نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 18, 2010

از مادر فورلاد زره نمی ترسیدم!

همه چیز کهنه می شود، و از بین می رود، می میرد، حتی خاطرات پس از مرگ انسانی. من، خاطرات زنانی که آموزگارن عشق و مهر ورزیدن ام  بودند را می نویسم، تا پس از من، ز خاطره ها نروند. اغلب این زنها بی سواد بودند، با دلی پر از عشق، و آن را از من که کودکی وحشی، بی ادب* وشیطان بودم دریغ نکردند.

یکی از آنها، زهرا خانم،(معروف به مادر فولاد زره *) زنی بود، بین سی تا چهل سال،( من کودکی بودم، چهارـ پنج ساله) با قد نسبتا بلند، چهار شانه، صورتی پر از آبله، با یک سالک بزرگ، که روی سالک با رنگ آبی پر رنگ که به سیاهی می زد، خاکوبی شده بود. پشت دست هایش هم خال کوبیده بود. خانه کاهگلی زهرا خانم چند خانه بالاتر از خانه ما بود. اتاق او به سمت کوچه بود، با سوراخی به قطر کم و بیش سی سانتی متر به بیرون، که زمستان ها با یک متکا برای جلوگیری از سرما گرفته می شد. 

ما بچه ها هروقت شیطانی می کردیم، مادران مان می گفتند: «می گم مادر فولا رزه، با اون چاقوی بزرگش بیاد گوشت رو ببره»! ما از مادر فولاد زره خیلی می ترسیدیم، هر بار که او را در کوچه می دیدیم، از ترس به خود می لرزیدیم. گاهی او را از دور می دیدیم که ایستاده و ما را تماشا می کند. و هر وقت مجبور بود از کنار ما رد شود، طوری می گذشت که انگار ما را ندیده است.

یک روز دم در خانه مان با سنگی که با پا به دیوار می زدم سر گرم بازی بودم، که یکباره دستی به سرم کشیده شد. سر بلند کردم، دیدم مادر فولاد رزه است. از ترس چند قطره در شلوارم شاشیدم، زبانم بند آمد، به خود لرزیدم. هر چه کوشش کردم، فرار کنم، نتوانستم. سحر شدم. لبخندی زد. دندان های طلایش را دیدم.  گفت: «میای یریم خونه من»؟
بی اختیار به دنبالش راه افتادم. در خانه اش را باز کرد، از دو ـ سه  پله گلی بلند که دورش چوب بود گذشتیم. سمت راست در اتاق محقرش را باز کرد. با وجودی که چند روز از عید گذشته بود، هنوز کرسی کوچکش را که رویش یک لحاف و جاجیم * رنگ رو رفته، یک تشک، یک بالش و متکا بود، جمع نکرده بود. اتاق تمیز به نطر می رسید. مرا به صندوقخانه ( که به زحمت وارد آن شد، و صندوقی در آنجا بود) برد.
در آن را باز کرد. در حالی که به زحمت از ترس جلوی شاشم را گرفته بودم، و ران هایم را جفت کرده، به هم می مالیدم، انتطار داشتم درون صندوق گوش های بریده ببینم، ولی با شگفتی تعداد زیادی عروسک که معلوم بود خودش با قوطی های مقوایی دارو، و تکه پارچه درست کرده، دیدم. دست کرد یکی را برداشت، در آغوش گرفت و بوسید، و به من داد. سپس در چشمانم نگریست و با لبخندی گفت: «تو پسری با عروسک بازی نمی کنی؛ این را ببر بده به «ربابه»» ( داستان ربابه را هر وقت حوصله کردم می نویسم) از پشت صندوق یک چرخ به قطر کم و بیش سی سانتیمتر در آورد و گفت: «این هم عیدی تو». یکباره گردن به عقب برد و خندید و ادامه داد؛ «شاش داری»؟ سرم را به سمت جلو چند بار تکان دادم. لگن لعابی از همان گوشه صندق برداشت، و روی کرسی گذاشت، پشتش را به من گرد و گفت: «بشاش تو این. ولی مواطب باش رو کرسی نشاشی.» من، در حالیکه یک نگاهم به زهرا خانم بود، یک نگاهم به لگن، دقایق طولانی شاشیدم. لگن نیمه پر شد. وفتی صدای شرشر تمام شد، زهرا خانم نگاهی به درون لگن کرد و نگاهی به من، یکی زد پس گردنم که آن نوازشی یود، با همان لبخند گفت: «ذلیل مرده مگه خونه تون مستراح ندارین»؟! لگن را برداشت برد، سر چاهک خالی کرد. و مرا با چند تا آبنبات فیچی، یک عروسک، و یک چرخ، روان خانه کرد. دیگر از مادر فولاد زره نمی ترسیدم. آغوش او، برایم لذت بخش بود. حتی اکنون خیالش.

یا سر فرازی که من دیگر از زهرا خانم نمی ترسم، آنچه که او به من داده بود،به خانه رفتم، و نشان مادرم دادم، و انتطار داشتم سرم داد بزند و دعوایم کند. ولی با شگفتی دیدم خندید. آخر مادرم زهرا خانم را بهتر از بقیه می شناخت. شاید هم یک کمی دلخور شد، از اینکه دیگر نمی تواند با آرودن نام او مرا تهدید کند.

زهرا خانم، جواهر خانم، رقیه خانم، سکینه خانم، زبیده خانم، خدیجه خانم، و چند خانم دیگر، که می توانستند، مادر، یا مادر بزرگ من باشند، مهرشان را از من دریغ نکردند، برایم جوراب، پلوور بافتند.
توسری و نشگون شان نوازشی بود، و ناسزاهایشان (خاک بر سر، کره خر، حرومزاده، بی شعور و نفهم، و …) نشان مهرشان. روانشان شاد.

 

*فولادزره نام یک دیو به صورت یک عفریت بزرگ شاخدار در داستان امیر ارسلان نامدار است.

امیرارسلان نامدار یکی از داستان‌های تخیلی بومی فارسی نوشته محمدعلی نقیب‌الممالک در زمان قاجار است.

مادر فولادزره که جادوگری بسیار توانا بود، تن و بدن فولادزره را به وسیله افسون و طلسمی، نسبت به همه سلاح‎ها آسیب‌ناپذیر ساخت، بجز یک سلاح به نام شمشیر زمردنگار.

در پایان داستان هم فولادزره و هم مادر او به دست امیرارسلان کشته می‌شوند.

7 فروردین 1389 ــ 27 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

Advertisements

Responses

  1. besyar ziba va latif bood in dastan

  2. mesle hamishe ziba v ehsasi bood. HADS MIZANAM GHASHGHAEI YA BAKHTIARI BASHIN . DOROSTE ? I

  3. حامد جان،پاسخ ات را در سابت خودت دادم. شادو تندرست باشی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: