نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 3, 2008

ملانصرالدین،یکی دیگر از نوابغ ما!

 

ملانصرالدین،یکی دیگر از نوابغ ما!

 

پیش از اینکه به ملانصرالدین بپردازم، نمی دانم چرا به یاد این داستان که در حدود پانزده سال قبل برایم پیش آمده بود، افتادم.

 

پیرمرد نقلی؛ یک روز با پیرمرد هموطنی باقدی نسبتا کوتاه، موهای سفید، ریشی تراشیده، کت و شلواری قهوای کم رنگ با کراوات ،لبانی خندان و عصایی در دست بر خورد کردم. ( پیرمرد نقلی) پس از سلام و احوالپرسی یکی از کتاب های مرا خواست. من هم به او دادم. او گفت چقدر تقدیم کنم؟ گفتم قابلی ندارد. گفت : نه آقای اردوخانی ، شما زحمت کشیدید نوشتید ، من برای قدردانی هم که شده باید قیمت آن را بپردازم. من گفتم : چون شما انسان دوست داشتنی و کتاب خوانی هستید و ارزش زحمت مرا می دانید، به شما هدیه می دهم. او باز هم اصرار کرد که می خواهد حتما قیمت آن را بپردازد. به شوخی گفتم: من این کتاب را به شما مجانی می دهم، شاید شما هم با من همین کار بکنید. پیرمرد در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و با همان لبخند پولی بیشتر از آنچه باید می پرداخت به زور به من داد و خدا حافظی کرد و رفت.بعد شنیدم که به دوستانش گفته بود: خوب شد پول کتاب را دادم !

 

ملا نصرالدین را تنها ما از روی طنزهایش می شناسیم ، بدون اینکه بدانیم او که بود. و چه هدفی از نوشتن داشت .

 

جلیل محمد قلی زاده ــ میرزا جلیل، فرزند محمد قلی ، بنیان گدار روزنامه ملانصدالدین (1869 ــ1932 م)در شهر نخجوان و در دهی به نام نهرم به دنیا آمد. پدران وی اصلا ایرانی بودند؛ جدش حسینعلی بنا در اوایل قرن نوزدهم میلادی از شهر خوی به نخجوان رفته و در آنجا با دختری از همشهریان خود ازدواج کرده بود. میرزا جلیل در شرح حالی که به قلم خود نوشته، از اینکه پدرانش ایرانی بودند، با غرور و مباهات زیاد سخن می گوید:« من در شهر نخجوان، که در در شش فرسنگی رود ارس و چهل فرسنگی قصبه جلفا واقع است، به دنیا آمدم. در اینجا  کلمات ارس و جلفا را به غرض ذکر می کنم. زیراچنانکه معلوم است، رود ارس در مرز ایران قرار گرفته و جلفا هم پاسگاه گمرگ میان ما و ایران است. من با انتساب خود به این رود و این آبادی به دو سبب افتخار می کنم. نخست آنکه ایران کشور زادگاه جد من بوده و دوم آنکه کشور ایران به دینداری در جهان نامبردار است و همیشه برای من مایه سرافرازی بوده و از اینکه در همسایگی چنین مکان مقدسی از مادر زاده ام، پیوسته شکر گزار بوده ام»

 

میرزا جلیل فعالیت ادبی خود را با نوشتن داستان های کوتاه آغاز کرد. در داستان های اولیه خود از قبیل صندوق پست، احوال ده دانا باش ،و استاد زینال که پیش از 1904 نوشته، صحنه های جالبی از طرز زندگی مسمانان قفقاز تصویر کرده است. این آثار مشحون از حقایق تلخ و سرشار از زهر خند و استهزا هستند.

 

داستان های آزادی در ایران، بچه ریشو، قربانعلی بیک، کمدی های مردگان، کتاب مادرم و مجمع دیوانگان، که بعد از نشر ملا نصرالدین ، به قلم آورد، از یادگارهای هنری جاویدان اوست و به خصوص کمدی مردگان در شمار آثار کلاسیک جهان در آمد و با تارتوف مولیر، و بازرس گوگول برابری می کند.

 

دوران دوم و مهم نویسندگی محمد قلی زاده با نشر روزنامه ملا نصرالدین آغاز می شود.

( نخستین شماره آن در هفتم آوریل 1906 منتشر شد. سالهای سوم و چهارم بهترین و پر شور نرین دوره های روزنامه بود. و در این دو سال آواز آن از مرز قفقاز گذشت، و در ایران و عثمانی و مصر و هندوستان پیچید. در آواخر سال 1914 به علت پیشامد جنگ جهانی، روزنامه از انتشار بازماند. تنها در سال 1917 چند شماره منتشر شد. و باز یک بار دیگر در سال 1921 که محمد علی قلی زاده به قصد اقامت دایم به سرزمین ابا و اجدادی خود ایران آمده بود، هشت شماره از آن را در تبریز انتشار داد. اما هموطنان او نتوانستند از وی نگهداری کنند ، و او یک سال بیشتر در تبریز نماند، و به دعوت حکومت آذربایجان شوروی به باکو رفت.)

 

ملا نصرالدین یک ارگان انقلابی بود که جمعی از روشنفکران، ترقیخواهان، اربابان فرهنگ و ادب را در پیرامون خود گرد آورده بود و همراه با مطبوعات دیگر افکار انقلابی را تبلیغ می کرد. به شاه ایران و سلطان عثمانی و امیر بخارا و اشراف و اعیان غارتگر پنجه می زد.

 

جهان استعمار و استثمار را ، با رسم ها و قوانین ظالمانه آن، به باد ریشخند و استهزا می گرفت و با تعصبات و خرافات مذهبی مبازه می کرد. [از جمله در همان  شماره اول آخوندی تصویر شده بود که دست به دعای امپراطور برداشته و پشت سرش گروه عوام ، با ریشهای خضابه کرده به حال تسلیم و خضوع، تماشا گر صحنه هستند که در آن ژاندارم تزار روس با چکمه پا بر روی سجاده نماز نهاده و مدال بی ارزش را به سینه پیشوای مدهبی آنان نصب می کند. و بیتی از سعدی در پایین کاریکاتور درج شده است. این بیت و تصویر زبونی روحانیت را در مقابل قدرت خودکامه بی خوبی وصف می کند.

گربه شیر است در گرفتن موش       لیک موش است در مصاف پلنگ]

 

و به قول خود «زخمها را می شکافت  و تضاد ها را نشان می داد و پرده ها را بالا می زد و خطاب به مردم واپس مانده و عاجز و بی هنر می گفت:اگر شما آدم بودید و غیرت و شعور داشتید… کدام ظالم جرأت می کرد به حقوق انسانی شما  دست دراز کند.»

 

ملانصرالدین از همان شماره اول خوانندگان خود را به اندیشیدن وا می داشت. و از آنها می پرسید : چرا ما در دنیا ذلیل و خوار شدیم؟ و السلام. دیگر اینجا تاریخ فلان به درد نمی خورد. نویسنده سطور به خوبی می دانست که اگر نویسندگان بورژوا مسایل مهم اجتماعی را به یک سو نهاده و از تاریخ نادر و تیمور و( کورش) سخن می گویند ، از ناشیگری نیست، بلکه می خواهند به حیله و خدعه مردم را از مسایل جاری زندگی و اجتماعی غافل سازند و با گذشته سر گرم کنند.

 

ملا نصرالدین آرزومند چنان سازمان اجتماعی بود که در آن « آقا و گدا و دارا و ندار از حیث حقوق یکسان باشند. حکومتی بر سر کار آید که اصول آزادی را اعلام کند، املاک و اراضی بین دهقانان تقسیم نماید و کارگران و روستاییان را در امور دولت دخالت بدهد ، و کارها را به طریق بحث و شورا اداره نماید.»

 

باز روزنامه از همان شماره اول خود خطاب به خوانندگان خود گفت: «ای برادران مسلمان، هنگامی که سخن خنده داری از من شنیدید، و دهن خود را به هوا باز کرده و چشمها را بر هم نهاده آنقدر قاه قاه خندیدید که از خنده روده بر شدید و به جای دستمال چشمهای خود را با دامن پاک کرده و لعنت ، به شیطان گفتید، گمان نکنید که ملا نصرالدین می خندد… ای برادران مسلمان ، اگر می خواهید بدانید که به که می خندید، آینه را در دست خود بگیرید و جمال مبارک خود راتماشا کنید.»

 

اما کسانی که چهره زشت خود را در آینه روشن این روزنامه می نگریستند، به جای انکه متنبه شوند، بر ضد نویسندگان آن کمر بستند و دستگاه سانسور تزار و نیروهای سیاه فئودال به دست و پا افتادند.

 

 با نشر هر شماره بر تعداد دشمنان و بد خواهان افزوده می شد و روحانیان در مساجد و منابر ناشرین و خوانندگان آن را لعن تکبیر می کردند و آنان را دشمن اسلام می خواندند و حتی فروشندگان روزنامه را آزار می رساندند.

در آرشیو شخصی جلیل محمد تقی زاده ، که در بایگانی دست نوشته های آکادمی علوم جمهوری آذربایجان شوروی نگهداری شده ، نامه شخص ناشناسی از ده قاسم آباد کندی پر از فحش و ناسزا و تهدید به قتل خونریزی و غیره وجود دار. مدیر روزنامه که به قول خود« چوب در لانه زنبور کرده بود» ناچار شد که در محله گرجی نشین تفلیس ، دور از تعرض مسمانان ، منزل گزیند.

 

دوره تاریکی بود. تعصب و خرافات به جای دین و به نام دین بیداد می کرد.حتی طرز لباس پوشیدن ، ریش گذاشتن، سر تراشیدن و ظرف شستن ، و اینکه ظرفها را چگونه و چند بار باید آب کشید، جزو مسایل مهم دینی قرار گرفته بود و ملا نصرالدین می بایستی، بی انکه خشم عوام ، پشت سر آن خصومت حکومت تزار را بر انگیزد، این گونه تعصبات را به تدریج بر اندازد و به جای آن تخم فرهنگ و آزادی بپاشد.

 

با این همه ملا نصرالدین  همیشه به آینده خوش بین و امیدوار بود. و در شعار« روشنائی در تاریکی» را هیچ وقت از نطر دور نمی داشت.  ملا عمو با آن سیمای نورانی پیوسته از گوشه کنار پنجره و از آن سوی پرچین ــ ناظر حوادث بود، گاهی می خندید و گاهی غمگین و ملول بود، وقتی در اندیشه فرو می رفت و زمانی دچار حیرت و تعجب می شد.اما همیشه به آینده روشن  و نتایج کار و کوشش خود دلگرم و امیدوار بود. در اغلب شماره های ملا نصرالدین جهات مثبت جامعه و زندگی آزاد  و آسوده ، و دنیایی آراسته با چمنهای سبز و خرم، و کوه های سر به فلک کشیده تصویر شده و خورشید فیاض فروزان به خوانندگان لبخند می زد.

 

 از مزایای این روزنامه این بود که کاریکاتورهای زیبای آن به قلم عظیم عظیم زاده(*)، نقاش نامی و خلاق تیپهای شرقی و دو کاریکاتوریست زبر دست و هنرمند دیگر تهیه می شد و دیگر انکه اشعار فکاهی و انتقادی آن را میرزا علی اکبر صابر، بزرگترین و هنرمند ترین شاعر آذربایجان می سرود.

 

ملانصرالدین و ایران ــ ظهور این نشریه سودمند نه تنها برای قفقاز، بلکه برای ایران و سراسر جهان شرق یک حادثه بزرگ تاریخی بود.

 

 روزنامه ملا نصرالدین به همه ملت های شرقی  اسلامی نطر داشت و معایب و مفاسد این کشورها را ، از ایران و عثمانی و افغانستان و عربستان و الجزیره با زبان ساده و آمیخته به هزل و با شعرها و حکایت ها و پاورقی ها و داستان های کوتاه و نامه ها و تلگراف های فکاهی و اندرزهای مطایبت آمیز و کاریکاتورهای نفیس و جان دار و بالاخره قیام متهورانه بر ضد تمام چیز هایی که آن روز محترم و مصون از تعرض بود، فاش می کرد.

 

ملانصرالدین با عادت ها و آداب ایرانیان کاملا آشنا بود و این روزنامه از سال 1907 به بعد تقریبا در هر شماره از حوادث ایران بحث می کرد. و یه خصوص در باره انقلابی که در آذربایجان رخ می داد، اظهار نظر می کرد.

 

ملانصرالدین برای میرزا جهانگیر خان صوراصرافیل و ملک المتکلمین ، که هر دو عضو فعال حزب سوسیال دمکرات بودند احترام خاصی قائل بود.

 

از خوانندگان این نوشته خواهش می کنم برای آشنائی با این نابغه ایرانی و خیلی از نوابغ دیگر، به دو جلد کتاب » از صبا تا نیما» به قلم آقای یحیی آرین پور مراجعه کنند. بارها نوشته ام و باز هم می نویسم و می گویم : کشور ما گورستان نوابغ است.

 

* عظیم عظیم زاده ( 1880 ــ 1943 ) فرزند اصلان بنیانگذار نقاشی رئالیستی در آذربایجان شوروی است. وی از دوره انقلاب نخستین روس( 1905 ) دست به نقاشی زد. در ساختن تابلوهای هزلی و نقاشی آبرنگ استاد بود و بیش از پنجاه کاریکاتور برای« هوپ هوپ نامه » ی صابر کشید. عظیم زاده ماهیت اشعار صابر را به خوبی درک می کرد و مضامین آنها را در نقاشی های زنده و هنرمندانه خود می پروراند. و در حقیقت قلم موی نقاش کارخانه شاعر استاد را به حد کمال می رساند. عظیم زاده علاوه بر «ملانصرالدین» در روزنامه های « طوطی» و« بابای امیر» و « مزه لی » هم کار می کرد. از کار های دیگر عظیم زاده نقاشی های « صد نمونه ار باکوی قدیم» و کارکاتور« باغ وحش فاشیست» است.

بعد ها وقتی ملانصرالدین در تبریز چاپ می شد، کاریکاتورهای آن را سید علی بهزاد، فرزند شانزده ساله ، میر مصور نقاش معروف آذربایجانی تحت تاثیر کارکاتورهای عظیم زاده به شیوه پدر هنرمند خود تهیه می کرد. 

 

بر گرفته از کتاب «از صبا تا نیما»جلد دوم-تالیف یحیی آرین پور

15 فروردین 1387 ــ 3 آرویل 2008 ــ بروکسل

Advertisements

Responses

  1. سلام استاد
    1- استفاده کردم و برایم جالب بود شناختن ملا نصر الدینی که عام و خاص از او سخن میگویند از اوجب واجبات است.
    2- درباب این که فرموده اید کشورما گورستان نوابغ است برخود لازم میدانم که خدمت جنابعالی عرض کنم که کشور ما با نوابغ و نخبگانش به این صورت برخورد میکند که ابتدا به سخت کوشی ، دقت نظر و ابتکارات افراد وقعی نمی نهد که شخص سر خورده میشود و در نتیجه یا دچار افسردگی میگردد یا بی خیال حس میهن دوستی میشود و به گوشه ای از دنیا پناه میبرد که قدرش را بدانند، اگر نابغه مورد نظر از خود مقاومت نشان داد و افسرده نشد و کشور رانیز ترک نکرد کمی تا قسمتی مورد نوازش! و ارشاد به راه راست قرار میگیرد که در نتیجه پس از آزادی از زندان تا خود پایتخت خارج را با دویدن طی میکند واگر بازهم مقاومت کرد وحاضر به ترک کشور نشد به گورستان سپرده میشود بدینسان کشور ما گورستان میشود گورستان نوابغ و صد برابر آن نوابغ آرمیده در گورستان در خارج از کشور سرگرم تدریس و تحقیق و کار و تلاش هستند و در گوشه ای از دلشان غمی دارند غمی که عذابشان میدهد ،از وطنشان و هم وطنانشان دورند.چند نفر را مثال بزنم که این سرنوشت را داشته اند؟
    مطلب فوق را به صورت بداهه با الهام از این جمله شما نوشتم که : کشور ما گورستان نوابغ است.
    پاینده باشید.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: