نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 17, 2009

آخرین آرزوی محمد رضا شاه !

آخرین آرزوی محمد رضا شاه !

 در کافه رستوران هتل امپریال با «Oleg Popov» قرار ملاقات داشتم.  نیم‌ساعت پیش از وقت ملاقات وارد شدم. در انتهای رستوران و در کنجی پیرمردی را با موهای سپید، خیلی شیک و با وقار درحالیکه لیوانی شراب جلویش بود و مشغول خواندن روزنامه «لوموند» دیدم، که مرتب زیرچشمی به اطراف نگاه می کرد. به نظرم پیرمرد آشنا آمد. هرچه فکر کردم او را کجا دیده‌ام، به یاد نیاوردم. در حالیکه آرام به طرفش می رفتم، او هم زیر چشمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، به من نگاه می کرد.به کنار میزش رسیدم و به زبان فرانسه  سلام کردم، بدون اینکه منتظر جوابش باشم، ادامه دادم: «پوزش می خواهم آقا! من شما را جایی دیده ام، ولی نمیدانم کجا؟!»

بدون اینکه کمترین حرکتی به سرش بدهد یا حتی نگاهی کند، گفت:»اشتباه می کنید.»

 

 

 

 آخرین آرزوی محمد رضا شاه !

 در کافه رستوران هتل امپریال با «Oleg Popov» قرار ملاقات داشتم.  نیم‌ساعت پیش از وقت ملاقات وارد شدم. در انتهای رستوران و در کنجی پیرمردی را با موهای سپید، خیلی شیک و با وقار درحالیکه لیوانی شراب جلویش بود و مشغول خواندن روزنامه «لوموند» دیدم، که مرتب زیرچشمی به اطراف نگاه می کرد. به نظرم پیرمرد آشنا آمد. هرچه فکر کردم او را کجا دیده‌ام، به یاد نیاوردم. در حالیکه آرام به طرفش می رفتم، او هم زیر چشمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، به من نگاه می کرد.به کنار میزش رسیدم و به زبان فرانسه  سلام کردم، بدون اینکه منتظر جوابش باشم، ادامه دادم: «پوزش می خواهم آقا! من شما را جایی دیده ام، ولی نمیدانم کجا؟!»

بدون اینکه کمترین حرکتی به سرش بدهد یا حتی نگاهی کند، گفت:»اشتباه می کنید.»
گفتم: «پوزش می خواهم از اینکه مزاحم شما شدم، فکر می کنم شما شبیه یکی از دوستان صمیمی  من هستید.»
سرم را زیر انداختم و راه افتادم. هنوز یک ــ دو قدم نرفته بودم که دیدم سرش را بلند کرد و آمرانه گفت: «بیا بنشین.»
آرام آمدم و روبرویش نشستم.
پرسید خیلی شبیه دوست تو هستم؟
ــ خیلی نه، او کمی جوانتر است.
ــ خیلی جوانتر؟
ــ نه خیلی!
ــ چه می‌نوشی، شراب؟ 
بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد یک لیوان شراب برای من سفارش داد. (چه شرابی!)
ــ بدون شک تو ایرانی هستی از لهجه ات پیداست؟ (لهجه خودش به پاریسی‌ها شباهت داشت.)
ــ بله.
ــ من هم.
از این لحظه صحبت ما به فارسی آغاز شد.
ــ به سلامتی،
ــ به سلامتی.
ــ فکر می کنی مرا کجا دیدی؟
ــ گفتم که اشتباه کردم، شما شبیه دوست من کیومرث هستید.
ــ من آن نیستم که تو آرزوی مرگش را می‌ کردی؟
سرم را به زیر انداختم با خودم فکر کردم، من آرزوی مرگ چه کسی را کرده‌ام؟ هیچ کس.
گفتم: من آرزوی مرگ هیچ کس را نکرده‌ام.
ــ خاطر جمعی؟
ــ بله، خودم را نمی بخشم، اگر آرزوی مرگ کسی را بکنم، حتی دشمنانم را. سرنوشت را سپاسگزارم که دشمنی هم  ندارم  که آرزوی مرگ مرا بکند. 
در این لحظه «
Oleg Popov» وارد شد و یکراست رفت سر میزی روبروی درب ورودی نشست. گفتم: «پوزش می خواهم مهمان من آمد، باید بروم.» از جایم بلند شدم، دستم را به طرفش دراز کردم، همانطور که نشسته بود، در حالیکه پشت دستش به بالا بود، دستش را به طرف من دراز کرد. من دستش را فشردم و گفتم: «خداحافظ». در حالیکه دستم در دستش بود، گفت: «خوشحال می شوم اگر تو را باز ببینم، فردا شب همینجا منتظرت هستم. بیا با هم شام بخوریم.» گفتم: «با کمال میل». به طرف «Oleg Popov» رفتم و با او به رستوران «اصفهان» رفتیم.  جای شما خالی چلوکباب خوبی خوردیم. و در حدود ساعت 12 او را به هتل امپریال رساندم. به خانه برگشتم،
به فکر دیدارم با این پیر مرد افتادم، و اینکه گفت: «تو همانی که آرزوی مرگ مرا کردی؟»
یکباره شروع کردم به خندیدن، این مرد خیال می کند شاه است! دیوانه در این دنیا زیاد است، این یکی هم روش. مگر من دیوانه نیستم؟ خیلی‌ها خیال می‌کنند ناپلئونند.
فردا شب وقتی به دیدارش رفتم، پس از سلام و احوال پرسی، با خنده گفتم: «فکر می کنم جنابعالی شاهنشاه آریا مهر باشید.»
ــ بله، خوب فهمیدی.
ــ در اینصورت من هم «بودوئَن» پادشاه بلژیکم!
ــ مرا مسخره کردی؟
ــ (با خنده) نه خیر قربان، بودئن رو مسخره می کنم، مرا فراموش کردید، یادتان می آید چند بار همدیگر را دیده ایم. جشن های دو هزار پانصد ساله را من فراموش نمی کنم، خیلی به من و پرنسس فابیولا خوش گذشت. راستی میدونی بعد از مرگ خدا بیامرز شاه، خیلی ها ادعا کردند که فرزند نامشروع اون مرحوم هستند و ادعای ارث و میراث کردند. خیلی ها با شاه پوکر و تنیس بازی می کردند.  درسته چند سالی از من مسن تری و چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردی و احترام موی سفیدت رو دارم. ولی این تن بمیره این فیلم ها رو واسه ما بازی نکن.
چند لحظه به فکر فرو رفت. سپس با صدای غمگینی گفت: «فکر کن من دیوانه‌ام و دلم می خواهد تو خیال کنی من محمدرضا شاه هستم. در این صورت ضرری به تو نمی زنم، چیزی از تو کم نمی شود. ولی خواهش می کنم این حرف را به کسی نزن، اصلا دلم نمی خواهد هیچ ایرانی من را ببیند.»
ــ باشه قبول، من خیال می کنم تو محمد رضاشاهی، ولی انتطار نداشته باش، مثل اطرافیان سابق شاه خایه ات بمالم و هر چی گفتی، بگم بله قربان، چاکرم، نوکرم و…، اگه آسمون به زمین بیاد، من حرفی که به عقلم جور در نیاد قبول نمی‌ کنم و زیر بار حرف زور نمی رم،  قبول؟ با لبخندی سرش را به نشانه پذیرفتن حرف من خم کرد. با اشاره دست گارسون را صدا کرد و کارت غذا و شراب خواست. اول یک شراب سفارش داد. گارسون برای آوردن شراب رفت. در این بین ما هم غذاهایمان را انتخاب کردیم.
ــ به سلامتی،
ــ به سلامتی.
بعد از غذا گفت: «من در زندگی به جز چند نفر که به تعداد انگشتان یکدست هم نمی رسند، به هیچ کس اعتماد نکردم، حتی
به نزدیکترین افراد فامیلم. ولی نمی دانم چرا با وجودیکه دومین بار است که تو را می بینم، با تمام وجود به تو اعتماد دارم. شاید به این خاطر که مجبورم.» روی میز خم شد و ادامه داد: «من واقعا محمد رضا شاه هستم.»
ــ بابا اون خدا بیامرز تو مصر به وضع دردناکی فوت کرد و همونجا هم دفنش کردند.

پس از خنده تلخی گفت: «آنکه در قاهره دفن شده من نیستم.» دست در جیب بغل سمت راست کتش کرد و پاسپورت سیاسی مصری درآورد و به من نشان داد و گفت: «ببین اسم من «عبدالکریم بن السوری» است. برای اینکه از شر سر و صدای نشریات و رادیو–تلویزیون راحت شوم، و گروگان های آمریکایی را حکومت ایران آزاد کند، با کمک خدابیامرز «انور سادات» ترتیبی دادیم تا یک نفر که شبیه من بود، در قبر من دفن کنند، تا من بتوانم آزاد باشم. این را که می گویم همسر و فرزندانم هم نمی دانند.»
ــ گفتی دوستی داری که شبیه من است، چکار می کند؟

ــ کیومرث، مهندس رشته برق از دانشگاه تهران، تا سال 1982 در ایران بوده، بعد به اینجا آمده و حالا در یک شرکت برق کار می کند، هیچ کس را در ایران ندارد. ولی مدتی است که می خواهد به ایران مسافرت کند. تنها آرزویش این است که یکبار دیگر بر سر خاک مادر و خواهرش برود.

دقایقی سکوت بین ما برقرار شد. پس از آن با سری خم و اشک در چشمانش، در چشم من نگاه کرد و گفت: «می دانی چرا دیشب، وقتی گفتی دوستی دارم که شبیه شماست، صدایت کردم؟ تنها به این دلیل که من به تو و دوستت محتاجم. من هم آرزویی دارم، آرزو می کنم، مدتی هر چند کوتاه، در وطنم زندگی کنم، گمنام بمیرم، گمنام به خاک سپرده شوم، نه مانند پدرم در غربت بمیرم، در کشوری غریب دفن شوم، شاید روزی جسدم را به ایران ببرند، مقبره برایم بسازند، و شاید روزی مقبره و جسدم را پایمال کنند.» دستمال سفیدی از جیبش در آورد و اشکش را پاک کرد. ادامه داد: «من حاضرم به هر قیمتی  که شده پاسپورت و کارت شناسایی دوستت را بخرم.»
انتطار چنین درخواستی از او نداشتم! گفتم: «در این باره فکر می کنم، و به شما می گویم.»

 در دیدارهای بعدی، میان من و او، دوستی‌ بی غل و غشی ایجاد شد. هفته ای یکی دو روز به خانه‌ ام می‌ آمد. گاهی شب‌ها، همینجا می خوابید. باهم غذا می پختیم و می‌ خوردیم. پیاز و سیب‌زمینی پوست کندن و خرد کردن یاد گرفت. گوشت و سبزی خرد کردن و سرخ کردن یاد گرفت. اوایل این دستش، به آن دستش تعارف می کرد. بعد راه افتاد. چایی دم کردن و قهوه درست کردن یاد گرفت. یاد گرفت خرید کند. باهم به گردش در جنگل، یا مسافرت های کوتاه می رفتیم. داستان های مرا می خواند و اظهار نظر می کرد. هجوهایی که در باره اش نوشته بودم، می خواند و می خندید. سر به سر هم می گذاشتیم و می خندیدیم. ساده زندگی کردن را آموخت و از آن لذت می برد. این ماجرا بیش از یکسال طول کشید. در این بین من با کیومرث درباره خرید پاسپورت و کارت ملی ‌اش صحبت کردم، و گفتم طرف من حاضر است پول کلانی برای این کار بپردازد. در ابتدا قبول نمی کرد، بعد پذیرفت. به این شرط که پولی نمی خواهد، ولی طرف قول شرف بدهد بر سر گور خواهر و مادر او مقبره کوچکی بسازد. این شرط را محمد رضا شاه پذیرفت. روزی که او را در فرودگاه بدرقه کردم، پاکتی سر بسته، بدون نام و نشان به من داد تا به عنوان سپاسگزاری به کیومرث بدهم. هر چند او از من سپاسگزاری کرد، ولی سپاس من، مهر بی دریغ او در این یکسال بود.  

 محمد رضا شاه، خیلی زود به عهد خود وفا کرد. عکسی از مقبره خواهر و مادر کیومرث برایم فرستاد، که به او دادم. به من نوشت، دوستان خوبی پیدا کرده‌ام، که به من نهایت مهر را می ورزند. هنوز در این کشور انسان های پاک و دوست داشتنی زیاد پیدا می شود. این دوستان مرا به خانه شان، یا مسافرت می برند. و قول داده اند پس از مرگم ، مرا گمنام، بدون سنگ بر روی گورم و در گورستان دور افتاده‌ای به خاک بسپارند.

و این چنین هم کردند.

 نمی دانم آیا او واقعا محمد رضا شاه «شاهنشاه آریا مهر» کسی که پادشاهان و رئیس جمهورها به خاطر نفت و چند میلیون دلار تملقش را می گفتند، کشورهای غربی و شرقی، حتی شوروی برایش فرش قرمز پهن می کردند، نشریات شان در باره اش قلمفرسایی می کردند، درباریان چاپلوسی سگش را هم می کردند، عبدالکریم بن السوری، کیومرث، بود یا نه؟ ولی می دانم آرزوی مردی را (که شاید آرزوی همه ما ایرانیان خارج از کشور باشد) برآورده کردم.  

 بین سالهای 1375 تا 1378 (1996 ــ 1999) که رمان » کلونتچه دیوانه بلژیکی» را می نوشتم، هرچه کتاب درباره سیرک به زبان های فرانسه و آلمانی و هلندی پیدا کردم خواندم. و تا آنجا که امکان داشت، و با اشتراک در نشریه سیرک چاپ آلمان، می دانستم در چه شهری چه زمانی چه سیرک بزرگی نمایش می دهد. در این مدت ده ها بار در شهرهای مختلف اروپا به دیدن سیرک رفتم. با خواندن تاریخ سیرک مسکو با نام «Oleg Popov» که در سال 1949 از مدرسه سیرک مسکو بیرون آمده بود و به نام «آفتاب مسکو»، یا «پسر بچه با خروس وفادارش» معروف شده بود، آشنا شدم.

پس از جستجوی فراوان پی بردم که در یکی از دهات در 50 کیلومتری نورنبرگ زندگی می کند. پس از تماس تلفنی با او، با زحمت های زیاد و چند بطری ودکا و شراب به دیدارش رفتم. اینگونه آشنایی من با»Oleg Popov» آغاز شد. چند سال بعد که او در بروکسل همراه با سیرک مسکو برنامه اجرا می کرد، باز هم به دیدارش رفتم. پس از پایان برنامه همدیگر را دیدیم و قرار گذاشتیم فردای آن شب شام را با هم بخوریم. «Oleg Popov» برای مدتی که در بروکسل بود و در هتل امپریال که یکی از بهترین هتل های بروکسل است، اقامت داشت.

 چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 ــ 22 آوریل 2009 ــ اردوخانی. بروکسل

Advertisements

Responses

  1. سیا جان، نشانی شماره تلفن ات را برایم خصوصی بفرست/

  2. سلام
    زیبا بود و نغز این نوشته شما را سوم اردیبهشت ساعت 6 بعد از ظهر در حالی خواندم که قبلش خبری در http://www.tabnak.ir/pages/?cid=44826خواندم با عنوان صدام هنوز زنده است واین برایم جالب بود تصادف زیبا اما داستان شما زیبا تر بود

  3. سلام حاجي.دلم تنگيده بود. بعد از چند وقت اومدم. اين پست پسر كوچولو اين قسمتش ( «پیر شده بود و کون گشاد، نه می پرید، نه تخم می ذاشت. کاری نمی‌کرد جز خوردن و ریدن) خيلي جالب بود.صحنه رو مجسم ميكنم كلي خنده ام گرفت.توي دوست و فاميل همه ميگن من خيلي سخت به چيزي بخندم.احسنت.دم شما گرم.زت زياد.

  4. من که اشکالی ندیدم در اینکه این بنده خدا محمد رضا شاه باشه ,کی به کیه آقای اردو خانی؟!

  5. بازگشت القاعده به عراق….این مطلب را در وبلاگ سنوور بخوانید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: