نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2010

سرمشق و آموزگار من

سرمشق و آموزگار من چندی از شما هستید. شمایی که در کتاب یا نشریه ای نامتان نوشته نشده، و پس از مرگ، شاید چندی از بازماندگان تان بر سر ارث با هم به دشمنی پرداخته و میراث معنوی تان که همان مهر بی دریغ به آنها و دیگران بوده را نادیده می گیرند. فراموش تان می کنند، در حالی که زادروز فلان امام و امام زاده که صدها سال پیش به دنیا آمده را جشن گرفته، و در روز مرگش به سر و سینه می کوبند و اشک می ریزند.

ای سرمشق و آموزگاران من! از آشنایی تان احساس شادی و سر فرازی می کنم. و گاهی هم با یاد شما، می خواهم دیگران را هم با این احساس شریک نمایم. شاید از شما درسی بیاموزند، در این مواقع پاسخی بی خردانه می دهند که بی نهایت سبب رنج من می شود. خانمی ایرانی را در آلمان می شناسم که بیش از هفت سال است که از همسر علیلش شب و روز با دل و جان و گذشت و فداکاری پرستاری می کند. او را که نمی تواند راه برود، با زحمت زیاد به بیمارستان می برد. شب و روز در کنارش می ماند. او را هر روز می شوید، مواظب غذا و دارویش است، با خود به گردش و استخر شنا می برد، و …
در صورتیکه این خانم می توانست، همسرش را به یکی از خانه های سالمندان بسپارد. بدون شک این مرد در این نوع خانه ها یکی دو سالی بیشتر دوام نمی آورد. وقتی این داستان را به نشانه ستایش از این زن برای چند نفر تعریف کردم، یکی گفت: «به خاطر پولش است.» از این پاسخ به قدری عصبانی شدم که گفتم؛ «اگر روزی ده هزار یورو هم به کسی بدهند حاضر نیست چنین فداکاری را بکند. دیگر اینکه اینها چندان ثروتی ندارند، و هر چه هست به اسم زن است. خفه شو و زر زیادی نزن، من ابله را ببین که برای تو بی شعور از گذشت و فداکاری انسان دیگری حرف می زنم. شما هم حق دارید، اگر مرا ابله بدانید!

مردی را می شناسم که همسرش کاملا علیل است. حتی قادر نیست غذا بخورد، یا به دستشویی یرود. (شرمنده از اینکه می گویم) باید پوشاک او را عوض کند، بشوید. همسر او تنها می تواند کمی دست و سرش را تکان بدهد. مرد ماشینش را طوری ساخته که از در جلو صندلی چرخ دار همسرش وارد آن می شود. تنها دلخوشی مرد این است که در کنار دریا، یا چمنزار، یا در میان جنگلی کنار همسرش بنشیند، و دست او را در دست بگیرد. یکبار که در خانه اش بودم، به من گفت: «نگاه کن، نگاه کن، چشمان شاد او را! از آمدن تو خوشحال است. هرچه ما می گوییم، می فهمد، ولی نمی تواند حرف بزند.» دقت کردم دیدم در چشمان غمگین زن که از بیماری جانفرسایش آگاه بود، کمی نور شادی می درخشد. دیگر درباره شما با کسی حرفی نمی زنم، تنها با شما چندی که بدانید تنها نیستید. انسان های فداکار با گذشت دیگری هم مانند شما هستند.

خانمی از مادر بزرگ نابینایش، مانند مادری مهربان مواظبت می کند.( البته در این کار همسر و فرزندان او هم شریکند) خانه طوری تنظیم شده، که مادر بزرگ تا آنجا که امکان دارد، بتواند روی صندلی چرخ دارش به همه چیز دست رسی داشته باشد. این خانم روزهای یکشنبه، سر مادربزرک را شانه می کند، لبان و ناخن هایش را قرمز، لباس زیبا به او می پوشاند، و همه بگو و بخند کنان، سر میز ناهار می نشینند. مادر بزرگ به علت پیری بعضی سوال ها را ده بار تکرار می کند. ولی هر بار همه با صبر و ادب، پاسخ او را می دهند.

خانمی بیش از پنج سال از خواهر همسرش که گرفتار مرض سرطان بود، مراقبت می کرد، او را مرتب به بیمارستان می برد و در خانه خودش از او پرستاری می کرد، و همچنین از فرزندان او مانند فرزندان خودش نگهداری می کرد. پس از مرگ خواهر شوهرش از دو فرزند او( یک پسر و یک دختر) باز هم نگهداری کرد. وقتی این داستان برای کسی گفتم، پاسخ داد: «این طوری پای شوهرش رو تو تله گذاشت.»
می بینید چقدر حرف مفت زدن آسان است. پاسخ من رکیک ترین ناسزاها بود، بدین خاطر که این ابله نمی توانست تصور کند که انسان های با گذشت و فداکار هم پیدا می شوند.

کسانی هستندکه فرزندی علیل جسمی و روانی دارند. نگهداری این فرزندان در خانه فداکاری و نیرویی مافوق تصورمی خواهد. ولی این انسان ها دارای این فداکاری و نیرو هستند.

گاهی پیش می آید که هجو و طنزهایم را در جمع شما، و با کسانی که از آنها با دل و جان مراقبت می کنید، تعریف می کنم. (برای ایرانیان به زبان پارسی، برای اروپایی ها به زبان خودشان)
یگ روز که در بانک بودم، جلوی دستگاه اتوماتیک برای گرفتن صورت حسابم ایستادم. خواستم دکمه کتم را باز کنم، تا کیفم را در بیاورم، و کارت بانکی ام را در دستگاه بگذارم. هواسم پرت بود، به این چرندیاتی که می نویسم فکر می کردم. به جای باز کردن دکمه کتم، زیپ شلوارم را پایین کشیدم و دست کردم تو خشتکم. یکباره متوجه شدم، چند نفری که اطراف من هستند، با تعجب مرا نگاه می کنند. با خنده به اشتباه خودم پی بردم و گفتم: «پیری است و هواس پرتی.» همه خندیدند. این داستان را با آب و تاب بیشتری برای یکی دو نفر از دوستانم، در حضور یار علیلشان تعریف کردم، یاران را به خنده وا داشتم.

غمگینم از اینکه با خیلی از نویسندگان، شعرا، مردان و زنان سیاسی ( خیر سرشان) آشنا هستم، که در نوشته هایشان مدعی انسان دوستی و شرافت و وطن پرستی هسنند، ولی در خلوت آن کار دیگر می کنند.
بگذریم از اینکه کاری که دیروز واعظین ما در خلوت می کردند، امروز هزار بار بدترش را با بی شرمی  بدون ترس از خدا و مردم، در جمع می کنند.

شما انسان های گمنام! که نامتان در هیچ جا نقش نبسته، سر مشق و آموزکا من هستید، و در دل من نامتان، چهره تان و رفتارتان نقش بسته است. می دانم، هرگز به مقام والای شما نمی رسم. سر مشق و آموزگاز من شما هستید، نه فیلسوفان و عارفان، و نه واعظان و پادشهان که نمیدانم در خلوت چه می کردند!

21 دی 1388 ــ 11 ژانویه 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: