نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 1, 2009

بعضی زنها شیطان را هم درس می دهند!

بعضی زنها شیطان را هم درس می دهند!

آنتونی (پسر یکی از دوستانم) و همسرش با فرزند سه ساله شان مهمان من بودند. حرف از همه جا و همه کس پیش آمد تا رسید به آشنایی زنان و مردان و سپس ازوجشان.

در ضمن اینکه کارولین با لبخند زیرکانه ای به حرف های همسرش گوش می کرد، آنتونی درباره چگونگی آشنایی اش با او می گفت: [شش سال پیش در حدود ساعت شش مانند اغلب روزهای آفتابی، در جنگل می دویدم.
ــ کارولین حرفش را قطع کرد و گفت: «نه، شش سال دو ماه سه روز پیش. اول اوت…»
آنتونی با خنده گفت: «بله، همانطور که خانم گفتند. و ادامه داد؛ «می دویدم، که ناگهان صدای زنی را شنیدم، (اشاره به همسرش) که صدا می کند؛ «آنتونی، آنتونی…بیا.» من لحظه‌ای ایستادم، سپس به طرف خانم رفتم. و گفتم: «مرا صدا کردید؟»
خانم گفت: «نه، سگم را صدا می کنم!» در حالیکه قیافه غمگینی به خود گرفته بود، ادمه داد: «سگ خوب قشنگی است، خیلی دوستش دارم.» از شکل و اخلاق سگ گفت، و اینکه با وجودیکه دوستش دارد، به او توجه نمی کند. گفتم: «مهم نیست، پیدا می شود.» یک ساعتی در جنگل، فریاد آنتونی، آنتونی کشیدیم و به جستجوی سگ پرداختیم، ولی متاسفانه سگ پیدا نشد.» خانم را به محلی کنار جنگل به قهوه دعوت کردم. ایشان در ضمن نوشیدن قهوه، از عشق اش به آنتونی گفت. من گفتم: «فردا به پلیس مراجعه کنید، و نشانی های سگ تان را بدهید، و در نشریه محلی هم یک آگهی با شماره تلفن خودتان بگذارید، در این صورت امکان پیدا شدنش زیاد است.» خانم گفت: «عقیده خوبی است، ولی خواهش می کنم، با هم این کار را بکنیم.» من هم پذیرفتم.

روز بعد موقع نوشتن شماره تلفن، خانم از من خواست شماره تلفن خودم را هم در نشریه بگذارم، تا چنانچه او در خانه نبود، با من تماس بگیرند. من هم کوتاهی نکردم.

 از فرادایش خانم روزی دو سه بار به من تلفن می کرد و می پرسید، آیا کسی به شما تلفن کرده؟ متاسفانه پاسخ من همیشه منفی بود! تا اینکه بعد از پنج روز به من تلفن کرد و گفت: «اصلا حوصله هیچ  کاری را ندارم، سر کار، در خانه، همه اش به آنتونی فکر می کنم. نمی دانم چکار کنم؟!» و از من خواست تا به منزلش بروم. 

خانم، خوش بو از عطری دل آویز، کمی آرایش کرده، دم در به پیشوازم آمد. تا چشمانش به من افتاد، قیافه غمگینی به خود گرفت. مرا به داخل خانه راهنمایی کرد. خانه آراسته بود، میز با شمع و گل و شراب آراسته بود.

خانم پس از سپاسگزاری از زحمت های من، باز هم مدت زیادی از عشق‌‌اش به آنتونی حرف زد. بالاخره با زحمت توانستم، موضوع صحبت را عوض کنم.

شام و شراب خوبی را در کنار زیبارویی خورده بودم. می خواستم بروم که خانم اشک در چشمان زیبایش جمع شد و گفت: «من شب ها کنار آنتونی می نشستم.» و خودش را به من چسباند! من از اینکه کنار دختر زیبایی بنشنم لذت می بردم، ولی از اینکه او مرا جای سگش بگیرد در رنج! خانم سرش را بر شانه من گذاشت و خود را به خواب زد.

این دیدارها ادامه پیدا کرد، هر بار خانم از عشق اش به آنتونی می گفت. من احساس می کردم سگ شده ام. سگی با وفا به خانم. گاهی  پارس می کنم. خواب می دیدم چهار دست پا راه می روم، قلاده ای هم بر گردنم است. و صاحبم را دوست دارم. اگر یک روز او را نبینم، نگرانم. کاری نداریم! پس از این رفت و آمد ها، بعد از یکسال و دو ماه، با هم ازدواج کردیم. پس از آن هم، او همچنان از عشقش به آنتونی حرف می زد. نزدیک بود دیوانه شوم. چند بار خواستم بگویم، این سگ را فراموش کن. ولی دوستش داشتم و نمی خواستم برنجانمش. تا اینکه پسرمان در زایشگاه به دنیا آمد. اولین حرفی که خانم پس از زایمان زد: «می خواهم اسم پسرمان را آنتونی بگذارم.» من ناخودآگاه چنان فریادی کشیدم که چند نفر از پرستارها سراسیمه وارد اتاق شدند. گفتم: «من از این اسم بیزارم، حتی می خواهم اسم خودم را هم عوض کنم، آنوقت تو می خواهی اسم سگ گم شده ات را روی فرزندمان بگذاری؟» او با چشمانی اشک آلود در جوابم گفت: «معشوقم! چرا هنوز درک نکردی که من هرگز سگی نداشتم که نامش آنتونی باشد. اصلا من هیچ آنتونی دیگری غیر از تو نمی شناختم. تمام این صحنه سازی ها برای جلب توجه تو بود. تنها آنتونیِ من تویی، و آنقدر دوست‌ات دارم که می خواهم نامت را روی پسرمان بگذارم.»]
 

کارولین کیفش را باز کرد، و دستمال سفیدی در آورد، عینک ظریف زنانه اش را برداشت و اشکش را پاک کرد.

من با خنده گفتم: ما ایرانی ها ضرب المثلی داریم که می گوید: «بعضی زن ها شیطان را هم درس می دهند.»

11 اردیبهشت 1388 ــ 1 مه 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. خبر آمد خبری در راه است
    خرم آن دل که از آن آگاه است
    شاید این جمعه بیاید شاید …
    سلام دوست من .وبلاگ جالبی دارید . من مقالاتی در مورد حضرت مهدی ومعجزاتش جمع آوری می کنم.اگر می خواهی راجب امام خود بیشتر بدانی ودر مورد شرف یافتگان وشفا یافتاکان آن حضرت بدانی به وبلاگ من بیا وعضو شو تا مطالب جدید به شما ایمیل شود .واگر مطلبی داری از شعر یا نامه به امام یا مقاله ای راجب آن حضرت برای من بفرست تا از آنها در وبلاگ استفاده کنم .به امید گوشه ای چشمی از آن حضرت وبه امید آنکه آن حضرت از ما راضی باشد .بی شک آن حضرت به همه توجه داشته واز عنایات خویش محرم نکرده ,که هرچه داریم از لطف آن حضرت است
    خواهشمندم حتما در وبلاگ عضو شوید تا با شما در ارتبا ط باشم
    به امید ظهور آن حضرت.

  2. دوست گرامی واژه پارس کردن برای سگ هیچ موجودیتی در ادبیات فارسی ندارد خواهشمند است به جای این واژه از واق واق کردن استفاده کنید. با سپاس

  3. جل الخالق , اینطور که می گوئید به گمانم من هیچ بوئی از زنیت نبرده ام!

  4. سلام
    جناب اردوخانی عزیز ایا این زن شیاد بوده یا عاشق عاشقی که عشق کورش کرده بود تا جایی که فکر نکرده بود شاید اسم عشقش را با چنین شیوه فریاد زند باعث رنجش او می شود عاشق داستان شما به نظرم بی نقص است معشوق داستان گیج وگول بوده است این به نظر من می رسد زیبابود در هر صورت من برداشت خودم از داستانتان را دوست می دارم
    یک دنیا خیر وخوشی برایتانن ارزو دارم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: