نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 10, 2008

بازیچه‌ای هستیم!!

 این ارابه چندین هزار ساله را ،

زمانی  شیر،

زمانی خورشید،

زمانی عقاب،

زمانی شتر،

زمانی ستاره ،

زمانی …

زمانی داس و چکش به دستان

در زمانی و مکانی، به نامی ،

            سرکشانه می کشند.

 

ما در این ارابه،

زمانی چرخی،

زمان دگر،چرخی پوسیده،

زمانی باری،

زمان دگر ، بار زیادی،

به دور انداخته می شویم

فراموش می شویم،

با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،

خیال می کردیم،

نقشی داریم ،هستیم،

 نمی‌دانستیم،

                بازیچه‌ای هستیم !!             19 امرداد 1387 ــ 2008-08-09 بروکسل

Advertisements

Responses

  1. پاسخ به آدیس؛ مهربانم ، هرچه کوشش کردم نتوانستم به وبسایت تو راهی یابم. در مورد پرسش تو ! بسیار خوشحال می شوم از اینکه می خواهی مرا به پیوندهای خودت بیافزایی. شادو تندرست باشی

  2. سلام استاد شاید بهتر باشد در شعرتان بگوییدنمی دانستیم بازیچه ای بی اختیار هستیم.
    مشتاق دانستن نظر شما در مورد داستان » ارثیه مادری » هستم .
    پاینده باشید.

  3. درسته. مهره ی شطرنج از خودش اختیار نداره ولی می تونه طرف روبرو رو مات کنه یا بهش ببازه. بستگی به بازیه صاحبش داره. اگه بخایم مهره نباشیم باید از اون صفحه ی 8×8 بیرون بیایم و قوانین رو فراموش کنیم. بریم بالا تر. قوانین یعنی بازی و پیشروی در این مسیر یعنی بازیچه شدن.
    حقیقتا» تو توضیخ نظزم کم آوردم. چه طور بگم!!؟؟ منظورم این نیست که تو هرج و مرج زندگی کنبم. ای بابا چه طور بگم. قاطی کردم. یه منظور دیگه دارم ولی حرفم دو پهلو میشه.
    اصلا هیچی!!!!!!! خیلی قشنگ بود. کوتاه و پر معنی.
    ببخشید منو گیج شدم.

  4. سلام
    وحقیقتی است تلخ وبد مزه که کام تلخ ما را تلخ تر کرده

  5. سلام و درود سبزم رو پذیرا باشید!
    ممنونم از حضور ارزشمن و نظر شریفتون

    خوشحالم که بهم اجازه لینک رو دادید
    من با افتخار و آزادی تمام وب ارزشمند شما رو لینک میکنم

    آرزومند پیروزی و سلامتی شما

    دوست کوچک شما در ایران

  6. Parande Labe Tonge Mahi Neshaste Bood… Va Be Mahi Niga Mikard Va Migoft:Saghfe Ghafaset Shekaste Chera Parvaz Nemikoni

    سلام
    آپم و منتظر نقد و نظر ارزشمند شما
    ممنون .

  7. سلام خوبی
    آپیدم ومنتظر نیم نگاهی هرچند گذرا .زود بیا

  8. سلام و درود بر شما!

    با داستان » زندگی کاغذی » به روزم

  9. دوست فرهیخته من اردوخانی گرامی بدرود
    با قصه تلخی ازفرهنگ تجاوز منیشان آپم و منتظر دیدار نازنین تان
    موفق باشید

  10. کوير اگر چه عزم آبي‌شدن نداشت …
    ولي باريد، باريدن گرفت….
    کوير اين‌بار باراني نشد …باريد
    باريد آن‌جا
    که زمين روزي‌خور سراب بود و بس…
    دريغ………
    ….اگر من ذره‌اي عشق مي‌دانستم

  11. سلام.
    معبودم مرا آموخت عشق‌ورزيدن
    عشق مرا آموخت ايثار شدن
    چون به ورطه ايثار رسيدم
    نديدم جز شعشعه فنا دميدن
    …………………………
    قلبم را به روي تماميت مهر و عاطفه گشوده‌ام
    ……………………………
    حرف دلت لطيف و قلمت زيباست
    آنچه بيافريدي دلنشين و دلآراست


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: