نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2009

نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!

کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشه‌گیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.

می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار می کند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گله‌ای نداشت.

یکبار با چهره ای شاد به دیدارم آمد. پس از چند جرعه شراب گفت: همیشه افسوس می‌خوردم که مسیحی نیستم، تا در کلیسا جلوی عیسی مسیح زانو بزنم و اشک بریزم و هر چه درد در دل دارم بیرون بریزم، اما اکنون دیگر افسوس نمی‌خورم. حالا نزد تنها دوستم، آنچه مرا سال ها رنج می داده، می خواهم بیان کنم.

با خنده گفتم: اگر بنویسم چه؟

ــ بنویس! هر چه دلت می خواهد بنویس.

ادامه داد: از پدرم خاطره زیادی ندارم، جز بد مستی هایش و بدترین ناسزاها به مادرم و کتک به من و خواهرم که دوسال از من بزرگتر بود. هفت ساله بودم که او مُرد. ما چیزی از دست ندادیم. مادرم با  مهرورزی زیاد به من و خواهرم می خواست جای خالی او را پر کند. جایش خالی نبود! آغوش مادرم بهترین جا برای من بود. هر وقت در آغوشش می خوابیدم، یا پشت به پشت او دراز می کشیدم، خودم را آنقدر کوچک احساس می کردم که گویی نیستم. مهر مادرم، و توجه زیاد خواهرم سبب شد که من خوب درس بخوانم و همیشه شاگرد اول باشم. سال پنجم دبیرستان بودم که مادرم پس از ناخوشی کوتاهی، به رحمت ایزدی پیوست. این بار تنها مهر خواهرم بود که نگذاشت من درس را رها کنم. آغوش گرم او جای آغوش مادرم را گرفت، صدای ضربان قلب او، جایگزین صدای قلب مادرم شد. در آغوش او هم کوچک می شدم، نیست می شدم.

در کنکور دانشگاه تهران با بهترین رتبه قبول شدم و رشته برق را که مورد علاقه ام بود، انتخاب کردم. در این زمان خواهرم سال دوم دانشکده ادبیات بود.

غمی وجود کیومرث را فرا گرفت، اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد:  خیلی زود پی بردم توانایی جنسی ندارم. روزی که با یک زن روسپی هم آغوش بودم، هر چه کوشش کردم، هرچه او کوشش کرد، آلت جنسی ‌ام  واکنشی نشان نداد. شرمنده از پیش او رفتم، اما باز و باز هم نزد وی باز آمدم.
یکبار پولم را به من پس داد و گفت: «برو پیش دکتر.» می ترسیدم پیش دکتر بروم. شبی باز نزد او رفتم،
گفتم: «بگذار  پیش تو بخوابم.» با لبخند غمگینی، نگاهی به سر تا پای من کرد و پذیرفت. خسته بود، زود خوابش برد. من تا صبح نخوابیدم و نوازشش کردم، نوازشش کردم. از وجودم آبی بیرون نیامد، اما در روانم جویباری جاری بود. کوچک و کوچکتر شدم، نیست شدم.

نیستی در آغوش این زن، با نیستی در آغوش مادر، یا خواهرم تفاوت داشت. آنجا من در آغوش آنها به خواب می رفتم، اینجا او در آغوش من به خواب رفته بود. یک سال، شاید هم بیشتر، هر ده ــ پانزده روز، شبی به آغوش او پناه می بردم، یکبار که رفتم، دیدم در رختخواب خوابیده، مریض بود و تب سختی دارد. من کنار تن تب دارش خوابیدم. او در تب خود می سوخت و من در تب او شعله ور بودم. باز هم به دیدن او رفتم. هر بار حالش بدتر از پیش می شد. همانطور که می‌دانی و در رمانت (آمهدی) نوشته‌ای، روسپیانی که پیر یا مریض می شوند، به وضع اسفناکی می‌افتند و بعد هم دردناک، گوشه ای می ‌میرند. با شرمندگی پیش خواهرم آمدم، گریان شرح حال ناتوانی جنسی ‌ام و آشنایی با این روسپی و وضع دردناکش را گفتم. از او خواستم تا این زن را به خانه‌ مان بیاوریم . خواهرم با بزرگواری بدون اینکه لحظه ای درنگ کند پذیرفت و گفت: «اگر روانشاد مادرمان هم زنده بود بدون شک قبول می کرد.»
او را به خانه آوردم. در این زمان خواهرم دروه فوق لیسانسش را در ادبیات فرانسه می گذراند و در دانشگاه هم درس می داد. من سال سوم دانشگاه بودم. ما  به پرستاری زن پرداختیم، از این دکتر به آن دکتر، از این بیمارستان به آن بیمارستان پس از دوسال به علت سرطان به دیار ابدی پیوست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: