نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 28, 2008

تحسین می کرد!

تحسین می کرد !

دختر ، با لبی خندان، چهره‌ای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،می‌نشست ، بر می‌خاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد.  گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.

آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمی‌دانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟

ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقص‌شان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.

Advertisements

Responses

  1. محشر بود
    8سطر نوشته ای اما یک دنیا معنی و مفهوم دارد نوشته ات.

  2. مثل همیشه زیبا
    ممنون
    امیدوارم زود تر چاپش کنید
    راستی بالاخره در ایران هم به چاپ می رسه یا نه؟
    ما به خوندن کتاب های بی چشم عادت کردیم اردوخانی عزیز

  3. در خیابانی بدون درخت

    روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد

    تا دوباره ثابت کند که حواسش به من هست

    و من نیز به نشان قدردانی از لطف بی کرانش

    آستین آن پیراهن را هنوز نشسته ام…!!

    ممنونم از لطف شما

  4. بودنم را هیچ کس باور نداشت
    هیچ کس کاری به کار من نداشت
    بنویسید بعد مرگم روی سنگ
    با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
    او که خوابیده ست در این گور سرد
    بودنش را هیچ کس باور نکرد

  5. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    کاش انسانها به آن خلاقیت میرسیدند تا به اندیشه و عقاید دیگران احترام میگذاشتند.
    محترم شایسته نخواهد بود که اینطور تصویر مخوف و غیر دقیق از ملا پیش میکنید. بهرصورت به امید کامیابی بیشتر حضرت عالی
    در پناه حق باشید

  6. در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و …
    روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
    وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
    ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
    پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
    غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
    غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
    غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
    عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
    عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
    عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
    علم پاسخ داد: « زمان»
    عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
    علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

  7. ایکاش منهم خدا بودم . !

  8. بنام ایزد یکتا
    سلام
    بر خلاف این مدت که بدلیل نگرانی حال سیمرغ و پیگیری درمان و … فقط فرصت کردیم بسراغ لینکهای سیمرغ برویم و از حال و روزش باخبرشان کرده طلب دعا نماییم ، این بار چند گروه شده ایم و داریم از «کامنتهای عمومی» ای که در پستهای قبلی سیمرغ بود به آدرس وبلاگها میرویم : شاید که : کسی در وبلاگ سیمرغ لینک نداشته باشد اما بواسطه ی تعامل کامنت بااو ارتباط داشته و اکنون از گوشه کنار نگران تصادف سیمرغ باشد… میآییم تا همه را از نگرانی درآوریم و تشکر کنیم.
    همانطور که دیروز بچه ها زحمتش را کشیدند در کامنتهایشان دیدید که به لطف خدا و در عین ناباوری ما ، سیمرغ از نیمه های راه … دوباره به جمع ما بازگشت. همان دیروز میخواستیم این خبر را در وبلاگش بنویسیم و شما را نیز خوشحال کنیم اما نشد. امروز متنی را میگذاریم که به گفته سیمرغ زیباترین و گویاترین کلامی است که درباره «امام خمینی» خوانده و ماهها با سطر سطر آن زندگی کرده. ایشان اصرار داشت در سالروز ارتحال آن بزرگ مرد، دیگران هم از این متن بهره ببرند اما چون هنوز برایشان مقدور نبود ما انجام وظیفه کردیم.همیشه این ویژگی سیمرغ درس مشقمان بود که میخواست حرف حق را همه بشنوند: چه کلمات خودش این کار را کنند (مثل متنهای قبلیش و …) چه کلمات دیگران. که در حالت دوم همیشه تاکید میکرد به امانتداری


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: