نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2009

یک زنده ی مرده!

من مرده ام، اما راه می روم، حرف می زنم، می نویسم، کتاب می خوانم و غذا می خورم. مانند شما زندگان همه کار می کنم. به راستی یک زنده مرده ام.
من چهلمین روز درگذشت پدرم به دنیا آمدم. مادرم به خاطر شوهر روانشادش، نام او «علی اصغر» را روی من گذاشت. و مرا نذر «علی اصغر،* باب الحوایج» کرد. پیش از من هم دو دختر و یک پسر زاییده بود، که آنها قبل از یک سالگی درگذشته بودند. مادرم به من شیر نداد. دکترها گفته بودند که شیرش عوره دارد، بدین جهت فرزندان قبلی اش مردند، برایم در آن سالها که شیر خشک حکم کیمیا داشت، آن هم در شهر کوچک ما، با هزار زحمت شیر خشک تهیه می کرد. زن های بستگان و آشنایان هم، پستان پرشیرشان را از من دریغ نمی کردند. بدین طریق من خیلی برادر و خواهر دارم که تنها با خوردن شیر مادرشان با آنها برادر شدم.

به یاد دارم! هر وقت گلویم درد می گرفت، مادرم اشک در دیده، دست به روی آسمان بلند می کرد و می گفت: «یا «باب الحوایج «خودت این بچه رو نجات بده.» و هر بار داستان تیر خوردن علی اصغر را برایم تعریف می کرد، گویی تیری در گلویم، فرو رفته دارم، گلویم را می گرفتم و مرتب آب دهانم را قورت می دادم. بدبختی آنجا بود که اگر زخمی می شدم، یا هر مرض دیگر می گرفتم، مادرم از باب الحوایج می خواست تا زخم مرا خوب کند، و مرض ام را درمان!

مادرم می ترسید من هم مانند فرزندان قبلی اش بمیرم. این ترس مادرم، در وجود من رخنه کرده بود، و دایم در ترس مرگ به سر می بردم. مرگ که حتی تا به حال مرا فراموش کرده، من لحظه ای با ترس از او، او را فراموش نکرده ام. با مرگ همزاد شده ام!

مادرم به من می گفت: «دماغت مثل دماغ پدرت می مونه. چشات انگار چشای او خدا بیامرزه. دستات، انگشتات، درست مثل دستای و انگشتای باباته. هر چی بزرگتر می شی، بیشتر شبیه اون خدابیامرز می شی.» این حرفها ویژه او نبود، تمام فک و فامیل این حرف ها را وقت و بی وقت تکرار می کردند. و وقتی از دست من عصبانی می شد، فریاد می زد؛ «کارات درست مثل کارای اون بابای گور به گور نشده ات می مونه!»

من پدرم را درون گور اسکلتی می دیدم که به جای چشم و بینی، دو حفره در صورت دارد. و خودم را اینچنین می دیدم. اغلب خواب می دیدم که اسکلتی بیش نیستم، و اگر تکان بخورم، یک به یک استخوان ها از هم جدا می شوند.

اردوخانی عزیز! شاید باور نکنی! گاهی خودم را در آینه هم اسکلتی تیر بر گلو خورده می بینم.

بدین جهت از آینه بیزارم. من یک مرده ی تیر بر گلو خورده ام، یک مرده زنده ام!

سه شنبه 19 آبان 1388 ــ 10 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

*ویکی پدیا  ــ علی اصغر (به عربی: علی الاصغر بن حسین) نام کوچکترین فرزند امام سوم شیعه حسین بن علی می‌باشد. آن گونه که در بیشتر کتابهای معتبر شیعه آمده است در واقعه کربلا علی اصغر کودکی شش ماهه و شیرخواره بود. حرمله از لشکر یزید تیری به گلوی او زد و وی را کشت. علی اصغر یکی از چند نفری است که در بین شیعیان به باب الحوایج معروف می‌باشند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: