نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 8, 2010

مرگ پبر ترین مرد جهان!

حاصل سال ها رنج یکی= شهرت دیگران!
در یکی از اتاق های خانه سالمندان،»آندره»  در حالیکه روی بینی و دهانش ماسک اکسیژن بود، و در رگ پشت دستش سوزنی فرو رفته بود که با لوله ای به کیسه پلاستیکی با محلولی بی رنگ متصل می شد، و به سینه اش نوارهایی الکترود وصل شد بود که ضربان قلب او را در دستگاه مونیتور نشان می داد. همچو اسکلتی با چشمان بسته، تنها لبانش زیر ماسک تکان می خورد، تکرار می کرد: «خواهش می کنم بگذارید بمیرم! خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم، راحتم بگذارید! خواهش می کنم بگذارید بمیرم…»دو زن پرستار قوی هیکل در حالیکه می خندیدند و با هم وراجی می کردند، مشغول شستشوی او بودند. یکی در حالیکه پوشاک پیرمرد را عوض می کرد، نفسش را از بوی زننده مدفوع درسینه حبس کرد و گفت: «این نعش که خیلی وقته چیزی نمی خوره، چی می رینه؟» پوشاک را جمع کرد و درون سطل آشغال کنار تخت انداخت. پرستار دیگر، با آب ولرم تمام بدن پیرمرد را با خشونت صابون زد و با حوله ای خشک کرد، و پوشاک تازه ای به او پوشاند. در حالیکه اشاره به آلت تناسلی مرد می کرد، گفت: «نگاه کن، مثل یک لوبیای گندیده شده، سال ها قبل از خودش مرده.»(صدای خنده هردوشان بلند شد.) وسپس با همان خشونت با ماشین ریش تراشی، شروع کرد صورت پیر مرد را تراشیدن.»آندره» زجر می کشید، همچنان زیر ماسک تکرار می کرد: «خواهش می کنم، خواهش می کنم راحتم بگذارید، بگذارید بمیرم! …»
یکی از پرستاران به صورت آندره نگاه کرد و گفت: «تقصیر خودت بود، می خواستی زودتر بمیری، به صدو ده سالگی نرسی، تا ما مجبور نباشیم سال ها تو رو به زور زنده نگه داریم!»آقای مدیر آسایشگاه وارد شد. به دو پرستار گفت: «مواظب باشید یک امروز را زنده بماند، عصر، رئیس جمهور، همرا با نخست وزیر، وزیر بهداشت، و چند نفر از وکلای مجلس، همراه با تعداد زیادی خبرنگار داخلی و خارجی رادیو تلویزیون های دنیا، برای شرکت در جشن زاد روز پیرترین انسان ( با خنده ای، گیاه) در جهان و در تمام دوران تاریخ بشریت به اینجا می آیند، فراموش نکنید «آندره» سبب شهرت روستای ما در جهان شده، او را باید تا پس از نیمه شب زنده نگهداریم، بعد …؛ همانطور که می دانید، با اجازه شهرداری گور او در پارک اینجا حفر شده، و مقبره کوچکی با سنگ مرمرهم با تاریخ تولد، و مرگش که فردا باشد، آماده است.»

«آندره» همانطور که می نالید و تکرار می کرد: «خواهش می کنم بگذارید بمیرم»، می اندیشید: «میلیونها آنسان در آرزوی زنده بودن، کشته می شوند، چرا من را که آرزوی مرگ دارم، زنده نگه می دارند؟»

 «آندره» در همان حال آنچه دیده بود، دوباره می دید: «بمب ها بر سر مردم بی گناه می افتند، کشته و زخمی می شوند، چندی در حالیکه در آتش می سوزند، فرار می کنند، بر زمین می افتند و با وضع دردناکی جان می سپارند.

«آندره» طناب های اعدام را می دید که بر گردن جوانان حلقه زده.

«آندره» می دید مردانی با چشم بسته به تیری بسته شده اند، یا جلوی دیواری، یا کنار حفره ای تیر باران می شوند. «میلیونها انسان که در اثر جنگ، زلزله، سیل و یا گرسنگی محکوم به مرگند، آرزوی زنده ماندن دارند، ولی من که آرزوی مرگ دارم، باید به زور زنده نگه بمانم!»

«آندره» جسد انباشته شده کلیمی ها را در بیرون بازداشتگاه های نازی می دید. او این صحنه ها را برای صدمین بار می دید، و از خودش می پرسید؛ «چرا آنها که می خواستند زنده بمانند، با این وضع دردناک کشته شدند، اما من که می خواهم بمیرم، زنده نگه ام می دارند؟» و با وجودیکه به خدا و هیچ پیغمبری اعتقاد نداشت، از خودش می پرسید؛ «چه گناهی کرده ام که به این چنین مجازات سختی محکوم شده ام؟  شاید به این خاطر گاوهای بی گناهی است که به قصابخانه بردم؟ شاید به این جهت که سگ پیر معلولم را برای اینکه زجر نکشد، با یک تیر کشته ام؟ شاید به دلیل آن مرغ و خروس هایی است که سر بریده ام؟ شاید به همسرم…؟ شاید به فرزندان و نوه ها و نتیجه هایم…؟ شاید اصلا دادگری و دادگستری در این جهان نیست؟» در این حال حس کرد که مدفوعی از او خارج شد.

عصر آنروز «آندره» را با همه آن دستگاه هایی که به او وصل بود، به سالن بزرگ آسایشگاه بردند. در آنجا خیلی از دولتمردان و رئیس آسایشگاه، همراه با خبرنگاران داخلی و خارجی رادیو تلویزیون های دنیا، همرا با تعداد کمی از ساکنین آسایشگاه جمع بودند. صد و… شمع بر روی کیک بزرگی روشن کردند. نخست رئیس جمهور، سپس، نخست وزیر،  وزیر بهداشت و رئیس آسایشگاه نطق کوتاهی درباره حمایت از سالمندان کردند. بعد همه به «آندره» به مناسبت صد و …، زادروزش تبریک گفتند. صدای ممتد دست زدن ها برخاست. سپس با فوت های طولانی شمع ها را خاموش کردند، و آقای رئیس جمهور چاقو را برداشت، و تکه کوچکی از کیک را برید، و چاقو دست به دست گشت. جام های شامپاین به سلامتی «آندره» پر و خالی می شد. در این میان هرکدام به کنار «آندره» می آمدند، سرشان کنار او می گذاشتند، تا عکاسان و فیلمبردارن از آنها عکس و فیلم بگیرند. انتخابات ریاست جمهوری و مجلس نزدیک بود.

«آندره» هچنان در زیر ماسک لبانش را تکان می داد و تکرار می کرد: «خواهش می کنم بگذارید بمیرم.»

از خانه «آندره» پیرترین مرد جهان، در روستای کوچک…، در کشور…، همانگونه که آخرین سال های زندگی اش را در آن گذرانده بود، نگهداری می شود. در این خانه عکس های نوجوانی او در کنار پدر، مادر خواهران و برادران، پیش از سال 1900، بعد با همسر و فرزندان و نوه و نتیجه ها، در مزرعه کنار تراکتور، گاوها و سگ هایش، خدمت سربازی در جنگ اول و دوم، و عکس هایی از او پس از پیوستن به گروه مقاومت ملی همراه با پارتیزان ها، آخرین سالهای زندگی اش با روئسای جمهور، پادشاهان، وکلا و وزرا، هنرمندان معروف دنیا، همراه با نامه های تبریک به مناسبت سال روزهای تولدش، به همراه مقاله های زیادی از نشریات و مصاحبه هایی درباره راز طولانی شدن عمرش، به نمایش گذاشته شده است. از سراسر جهان سیاحان برای دیدن این خانه به این  روستای گمنام … که نامش در نفشه دیده نمی شد و اکنون شهرکی شده، و در سراسر جهان مشهور است، می آیند.

3 اسفند 1388 ــ 22 فوریه 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: