نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2008

اسیر چشای تو !

اسیر چشای تو !

 

زن ــ کجا میری ؟

مرد ــ می رم پیش رفقا.

زن ــ پیش اونا؟

مرد ــ آره پیش اونا. آخه قربونت برم ، من از اونام . روز اول که خاطر خات شدم، گفتم که من از اونام. گفتی همین طوری دوست دارم، هرکی میخوای باش، خودت باش، خودت بمون ، نقش بازی نکن. بیســـت پنــــــج سال  پیش خاطر خات شدم، به مولا قسم ، امروزم عاشقتم ،چاکرتم، همون بودم، همون موندم.

زن ــ یه دفعه هم منو با خودت ببر.

مرد ــ قربونت برم ، اونجایی که من میرم جای تو نیست ، تازه جای مهمی نیست. به خدا قسم حلوا خیر نمی کنن.

  

اسیر چشای تو !

 

زن ــ کجا میری ؟

مرد ــ می رم پیش رفقا.

زن ــ پیش اونا؟

مرد ــ آره پیش اونا. آخه قربونت برم ، من از اونام . روز اول که خاطر خات شدم، گفتم که من از اونام. گفتی همین طوری دوست دارم، هرکی میخوای باش، خودت باش، خودت بمون ، نقش بازی نکن. بیســـت پنــــــج سال  پیش خاطر خات شدم، به مولا قسم ، امروزم عاشقتم ،چاکرتم، همون بودم، همون موندم.

زن ــ یه دفعه هم منو با خودت ببر.

مرد ــ قربونت برم ، اونجایی که من میرم جای تو نیست ، تازه جای مهمی نیست. به خدا قسم حلوا خیر نمی کنن.

چهار تا مثل خودم ، یه خوره ماست خیار، یه بطری عرق ، چند تا سیخ کباب… حرف از روزگار( خیر سرمون سیاست و سیاست مدار) فحش‌های خیلی بد بهشون، ( با خنده ، عجب خرم ، بازم از خودم تعریف کردم،به قول بچه ژیگولا، فحش که کمپلی‌منت نمیشه)، آخه تو خوبی، تو خانمی ، تو قشنگی، نمیشه جلوی تو که حرف بد زد، گیرم  ببرمت! تو که عرق خور نیستی ، جلوی تو، رفقا مجبورن دوغ بخورن و سماق بمیکن وحرفهای گنده گنده بزنن و فیلم بازی کنن، الکی جانمار آب بکشن ، دیگه نه من خودمم ، نه اونا. اصلا بیای! یکی یه دفعه یک حرف نامربوط  از دهنش پرید، اونوقت  من بزنم دهن طرفو درب و داغون کنم و… قربون چشات با عینکش ، قربون دستت با اون انگشترت ، قربون موهات با روسریت، اون رسم رفاقت نمی شه، اینم رسم عاشقی نیست. آخه فدات شم . می دونی که من مرغ دریام، باهاس یه وقتا به موج دریا بزنم. با چهار تا مثل خودم باشم ، نترس! تو موج هم  اسیر قفس توام.

 

زن ــ خوشبختانه پسرمون مثل توست، ولی از اونا نیست.

مرد ــ جیرجیرکتم ! اونام هر کدوم یکی مثل من ، در بند یکی مثل تو ، تو که دیدیشون! ولی، بیچاره اونیکه اسیر چشای دختر ما بشه ، مثل من! اسیر چشای تو…

 

سه سنبه 8 مرداد 1387 ــ 29 ژوئیه 2008 بروکسل


Responses

  1. سلام

    جالب بود هر چند انتظار داشتم ادامه پیدا کنه .

    موفق باشین .

  2. سلام استاد
    مثل همیشه عالی بود ، من نوشته هایتان را پرینت میگیرم تا راحت تر آنها را بخوانم ، راستش بعضی هارا چندین و چند بار میخوانم.

    با داستان کوتاه » ارثیه ’ مادری » به روزم ، لطف کنید به من سر بزنید و داستان را بخوانید نظر شما در مورد آن برایم مهم است.


نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: