نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2009

خروسی که روش کم شد

یکی بود یکی نبود. توی مزرعه چند تا مرغ خالخالی غشنگ بودن، با یک خروس به اسم ماشاله خان. مرغ ها وقتی می خواستن تخم بذارن و حتی بعد از تخم گذاری قد قدی می کردند که حساب نداشت. ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها در تمام روز درعذاب و بود و زجر می بُرد، و فریاد می کشید بر سر مرغها؛ «یک تخم گذاشتن که این همه سر و صدا و داد و بیداد نداره، مگه تخم طلا می ذارین؟!» کاری نداریم به اینکه مرغ ها وقت و بی وقت قوقولی قوقوی ماشاله خان را می شنیدن و هیچی نمی گفتن!

ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها داشت دیوونه می شد. هرچی به مرغها می گفت ساکت باشین چاره شون نمی شد. خودتون را بذارین جای یک مرغ! تخم به اون بزرگی کردن درد داره! خوب، وقتی هم کسی درد داره، از درد فریاد می زنه. مرغ ها هم واسه همین، این قدر سر وصدا می کنن، نه برای تبلیغ تخمشون!

ماشاله خان وقتی دید دیگه نمی تونه تحمل کنه، پیش خودش گفت: «دوراه دارم؛ بذارم و فرار کنم، یا اینکه وقتی سر و صدای مرغ ها بلند شد، بزنم تو سرشون. فرار کردن، یعنی دل کندن از این مرغهای قشنگ و مامانی؟! امکان نداره! خروس باید احمق باشه تا این کار رو بکنه. پس بهتره هر وقت مرغی  قد قد کرد آنقدر بزنم تو سرش تا خفه شه. دو سه تاشون رو که بزنم، بقیه هم، حساب کار خودشون رو می کنن.»

از اون به بعد هر وقت، مرغی موقع تخم گذاشتن، سر وصدا راه می نداخت، ماشاله خان آنقدر میزدش تا خفه شه. کاری نداریم به اینکه چند تا مرغ ها از تخم رفتن، چند تا هم مَردن!
هر چی مرغ ها به ماشاله خان می گفتن: «تخم گذاشتن درد داره، ما نمی تونیم داد و بیداد نکنیم. اگه خروسی (مردی) تو هم یک دفعه تخم بذار تا ببینی ما چی می کشیم؟‍!» ماشاله خان نمی خواست قبول کنه و می گفت: «من خروسم (مِّردم) و غیرت دارم. کار خروس قوقولی قوقو کردن و مواظبت از مرغ هاس (ناموسش)، نه تخم گذاشتن!»

خلاصه چه درد سرتون بدم! مرغ هایی که تخم می ذاشتن، تو دلشون قد قد می کردن و به ماشاله خان هم نفرین.
خدای مرغها وقتی این وضع رو دید، دلش واسه مرغ ها سوخت. و وقتی ماشاله خان شب خواب بود یک تخم تو دلش گذاشت.

ماشاله خان کله سحر که از خواب بیدار شد خواست قوقولی قوقو کنه، حس کرد دل درد داره. دور خودش چرخید ، قوقولی قوقوی خفه ای سر داد و به جای قوقولی قوقو، قد قد کرد. مرتب هم صداش بلند تر می شد. به طوریکه وقتی نزدیک ظهر موقع تخم گذاشتنش بود، صداش تا هفت تا مزرعه می رسید. وقتی هم تخم گذاشت، بی هوش شد. چند ساعت بعدش که به هوش اومد سرش رو انداخت پایین دیگه هم هیچ مرغی رو نزد. سر و صدای مرغ ها رو هم اگه می شنید صداش در نمی اومد. از همه مهم تر وقت بی وقت هم نمی خوند. غیرت و ناموسش رو هم فراموش کرد. خلاصه روش برای همیشه کم شد.

1 آبان 1388 ـ 23 اکتبر 2009 ـ اردوخانی ــ بروکسل


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: