نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2010

آمریکایی ها آمدند !

این داستان پس از حمله آمربکا به عراق نوشتم. چون خیلی خوشحال بودند، پس از آن امریکا به ایران حمله می کند، و انها به مال ومقامی می رسند.جعفر بچه یکی از دهات  سر مرز عراق  با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای  زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن  کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون  روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش  را  در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون میان ، شاید تورو بکنن رئیس حمهور یا سلطان . جعفر جواب داده بود : منکه سواد ندارم  که  کاره ای بشم، به زور می تونم یک نامه واسه بابام بنویسم. محمود در جوابش گفته بود: مگه این سلطان ها یا رئیس جمهور های مادام العمر سواد دارن ، چند تا کلمه انگلیسی بلدن، لولوی سر خرمن هم هستن، واسه خودشون عشق می کنن.آمریکایی ها نفت اشون رو می برن، طلاشون رو می بردن، تو کاری به کار آمریکایی ها نداشته باش ، تا عمر داری  تو حرم سرات عشق می کنی، اصلا خودشون واست خوشگل ترینش رو میارن. ضمنا جعفر چند تا کلمه انگلیسی هم از محمود یاد گرفته بود .

جعفر بیچاره صدها بار این حرف ها رو از محمود شنیده بود. و امیدوار بود آمریکایی ها به ایران بیایند، و  او رئیس جمهور یا سلطان بشود.

جعفر بعد از پایان خدمت سربازیش پیش عمویش که در یکی از شهرهای اطراف ده اشان  که دکان نجاری داشت و قبلا انجا کار می کرد نرفت و یک راست آمد به ده شان  که در زمان جنگ عراق و ایران کاملا ویران  شده بود، و در آنجا جز یک مشت پیرز زن و پیر مرد که با وضع فلک باری زندگی می کردند کسی نبود .

جعفر شبها را ده ده می گذراند ، ولی روزها قبل دمیدن آفتاب چند صد متری وارد خاک عراق می شد سر تپه ای می نشست تا اگر سر بازها آمریکایی آمدند او به پیشواز آنها برود.  در ضمن چند کلمه انگلیسی را هم که از محمود یاد گرفته بود تکرار می کرد.

چند ماهی بدین گونه گذشت، تا اینکه یک روز یک کامیون آمریکایی که راه گم کرده بود به طرف جعفر آمد.

جعفر خوشحال از جایش بلند شدو فریاد زد: ویل کام تو ایران . آی لاو آمریکا. آی ام ات یور سرویس، آی دو وات یو وانت . آی کن هلپ یو. آی ام جفری. کامیون نزدیک خرابه نگه داشت ، جعفر به طرف اشان دوید. در حالی که چند سرباز از روی کامیون مسلسل به دست مواظب بودند، یک سر باز از کامیون پیاده شد ، در ضمن کندن شلوارش به طرف خرابه ای دوید و پشت دیوار خرابه در حالیکه سرش پیدا بود نشست ، بعد بلند شد در حالیکه شلوارش را بالا می کشید به طرف کامیون رفت و سوار شد. جعفر باز هم چند تا کلمه انگلیسی تکرار کرد. کامیون با سرعت به طرف عراق حرکت کرد و در غبار پشت تپه  از دید جعفر پنهان گشت. آمریکایی ها آمدند!

  29 اوت 2004  ــ سلام روسپان

Advertisements

Responses

  1. برخي نويسندگان وقتي قلم دستشان ميگيرند گوئي ميخواهند سنگين ترين وزنه جهان را جابجا كنند! كوچك بزرگ هم ندارد. بعضي ها ژنتيكشان اين مدلي است.
    وقتي نوشته هاي يك قلم روان را ميخواني اما انگار يكي دارد روحت را قلقلك مي دهد. قلقلك هميشه لذت بخش است حتي اگر از خنده روده بر شوي يا حتي اگر حوصله اش را نداشته باشي.
    جناب اردوخاني
    براي نوقلمي همچون من كه در اواخر دهه سوم عمر تازه ياد شعر گفتن و داستانك هاي طنز نوشتن افتاده است، خواندن نوشته هاي شما غنيمتي است(منهاي مواردي كه نميخواهم دوباره علم عثمانش كنم) و به رسم كسوت در امر نگارش به قول فرنگي ها به احترامتان كلاه از سر بر ميدارم.
    داستانتان را در خبرگزاري خودمان و يكي دو جاي ديگر معرفي ميكنم. شايد به دليل پايان تراژديك ! و ناباورانه داستان نتوانند درجش كنند اما به يقين از خواندنش لذت خواهند برد و من هم به همين بهانه خاطر آشنائي با شما حسابي برايشان پز مفصلي خواهم داد.
    اگر حوصله داشتيد يكي از دستپخت هاي بنده را در حيطه نثر ملاحظه بفرمائيد:
    http://snn.ir/NewsContent.aspx?NewsID=140063

    اين لينك ها ميگذارم به دو دليل:
    1. اينكه از نظر ادبي نقد بفرمائيد
    2.از مشي و تفكراتم آگاه شويد و . . . همين.
    مويد باشيد
    ياعلي

  2. اين هم طنزي كه هنوز دارم براي يافتن قالب مناسبش تلاش ميكنم:
    http://snn.ir/NewsContent.aspx?NewsID=139271

  3. استاد بزرگوار
    با فرموده شما موافقم
    هزاران هزار موضوع هست که میتوانم در موردش بنویسم.
    در مورد عشق . . اما چطور بنویسم و بسرایم در حالی که دارند خاک فرهنگ میهنم را به توبره میکشند و مرا توان نظاره نیست.
    در باب نخوت بنویسم؟ . . با زهم به موسوی و خاتمی و کروبی و بی بی سی و . . میرسم. در باب دروغ و نیرنگ و جنایت و فساد و اختلاس و غیره و غیره هم همینطور است.
    راستی آیا شما هم از آن وبلاگ هائی که هر روز هر دقیقه ساخته میشوند و بدترین توهین ها را به امثال بنده میکنند چنین سوالی میپرسید؟ آیا از آن ها هم دلیل این عملشان را و انگیزه و احیاناً منفعتشان را سوال مینمائید؟
    جناب اردوخانی. مگر میشود آدم کاری را بدون منفعت انجام دهد؟ به نظر شما چرا از خانه ام با اینترنت دایال آپ به جنگ بی بی سی و صدای آمریکا رفتم؟ چه منفعتی داشت؟ بنده شرحش را دقیق عرض میکنم:
    وجدان آسوده. تماشاچی نبودن. مبارزه برای خنثی کردن فساد و این همه برایم کم نیست. جناب استاد. بنده اگر دنبال منفعت مادی بودم الان در اوان سی سالگی بتن و میلگرد و آهن و ساختمان و برنامه های کامپیونری رشته عمران را رها نمیکردم و سر از این وادی در نمی آوردم در حالی که حتی از نظر مالی برایم امکان اجاره کردن یک خانه ساده هم فراهم نیست.
    در ضمن استاد در وبلاگی که نامش 22خرداد1388 است به جز این ها چه میتوان نوشت؟
    اصلا زندگی آدمی بدون مبارزه چه مفهومی دارد؟
    آیا به دنیا آمده ایم تا در مورد آنچه عشقمان کشیده است بگوئیم و بشنویم و برویم؟ پس چه کسی این اوضاع را عوض کند؟ چه کسی به آن جماعت حالی کند که راهشان غلط است؟ چماق که اگر بزنند صدایشان در می آید. حرف هم که بزنیم هو میکنند. شعر هعم که بگوئیم هفت جد و آبادمان را می آورند پیش چشممان و . . . نمیدانم استاد اما شاید نیاز باشد قدری ماجراهای یک سال اخیر ایران را با هم مرور کنیم. نمیدانم اصلاً چه مدت است که ایران نبوده اید اما شاید شنیدنش برایتان جالب باشد. ناگفته های بسیاری است. اگر دل خسته نمیشوید بنده آماده ام برای انتقال مباحث از راه ایمیل یا هر روشی که خودتان تشخیص بدهید. شایداینطور قدری از دلایل رفتار فعلی ام را دریابید.
    یاعلی

  4. استاد گرامی
    خدا را شکر که دلتان برای اهل سنت هم می تپد اما اگر سخنان امثال دانشمند مشکل سارز بود باید نتیجه اش را در مناطق سنی نشین جهان اسلام میدیدیم
    باید در مناطق سنی نشین مانند کردستان و بوشهر و آذربایجان غربی و کرمانشاه و گنبد و خیلی جاهای دیگر آشوب میشد. چرا نشد؟ چون در عربستان با اهل سنت مواجه نیستیم. آنجا با وهابیان دست پرورده انگلستان مواجهیم.
    همان وهابیانی که صدها مسلمان و ایرانی را در سال 65 به جرم شعار دادن و ابراز عقیده به خاک و خون کشیدند. متاسفانه فقه اهل سنت در بلوچستان به فقه وهابی نزدیک است و . . .
    من هم قبول دارم که سیاستمداران ما چنین و چناتن بوده اند اما امروز به چشم خود میبینم که امثال احمدی نژاد به جرم دزد نبودن مضحکه کیشوند. خدا را شکر که وجدانم هنوز کار میکند و با همه مشکلات هرگز خاکم را به بهشت هم عوض نمیکنم.
    جناب اردوخانی گمان نمیکنم مشکل شما ادای فریضه حج واجب و شنیدن توهین از وهابیان باشد اما با سخنتان یاد داستان ملانصرالدین و خر گمشده اشا افتادم! آن بنده خدا هم که خرش را دزد برده بود بعد از مشورت با اهالی محل به این نتیجه رسید که همه گناهکارند الا خود دزد محترم!
    فرزندش چون در طویله را نبسته بود و زنش که غذای خر را نداده بود و همسایه که خر را رم داده بود و . . . همه مقصر بودند الا دزد! دربای اعمال وهابیان هم همه مقصرند به ظاهر مگر خود آل سعود که اتفاقا تحت الحمایه آمریکا هستند و 8 ماه از سال را در اروپا از جمله سوئیس و دیگر مناطق میگذرانند.
    در باب جانشین کردن انسان به جای خدا هم اگر منظورتان بحث ولایت فقیه است برای تبادل آرادر این زمینه هم آمادگی کامل دارم تا شاید برخی نقاط مبهم ذهنتان را با کمک منابعی که در اختیار دارد بر طرف نمایم کهانشاالله این را حمل بر خودستائی و بی ادبی نسبت به خودتان که بزرگتر از بنده هستید نفرمائید.
    در ضمن بخش عمده نوشته های من به همان سیاستمداران دزد برمیگردد. امثال کروبی و خاندان هاشمی و . . . آیا مبارزه با همان عواملی که میفرمائید، عملی عبث و بیهوده است؟
    در مورد اوضاع اقتصادی ام نیز برای توضیح دادم تا شبهه نفع مادی در ارتباط با نوشت هایم برایتان برطرف شود چون من نیز متقابلا در مورد هیچ یک از مخالفان عقایدم چنین تصوری نداشته و ندارم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: