نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2009

چگونه نویسنده گربه می شود؟

ده سالی بود که محمود آقا را دورا دور می شناختم. با هم سلام و علیکی داشتیم. شغلش خرید و فروش اتومبیل است. می گفت: «شب خسته به خانه می آیم، مشغول تماشای تلویزیوین می شوم. حوصله خواندن کتاب متاب ندارم.» تمام آگاهی سیاسی و علمی ایشان از تلویزیون های ایران و فارسی های خارج از کشور بود.

در حدود سه سال پیش زنگ تلفن به صدا در آمد. محمود آقا بود. پس از سلام و احوالپرسی، شروع کرد به تعریف از کتاب های منً؛ که شما واقعا نویسنده خوبی هستید، ما قدر نویسندگانمان را نمی دانیم، ووو. مرا با اصرار  برای روز یکشنبه ای به نهار در خانه اش دعوت کرد.

هرچقدر بهانه آوردم نپذیرفت و گفت: «حتما شما ما را قابل نمی دانید، ما همیشه به شما  ارادت داشتیم، حالا به ما افتخار بدهید و تشریف بیاورید.» و خیلی تعارف های دیگر که من همیشه در پاسخ کم می آورم. بالاخره پذیرفتم و روز معین به خانه ایشان رفتم.
چیزی که در وهله اول توجه مرا جلب کرد، مقدار زیادی کتاب، ( و چند تا از کتاب های من) روی میز اتاق نشیمن و میز نهار خوری بود که به فاصله دو ــ سه متر از میز اتاق نشیمن قرار داشت.

همسر و دو فرزند بیست و دو ــ سه ساله محمود آقا ( یک پسر و یک دختر) را قبلا دیده بودم، احتیاج به معرفی نبود. ایشان خواهرش شهلا خانم که زنی پنجاه ساله، تقریبا زیبا که تازه از ایران آمده بود را به من معرفی کرد، و گفت: «خواهر من از وقتی کتاب های شما را خوانده، عاشق نوشته های شما شده، و می خواست شما را از نزدیک ببیند.»

در ضمن نوشیدن چای، شهلا خانم شروع کرد تعریف از داستان ها و طنزهایم. همانطور که گفتم: «در این مواقع من کم می آرم.» پاسخ دادم؛ «همانطور که من دوچرخه سواری می کنم، ولی دوچرخه سوار نیستم، یا مانند همه رانندگی می کنم، ولی راننده نیستم، هرچه تو مخم بیاید می نویسم، ولی خودم را نویسنده نمی دانم.»
پاسخ اش را حتما می دانید؟! «اختیار دارید شکسته نفسی می کنید، ما باید قدر شما را بدانیم، ووو.»

در ضمن صحبت متوجه شدم که شهلا خانم از همسرش در ایران جدا شده و دو تا دختر کمی بزرگتر از بچه های برادرش دارد که شوهر کرده اند. در آن روز پذیرایی خوبی از من کردند. در ضمن من هم مثل همیشه هر چرندی که به نظرم می آمد، گفتم. موقع خدا حافظی، باز هم از من با زور قول گرفتند که به خانه آنها بیایم.

پس از چند بار رفتن، هر رفتنی، یک آمدنی دارد. من هم یکبار محمود آقا، همسر، بچه ها و خواهرش را خانه ام دعوت کردم. زرشک پلوی خوبی با زعفران و خلال بادام، و کشک و بادمجان خوبی با سالاد شیرازی درست کردم. شهلا خانم که عاشق نوشته های من شده بود، عاشق دست پخت من هم شد!

( بین خودمون باشه، آشپزی من هم مثل نویسندگی ام می ماند، هرچی به دستم برسد می ریزم تو قابلمه، از جمله زنجفیل تو زرشک پلو! یا اگر ببینم مربایی نزدیک است خراب شود، به آن اضافه می کنم.)

در این رفت و آمدها، محمود آقا از خوبی همسرش، اینکه زن چقدر خوب است و یک مرد به خصوص به سن و سال شما نباید تنها زندگی کند، زن چشم و چراغ خانه است، مرد زن دار جایش در بهشت است، صحبت کرد. بلاخره مرا خرفهم کرد که هدف از این رفت و آمد ها، و عشق شهلا خانم به نوشته ها و آشپزی من، این بوده که همشیره ایشان به ازدواج من در بیاید، تا بتواند به راحتی اجازه اقامت بگیرد.
منِ خر دهن لق گفتم: «خربزه را به شرط چاقو می خورم.»
آقا، یا خانمی که شما باشید، از این حرف من چنان به غیرت محمود آقا برخورد، و به ناموسش توهین شد، که اگر مهمانش نبودم با چاقو شکم مرا پاره می کرد. ولی جلوی خودش را گرفت و گفت: «آقاااای اردوخانی ما از شما انتظار چنین حرفی نداشتیم.» من پشیمان از گفتارم، یادآوری کردم؛ «غرض توهین به ناموس شما نداشتم، در نجابت شهلا خانم هیچ گونه تردیدی به خودم راه نمی دهم. می خواستم بگویم، آخر ما همدیگر را نمی شناسیم، شاید اگر مدتی با هم مانند خواهر و برادر زندگی کنیم، همدیگر را بهتر می شناسیم و می توانیم ببینیم یکدیگر را درک می کنیم یانه؟! اگر همدیگر را درک کردیم، آنوقت.»

دیگ پر جوش غیرت محمود آقا از جوشش افتاد و گفت: «اگر اینطور فکر می کنید، خواهرم مدت کوتاهی با شما زندگی کند، البته ما به شما اطمینان داریم، همانطور که خودتان فرمودید؛ مانند خوهر و برادر!»
من هم گفتم: «فکر می کنم و بعد خبرش را به شما می دهم.» و با خنده اضافه کردم؛ «امیدوارم به خوهرتان هم اعتماد داشته باشید.» و این حرف من سبب خنده آنها و کمی سرخ شدن شهلا خانم شد.

پس از این دیدار، شهلا خانم و محمود آقا چندین بار تلفن کردند، تا حال مرا بپرسند. من در پاسخ اظهار سلامتی، تندرستی، شادی و گرفتاری کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که هدف از این احوالپرسی ها چیست. تا اینکه چند ایمیل از محمود آقا و شهلا خانم با این مضمون دریافت کردم؛

«خیال می کنی پخی هستی؟! تو خارج از کشورهرکی از ننه اش قهر می کنه، نویسنده و شاعرمیشه. ما رو بگو که خیال کردیم تو آدمی! به گربه گفتن گه ات درمون، روش خاک ریخت. ووو.»
حالا متوجه شدید که چگونه یک نویسنده گربه می شود؟!

کاری نداریم، مدت کوتاهی بعد شهلا خانم به همسری یک مرد چینی  که از مشتری های محمود آقا بود، و یک رستوران چینی خوب داشت در آمد. البته آقای چینی هیچ زبانی جز چینی نمی داند، شهلا خانم هم جز فارسی. ولی همدیگر را با زبان بی زبانی خوب می فهمند. شاید تعجب کنید، محمود آقا مرا هم در مراسم ازدواج همشیره اش دعوت کرد. من هم با کمال میل رفتم و در آنجا نهایت معرفت را به خرج داد و با من با مهربانی و احترام تمام رفتار کرد. شهلا خانم که خودش را خیلی خوشگل کرده بود، با شوخی و خنده سر به سر من گذاشت و گفت: «خب، قسمت نبود.» راستش را بخواهید کمی به مرد چینی حسودی ام شد!

چهارشنبه 20 آبان 1388 ــ 11 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: