نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

درخت‌نامه ( شجره نامه) تیر چراغ برق نامه!

درخت‌نامه ( شجره نامه) تیر چراغ برق نامه!

آشنایی به من تلفن کرد و گفت: آقای فلان که از دوستان نزدیک من است، تلفن کرده و گفته از شما خواهش کنم که روز شنبه برای صرف نهار به همراه من به منزل ایشان تشریف بیاورید. پرسیدم آقای فلان کیست؟ گفت؟ اِه! آقای فلان را نمی شناسید؟! پسر فلان الدوله، نوه بهمان الدوله و…! هرچه بهانه آوردم، آشنایم نپذیرفت و اصرار کرد که حتما باید بیایی! و تاکید کرد؛ می ایم دنبالت که با هم برویم.

روز شنبه، ایشان آمدند و با هم به خانه فلان الدوله رفتیم. ویلایی بسیار بزرگ بود، خارج از شهر…، وارد سالن نشیمن بزرگی شدیم که با فرش های ایرانی، تابلوهای نقاشی، اجناس عتیقه وعکس های زیادی از اجداد فلان الدوله تزیین شده بود. گربه ای سفیدِ ایرانی پر پشمِ پیری هم روی یکی از مبل ها لمیده بود، که زیر چشمی ما را نگاه کرد و به هیچ کس هم محل سگ نمی گذاشت! صاحب خانه مرا با تعارف زیاد (که من در پاسخ کم می آوردم.) به چند مهمان دیگر که اکثرا آنها هم فلان الدوله یا از چاکران شان بودند، و همه نیز مسن، معرفی کردند.

شراب بسیار خوب آورده شد، مهمانان از خوبی شراب گفتند. صاحبخانه که در این مورد اطلاعات زیادی داشت، سخنرانی کوتاهی کرد. من به یک جام شراب قناعت کردم و تمنای چایی کردم. (بهترین نوشیدنی برای من چایی، یا دوغ است. نوشیدن یکی دو استکان چایی همان و نشانی آبرزیگاه پرسیدن همان!)

چیزی که در این سالن بیشتر از همه توجه مرا جلب می کرد، تابلویی بزرگ با قاب مینیاتور در اندازه ی 95*135بود که درخت نامه ی کهن سالِ عظیم و پر از شاخ برگ «فلان الدوله» از زمان بوق، تا به حال را نشان می داد. و جای میوه ها، صدها نام که در ابتدا از کیکاوس، بهمن، سیروس و کیقباد آغاز می شد،و به ابنِ کوفت، ابنِ زهرمار و ابنِ فلان ها، می رسید و در پایان به فلان السطنه، فلان الدوله ها و میزبان ما ختم می شد. نام ایشان به سر یکی از شاخه های بالای درخت می رسید. (این را فراموش نکنید.)

جای شما خالی، در اتاق نهارخوری میزی با غذاهای ایرانی بسیار خوبی چیده شد، و ما را به آنجا دعوت فرمودند. من با کم گویی، پرخوری جانانه ای کردم، ولی بقیه در ضمن پر خوری، پر هم از اجداد و خدمات‌شان طی چند هزار سال تاریخ ایران گفتند. پس از نوش جان کردن غذا، برای صرف دسر، چای و قهوه به اتاق میهمان‌خانه باز گشتیم.

در تمام این مدت من ساکت بودم، به غیر از چند پرسش کوتاه چیزی نگفتم. و تمام توجه ام به درخت نامه بود.

وقتی صاحبخانه متوجه نگاه مداوم من به آن شد، شروع کرد به نقالی. از اندازه تابلو و اینکه ساخته ی دست کدام استاد است، گفت تا خدمات یک به یک اجدادش در چه دوره و کدام پادشاه، سلطان و شاهنشاه! گاهی هم که اشتباه می کرد، چاکران! خطای او را مودبانه با عرض پوزش یادآوری می کردند. در این بین گربه با زحمت و افاده

از جایش برخاست و به طرف پنجره رفت. یکی از چاکران پنجره را باز کرد، گربه بیرون رفت. پس از دقایقی پشت پنجره هویدا شد. یک نفر دیگر از جایش برخاست، پنجره را باز کرد، گربه وارد شد، و در جای قبلی اش لم داد. میزبان از نژاد و اصل و نسب گربه هم تعریف کرد.

پس از این نقالی طولانی، یکی از دوله ها گفت: آقای اردوخانی شما خوب و زیاد می نویسید، ولی کم می گویید. راستی با فلان اردوخانی پروفسورِ معروف نسبتی ندارید؟ پاسخ من منفی بود. باز هم نام چند اردوخانی دیگر را که گویا اشخاص مهمی به نطر ایشان بودند، آورد. نسبت و اصل و نصب‌شان را با من، سئوال کرد. من گفتم : هیچ کدام از این اشخاص را نمی شناسم! و تا آنجا که می دانم، نسبتی هم با آنها ندارم. با خنده افزودم: «چه گویم که ناگفتن ام بهتر است، زبان در دهان بند تنبان سر است!» (یک شوک همگانی، همراه با خنده ای زورکی!)

ادامه دادم: من مانند شما، یا این گربه که درخت‌نامه دارد نیستم. که به گربه های کوروش بگویم: «بیدار شوید تا ببینی آخوندها چه گربه کشی به راه انداخته اند! مانند تیر چراغ برق می مانم. هرچند زبان ترکی را فراموش کردم، ولی پدرم ترک بود. مادرم هم تنکابنی. اگر همین طور عقب برویم، علاوه بر ترک و فارس، در رگ های من خونِ کرد، بختیاری، لر، بلوچ، قشقایی، تاجیک و افغان نیز پیدا می شود! اگر بازهم عقب تر برویم، و به «از پس دادیان» و «پیش دادیان» برسیم، بعید نیست که یکی از اجداد من نیز در خدمت کوروش بوده! حالا به او می گویم: بیدار شو که آخوندا به این کشور دست به آب کرده‌اند، به هر حال از اصل نسب خود خبر ندارم. من مانند تیر چراغ برق می‌مانم.

یک نفر با لبخندی پرسید تیر چراغ برق؟

ــ پیش‌ترها، وقتی می خواستم چیزی را به کسی حواله بدهم، تیر چراغ برق، یا منارجنبان اصفهان را حواله می دادم. وقتی فک و فامیل از شهرهای مختلف ایران به تهران برای دیدن ما می آمدند، می بردم‌شان منارجنبان اصفهان را نشان‌شان بدهم. به خدا بیامرز، مشهدی قاسم، سریدار آنجا، هر دفعه پنج زار تا یک تومان می دادم. از بس که مش قاسم من را دیده بود، با هم رفیق شده بودیم. بعضی وقت ها با هم می نشستیم، یک استکان چایی، یا نان و پنیری می خوردیم و گپی می زدیم. مش قاسم فرزندی نداشت، بدین جهت دلبستگی به من پیدا کرده بود، چند دفعه ای گفت: من با منزل (سکینه خانم همسرش.) صحبت کردم، تو بیا پسر ما بشو، این منارجنبان را بعد از مرگ ما اداره کن! این منار تا ابد می‌جنبد و مردم می‌آیند به دیدنش و از آن بالا می‌روند. روانش شاد، نمی دانست این منار هم مثل خیلی چیزهای دیگر مردم یک روزی در اثر فشار زندگی از جنبیدن می افتد!

در پایان گفتم: از تیر چراغ برق حرف زدم. شما درخت‌نامه دارید. ریشه اش از آدم و حوا، شروع می شود. ( حتی گربه تان هم اصل نسب دارد!) بلانسبت شما بعضی ها هم از میمون! مال من مانند تیر چراغ برق توی کوچه مان در تهران می ماند، هر کسی دستش می رسید شب ها یک سیم قاچاقی (برق صلواتی) به آن وصل می کرد. در حقیقت من تیر چراغ برق نامه دارم.

صاحب خانه بعد از تعاف زیاد و گفتن اینکه اختیار دارید آقای اردوخانی، شما سبب افتخار ما هستید، افزود: حتما شما این حرف ها را می نویسید! من با لبخندی پاسخ دادم. او اضافه کرد: اگر مایل هستی من درخت نامه‌ام را همراه با یک کپی از عکس هایم را به شما می دهم تا بنویسید، البته زحمت شما جبران می شود. خنیدیم و گفتم: درباره اش فکر می کنم!

9 مرداد 1388 ـ 30 ژوییه 2009 ـ اردوخانی بروکسل

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: