نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 17, 2008

مرد خوب !

مرد خوب !

شکم بالا آمده زنی درد گرفت. خواهرش را صدا کرد و روی تشک خوابید، به بچه در شکمش گفت: بیا بیرون. انگار بچه منتظر دستور مادرش بود، به راحتی از شکم مادر خارج شد. بدون اینکه گریه کند خاله اش نافش را گره زد و کنار مادرش خواباند. مادر شیرش داد.

پسر بچه ای بود. اگر جایش را خیس می کرد، عربده نمی زد. اگر مادرش او را بغل نمی کرد، هرگز بغل او نمی رفت. هیچ وقت نمی رفت روی زانوی پدرش بنشیند. مگر اینکه پدر می خواست. هیچ وقت ابراز گرسنگی نمی کرد. هرچه به او می دادند می خورد. از او می پرسیدند گرسنه ای ؟ پاسخ بله بود. گرسنه نیستی ؟ جواب نه بود. هیچ وقت احساس خستگی نمی کرد. با اشاره مادرش می خوابید. هر لباسی که می دادند می پوشید، هیچ وقت اسباب بازی نمی خواست، با هرچه به دستش می رسید بازی می کرد. دستورات پدرو مادرش را با دقت انجام می داد. اگر دستورها ضد و نقیض بود هر دو را اجرا می کرد. با بچه ها کم بازی می کرد، اگر هم بازی می کرد، نقش نخودی را داشت. گاهی که از بچه ها کتک می خورد گریه نمی کرد، به کسی هم شکایت نمی کرد. بچه سر به زیر و خوبی بود.

 

 در مدرسه حرف معلم را خوب گوش می کرد. مشق اش را مرتب می نوشت. درسش را خوب از بر می کرد. شاگرد خوبی بود.

 

با گذشت زمان بزرگ شد. دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. برایش در اداره ای کاری پیدا کردند. هر چه می گفتند، انجام می داد. هرگز با کسی مخالفت نمی کرد. دستور روسایش را خوب به کار می برد. نه از خودش و نه از هیچ کس پرسشی نمی کرد. کارمند خوبی بود.

 

یک روز برایش به خواستگاری رفتند، بدون اینکه عقیده اش را بپرسند، برایش همسر اختیار کردند. هر چه زنش می گفت، او گوش می داد. شوهر خوبی بود.

 

گفتم : دستور روسایش خوب به کار می برد… گفتند : شکنجه بده ، شکنجه داد و شکنجه داد. گفتند: بکش، کشت و کشت و کشت.تا اینکه یک روز او را به اتهام قتل های پی در پی به محاکمه کشیدند و محکوم به مرگش کردند. او اعتراض نکرد. اصلا یک کلمه برای دفاع از خود حرفی نزد. او را به راحتی کشتند.

 

او کودک خوبی بود،پسر خوبی بود، شاگرد خوبی بود. شوهر خوبی بود ، شکنجه دهنده خوبی بود ،آدم کش خوبی بود، متهم خوبی بو،. محکوم خوبی بود. او مرد خوبی بود.

 

از کتاب «اوا» نوشته خودم ــ 22 آذر 1385 ــ 12 دسامبر 2006

 

 

 

Advertisements

Responses

  1. سلام
    جالب بود
    چتر ها را بايد بست
    زير باران بايد رفت
    فکر را خاطره را زير باران بايد برد
    باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
    دوست را زير باران بايد ديد
    عشق را زير باران بايد جست
    زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است

    ندونستم نرسیده تو شروع قصه میری
    آرزوی زندگی رو میری و ازم میگیری
    ندونستم که رسیدن یه بهونست واسه رفتن
    واسه پر پر شدن تو واسه ویرون شدن من

    موفق باشید

  2. سلام .
    استاد داستان جالبی نوشته اید .
    در ایم نوروز سریال با نام مرد هزار چهره نمایش داده می شد که مضمونی نزدیک به مضمون این داستان شما داشت .
    یا حق

  3. سلام .
    استاد نفرموده بودید در شعر نو هم استاد هستید .
    خواب دیدم در کنخ غاری
    ابلیس را افسرده
    ترسان و ارزان
    ……………………………………
    http://www.shereno.com/show.php?op=showalbum&id=2198

  4. سلام استاد
    لطف فرمودید لینک را گذاشته بودید خاطره یک نامه عاشقانه را خواندم جالب بود و قابل تا’مل.
    پاینده باشید.

  5. سلام
    هر دو وبلاگم بروز هستم خوشحال میشم اگر نظرتونو ببینم
    آدرس وبلاگ دومم
    http://www.chragh-rah.blogfa.com

  6. سلام .
    استاد نفر مایید به دور از هر گونه ریا نوشتم شعر های نویتان هم با نوشته هایتان برابری می کند .

  7. سلام .
    شما استاد من هستید ولی من از نظر خودم در مورد نوشته های شما اعم از نثر و نظم کوتاه نمی ام .
    به وبی که گفتم سر زدید ؟
    یا حق

  8. سلام استاد خوبم
    از اینکه منت گذاشتید و من رو لینک کردید ممنون
    با مطلبی با عنوان فرهنگ ماست مالیزاسیون بروزم
    منتظر حضور شما و نظر سبزتان هستم
    قربان شما میرزای ایرانی

  9. سلام

    با «زبان داستان های دولت آبادی «به روزم.

    منتظر حضور پر مهر ونظر ارزشمندتان هستم.

    دلتان تابنده

  10. حکایت آن بنده خدایی ست که روزی عدهای را برد سر مزار جوان ناکامش .گفتند :طفلکی چرا فوت کرد ؟اهل مشروب و مواد مخدر بود ؟
    مادر جواب داد :نه بچه م تو عمرش لب به این چیزا نمی زد .
    گفتند :اهل دزدی وخلاف وماجراجویی بود ؟
    مادر :نه طفلکی آزارش به مورچه هم نمی رسید
    گفتند :اهل قتل وغارت بود ؟
    -:نه ابدن
    -:دنبال خانوما را ه می افتاد کسی غیرتی شد کشتش ؟
    -:گفتم که سرش به کار خودش بود .دنبال این چیزا نبود .
    جماعت که خسته شده بودند از یلفتن جواب گفتند :پس بگو این تو آدم دفن نکردی 1سگ چال کردی آخه سگم بعضی وقتا گاز می گیره !…….

  11. این خوبی سرنوشت خیلی از بدهاست که خود نمی دانند .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: