نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 8, 2009

جاسوس !

جاسوس !

برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند:  از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستان‌های شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.

در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.

منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و … حرفی برای گفتن نداشتم.

جاسوس !

برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند:  از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستان‌های شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.

در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.

منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و … حرفی برای گفتن نداشتم.

 خوانندگان چرندیات من، به خدا قسم، بدون کمترین فروتنی، تنها به این دلیل خود شناسی، اگاهم به اینکه به اندازه خری نمیدانم، و نقاشی که چه بگویم: یک خط راست نمی توانم بکشم، و از آواز هم فقط آهنگ بابا کردم و مادر حسن گفت چی گفت و عمو سبزی فروش را بلدم.  بگذریم! سر غذا هم ایشان به تعریف از من، بهتر بگویم چاپلوسی از من پرداختند، و هر بار که من حرف بی معنی و چرندی می زدم، ایشان با تایید حرفم، به تمجید و تشویق می کردند، به اندازه ای که چند باز نزدیک بود عصبانی شوم، و هر چه از دهنم در میاید نثار ایشان کنم، ولی جلوی خودم را گرفتم، به مزخرف گویی با شوخی خنده ادامه دادم. در ضمن با اصرار مرا به خانه اشان دعوت گردند.

 شاید از خوداتان بپرسید، چرا جناب سرهنگ اینهمه تعریف و تمجید، یا بهتر بگویم چاپلوسی مرا می کرد؟

از دوستان شنیده بودم که جناب سرهنگ چند بار گفته بود: اردوخانی جاسوس جمهوری اسلامی است، بدین جهت هم  از من فاصله می گرفته، و از دور مواظبم بوده، حالا هم که تصادفی با من روبرو شده، باید دل مرا به دست بیاورد ، تا خدا ناکرده فکر ترور ایشان نباشم . جناب سرهنگ نه تنها به من شک داشته ، ومرا جاسوس جمهوری اسلامی خوانده بود، بلکه بعده ها فهمیدم که به تمام ایرانیان نیز همین احساس را دارد. در حقیقت همه ایرانیان، حتی قصاب عرب و نان بربری پز ترک را هم جاسوس جمهوری اسلامی می دانست.

آپارتمان جناب سرهنگ طبقه دوم یک ساختمان پنج طبقه بود. علاوه بر هایفون تصویری ، دو تا آینه هم روی نرده بالکون نصب کرده بود که نه تنها جلوی درب خانه را می دید، بلکه دو طرف خانه ایشان از دور دیده می شد. این موضوع را وقتی متوجه شدم که به دیدار ایشان رفتم. درب آپارتمان ایشان هم ضد گلوله با سه تا قفل بود. 

وقتی وارد منزل جناب سرهنگ شدم، ایشان پس از چاپلوسی زیاد به من ودکا تعارف کرد، من گفتم متاسفانه ودکا نمی خورم. با اصرار ایشان یکی دو لیوان شراب خوردم، در ضمن صحبت، جناب سرهنگ آلبوم عکس هایش را آورد، و به من نشان داد و از خدماتش گفت. و اضافه کرد، جاسوس بودن عیب نیست، تمام ممالک دنیا حاسوس دارند، ک گ ب روسیه. سی ای ا آمرویکا و موساد اسراییل، همین بلژیک خیلی جاسوس دارد،جاسوس  در خدمت وطنش است، و جانش را در این راه می گذارد، جاسوس بودن ننگی ندارد. در ارتش ما جاسوسان شریفی داشتیم. جاسوس بودن هوش و ذکاوت و فهم و شعور و سواد می خواهد. افسوس که هیچ کدام از این صفات ها در من نبود. جناب سرهنگ  یک کمی که مست کردند، بدون رودرواسی فرمودند، حالا اگر شما جاسوس هستید، ممکن است برای بعضی ها مسئله ای باشد، ولی  برای من مهم  نیست، بنده به وجود چنین جاسوس دانشمندی افتخار می کنم، کاشکی تمام جاسوس های کشور ما مثل شما بودند. با این حرف ها، ایشان می خواستند من اعتراف کنم که بله جاسوس جمهوری اسلامی هستم. و نمی دانستند که هیچ یگ از شرایطی که ایشان برای جاسوس بودن قائل هستند در من نیست، و جمهوری اسلامی مرا آدم حساب نمی کند.

خوانندگان ارجمند من! خودتان می توانید تصور کنید که در چه تله افتاده بودم، از یک طرف با شوخی  و خنده پاسخ جناب سرهنگ را می دادم، از طرف دیگر می خواستم فرار کنم، ولی بوی دل آویز قرمه سبزی، و نعنای سیر داغ کشک بادمجان پاهای مرا به زمین میخکوب کرده بود.

 با وجود ترسی که جناب سرهنک از جاسوسان جمهوری اسلامی داشت، با خیلی از ایرانیان رابطه دوستی پیدا کرده بود، وبه تمام محافل ایرانی ، مانند جشن نوروز، یا جلسه شعرخوانی و سخن رانی می رفت. و هر بار یک داستان از اینکه تحت تعقب بوده، و می خواستند او را بدزدند، یا ترور کنند، واینکه چگونه توانسته از دست آنها فرار کند، با آب و تاب تعریف می کرد. در حقیقت این حس که همه جا جاسوسان به دنبال او هستند و می خواهند او را ترور کنند.جزو شخصیت جناب سرهنگ شده بود. در ضمن ایشان آگاهی زیادی در باره تاریخ و ادبیات ایران داشتند، و خوب می توانستند مطلبی از بیهقی، شعری از رودکی، و سایر بزرگان ادب ما بیاورند. بدین جهت هم بود که ایشان به اغلب مجالس دوستانه دعوت می شد. و دیگر اینکه به ادبیات فرانسه آشنا بود. و زبان فرانسه و انگلیسی  را هم خوب صحبت می کرد.

 پس از چند سال شایع شد، که جناب سرهنگ را در سفارت ایران دیده اند. حتی در جشن‌های سفارت هم شرگت کرده .

بنا بر این هر بار که ایشان از تحت تعقیب بودنش حرف می زد، با پوزخند بقیه روبرو می شد. بعد، دو سه نفر گفتند: با ایشان از بروکسل به استامبول در ترکیه ، و از انجا به تهران همسفر بودند. چند نفر هم از تهران به استامبول، و از استامبول به بروکسل. وقتی این شایعات زیاد شد، جناب سرهنگ کم کم  به محافل ایرانیان نمی رفت. به طوری که یک زمان اصلا پایش را در جمع ایرانیان نمی گذاشت. و تنها کسی که جناب سرهنگ با او را بطه داشت، من ( جاسوس قبلی) بودم، که مانند سابق  از دست جاسوسان جمهوری اسلامی می نالید، و نمی دانست چه کار کند. آخر به عقلش رسید به جایی برود که جمهوری اسلامی نه سفارتخانه دارد، و نه کنسولگری. انجا آمریکا نزد پسرش بود. هر چند زندگی در اروپا را ترجیح می داد، و از آمریکا بیزار بود. 

18 اردیبهشت 1388 ــ 8 مه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. سلام.
    وبلاگ خوب و جالبي داري.
    خوشحال ميشم به ما هم سر بزني و با هم تبادل لينک کنيم.
    منتظر شما هستيم.
    ممنون

  2. سلام. خدا قوت.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: