نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2010

گناه هر سه بخشیدم!

گفت: «گناه من این بود که (به گفته مادرم) پنج دقیقه پس از برادرم به دنیا آمدم!»
مادرم او را بیشتر از من دوست داشت. صبح، مادر یا پدرم، مرا از خواب بیدار می کردند و می گفتند: «بلند شو برو نان و پنیر بگیر!»
وقتی بر می گشتم، او هنوز در خواب بود!
وقتی می گفتم: «چرا یک روز برادرم نمی رود؟!»
می گفتند: «او بزرگتر از توست!» هرچه می خواست، برایش تهیه می کردند. در صورتیکه به خواسته های من توجهی نمی شد. مادرم اول  برای او غذا می کشید. لباس او بهتر از من بود.

مادرم مرتب قربان صدقه اش می رفت. دست به سرش می کشید و می بوسیدش. در حالی‌که مادرم هیچ وقت قربان صدقه من نرفت. گونه ام، بوسه اش یا سرم، دست نوازش گرش را هیچ وقت احساس نکرد.

کوچکترین کاری که برادرم می کرد، با جایزه ای مورد تشویق پدرم قرار می گرفت. در صورتی‌که من هر کاری می کردم که پدرم، حتی زبانی مرا تشویق کند، او از این کار سر باز می‌زد.

پدر و مادرم معتقد بودند که برادرم باهوش است، و من احمق! مرتب این موضوع را به رخ من می کشیدند.

گناه دیگرم این بود که برادرم قوی تر از من بود. بدین علت و دلیل باهوشی‌اش، باور کرده بود که او هم حق دارد به من دستور بدهد، و اگر دستورش را اجرا نمی کردم، مرا کتک بزند. مانند؛ «کفشم را واکس بزن!»، «برو این را بیار!»، «آن کار را بکن!»، «این کار را نکن!» و… .

پدرو مادرم هم همیشه به او حق می دادند. من گناهکار! گناه  پنج دقیقه دیرتر به دنیا آمدن! گناه ضعیف تر بودن!

برادرم نه تنها مرا به بهانه های گوناگون کتک می زد، بلکه جلوی کس و ناکس با گفتن: «خر نفهم»، «بی شعور»، «دست و پا چلفتی»، «پپه»، «گُه»، «خاک بر سر»، «بی بخار»، «سیب زمینی پشندی»،»بی عرضه»، و…، کوچک و خرد می کرد. 

به جای اینکه عشق در در درونم جوانه بزند، تنفر از پدر و مادر، به ویژه برادرم به تمام وجودم رخنه کرد. این تنفر نه تنها به آنها بود، بلکه به هرچه و هرکه! یک آرزو داشتم؛ و آن، این‌که آنها بمی‌رند. مرگ آنها آزادی من بود!

وقتی پدرم سخت مریض شد، و از درد به خود می پیچید، خوشحال بودم. زمانی که مُرد، خوشحال تر! یک بند، از سه بندی که مرا بندپیچ کرده بودند، باز شد. دیگر کسی نبود که با کوچکترین کار بردارم او را تشویق کند.

مادرم هم پیر شده بود. قربان صدقه هایش، دعاهایش به برادرم ادامه داشت. و این، هر بار خنجری بود بر سینه من.

«آه، او هم می‌میرد، از یک بند دیگر آزاد می شوم!»

من و برادرم دیگر بزرگ شده بودیم، بیست و چهار سالمان بود. می خواستم از شهرمان بروم تا از شر برادر و مادرم راحت شوم. ولی هر جا که می رفتم، سایه شوم تو سری‌ها و تحقیرهای برادر مرا دنبال می کرد. پس باید پیش از آنکه بروم، برادرم را بکشم!

یکبار تا دیدمش، با پاره آجری چنان بر سرش کوبیدم که در دم بر زمین افتاد. من بر رویش پریدم، بامشت بر دهانش کوبیدم، دهانی که یک عمر مرا تحقیر کرده بود. با همان پاره آجر دست راستش را شکستم. دست هایی که به من تو سری زده بود. و باز با همان پاره آجر استخوان پای راستش را خرد کردم. همان پایی که به من لگد زده بود. 

به شهر دیگری فرار کردم.  فهمیدم که مادرم یک ماه بعد از غصه مرده! از یک بند دیگر آزاد شدم.

خبر آوردند که برادرم در بیمارستان آرزوی دیدن من را دارد. تنها برای اینکه او را روی تخت بیمارستان در حال درد کشیدن، عاجز از هر کاری ببینم، به دیدنش رفتم. سر و دست و پای راستش در گچ بود. وقتی مرا دید، اشک در چشمانش جمع شد و  کنار خود خواند، دست چپش را در گردنم انداخت مرا بوسید و گفت: «چرا سالها پیش مرا نزدی؟!»
«من از سه بند آزاد شدم. گناه هر سه بخشیدم!»
 5 اردیبهشت 1389 ــ 25 آوریل 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: