد نفر حاضر در سالن 52 نفر رای مثبت، 8 نفر راي بی طرف، 35 نفر هم رای منفی دادند. (  توجه کرده اید که عده ای برای اینکه از هر طرف باد بیاید بادش می دهند، مثبت و منفی رای دادند) در این زمان من دیگر طاقتم طاق شده بود. پشتم را به حضار کرده با عجله زیپ شلورم را باز و شروع کردم به خاراندن، چه خاراندنی. پس از سه– چهار دقیقه خاراندن، احساس لذت و مستی کرده و مانند کسی که  از زیر بیهوشی در آمده نمی توانستم روی پاهایم بیایستم. پشت میز اداره کننده برنامه روی یک صندلی نشسته و دستم را گذاشتم روی میز و سرم را روی دستم. در آن حالت می شنیدم که جنگ و جدال درباره خارش بیضه من، بین موافقین و مخالفین خاراندن، سخت در گرفته، بدون اینکه کسی به من کاری داشته باشد. در حدود نیم ساعتی گذشت تا سر حال آمدم، و دیدم هنوز بحث ادامه دارد، بدون اینکه کسی توجهی به من کند، بیرون آمدم.

دو روز بعد، در نشریات خارج از کشور خواندم که پس از 28 سال، سازمان های مختلف اپوزیسون خارج از کشور در کنگره ای به نام کنگره بروکسل به رهبری ابوالفضل اردوخانی برای مبارزه با رژیم استبدادی ایران به توافق رسیدند. یکی از نشریات نوشت؛ «ابوالفضل اردوخانی، مردی که از میان ملت برخاست تا پرچم کاوه کارگری را به دست گرفته و همراه با کارگران ایرانی به جنگ ضحاک خونخوار رود.»

یکی دیگر از نشریات در مطلب خود نوشت؛ «فرهمند فردادی ( ابوالفضل اردوخانی پیشین) کاوه شاه پرست، پرچم کاویانی در دست، برای باز گرداندن تاج و تخت کیانی به فریدون زمان، به مبارزه با رژیم ضحاک خوانخوار برخاست. ملت شاه پرست ایران، پشتیبانی خود را از این حرکت اصیل و بر ضد حکومت استبدادی جمهوری اسلامی، اعلام می کند.»

در ستون دیگری آمده بود؛»با تبریکات صمیمانه از گروه ها و سازمان های چپ و راست میانه و غیره به من، رهبر اپوزیسون!؛ نام سازمان جدید ــ سازمان همبستگی اپوزیسیون بروکسل با هدف ریشه کن کردن رژیم استبدادی ایران.؛ اساسنامه، دفاع از حقوق بشر، به شرط اثبات افراد که بشر هستند، و…»

وقتی این مطالب را خواندم، پیش خود گفتم : «تا حالا با همه شوخی می کردیم، حالا نوبت آنهاست. هر کسی چند روزه نوبت اوست.»

 چند روز بعد، روزنامه های تهران در چند شماره پشت سر هم نوشتند؛ «رهبر اپوزیسون سازمان های خارج از کشور، «ابوالفضل اردوخانی»، نوکر اجنبی و جاسوس اسراییل، 70 میلیون دلار از سی آی ای آمریکا، 30 میلیون دلار از موساد اسراییل، 35 میلیون دلار از امیر کویت، 45 میلیون دلار از عربستان سعودی، برای سرنگونی حکومت ایران گرفته است. ولی این بی شرفِ بی ناموس بی هیچ چیز بی پدر و مادر … نمی داند که دیگر زمان شعبان بی مخ ها گذشته که با چند صد دلار می شد کودتا کرد. اکنون ملت شریف ایران به رهبری رهبر عظیم، مشت در دهان خوانین ( جمع خائن) می زند. امت بیدار است، رهبر و مقام ریاست جمهور هوشیار و پاسدارن خبر دار.»
درضمن عکس های من؛ با مدونا در آغوشم، دست در گردن مایکل جکسون و پرنس، با سلمان رشدی در حال رقص، در حال گرفتن جایزه نوبل از پرزیدنت بوش، با ژاکلین کندی، با گلدا مایر، و در حال بوسیدن پرچم آمریکا و اسراییل را افزوده بودند.

باز هم من این مطالب را شوخی تلقی کردم، و هر کس از من می پرسید، می گفتم: «اینها می خواهند سر به سر من بگذارند، دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکرده اند.» ولی بدبختی من از زمانی آغاز شد که صدها سازمان اپوزیسیون، از یکی– دو نفره تا ده ها نفره با نام های مختلف پیدا و خواهان همکاری با من شدند. هر کدام هم خواستار مقداری پول از ده– بیست دلار گرفته تا چند صد هزار دلار شدند.

هموطنان عزیز! من رهبر اپوزیسون در خارج از کشور نیستم، و نمی خواهم باشم، و یک سانتیم هم کسی به من نداده است. چنانچه مایل هستید، می توانید حساب مرا در هر بانکی که می خواهید وارسی کنید. خواهید دید که من چقدر به بانک بدهکارم. تنها بدبختی من این بود که بیضه ام، بی موقع آغاز به خاریدن کرد، و بر روال دموکراسی، خاریدن آن را به رای گذاشتم . شاید خروس بی محل که می گویند همین است.

13 اردیبهشت 1389 ــ 3 مه 2010 ــ اردوخانی بروکسل

Advertisements

Responses

  1. سلام
    ديروز نمايشگاه كتاب بودم . . . نميدانم چرا يادتان كردم. با خودم گفتم اگر استاد انجا بود كلي سوال داشتم كه ازش بپرسم . . .

  2. سلام
    فکر می کنی بقیه که سردمدار شده اندچگونه بوده ؟ از شما
    چپ تان به خارش افتاده از آنها راست
    —————————————————
    اگر امکان دارد ایمیلتان را داشته باشم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: