نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 3, 2008

خاک بر سری !

خاک بر سری !

دیدم: مادرم عروسکش را چال کرد!

 

به یاد می آورم در آن لحظاتی که پدرم را به خاک می سپردند، مادرم با چشمانی  گریان ، و نگاهی پر از نفرت او را به درون گور بدرقه کرد. چند زن که ما نمی شناختیم ، بر سر و سینه می کوبیدند. چند مرد با تعجب به آنها نگاه می کردند.

 

اغلب مادرم سر صبحانه روز جمعه رو به همسرم  می کرد و می گفت: صبح جمعه جای اینکه یه خورده زودتر بلند شی سماور رو آتیش کنی صبحونه واسه شوهرت درست کنی خاک برسری می کنین و تا لنگ ظهر می خوابین. رو می کرد به من می گفت: یک جو غیرت تو مرد، بهتر از گنچ قارونه!

 

در جوابش می گفتم مادر « ما دونفر شش روز هفته رو صبح زود بلند می شیم می ریم سر کار ، یک روز جمعه رو که یه خورده بیشتر می خوابیم ، اونم شما از گوشت سگ حروم ترمون می کنین. آنوقت قهر می کرد و می رفت تو اتاقش در رو قفل می کرد ، تا ظهر که ما با خواهش و تمنا از او بخواهیم که برای نهار بیاید. آنوقت رو به همسرم می کرد و می گفت: خاک بر سری کردن رو خونه ننه ات خوب یاد گرفتی، اینطوری این پسره نره خر رو اسیر خودت کردی، خدا شانس بده ، اما غذا پختن رو یاد نگرفتی، همینه دیگه وقتی زن بره دنبال سواد و دیپلم بگیره…، ما که از این شانسها نداشتیم!

 

مادرم در سن سه-چهار سالگی مادرش را از دست داده بود. پدرش زن دیگری گرفته بود . وقتی  مادرم  از بدبختی ها و زجری که از زن پدر و بچه های او کشیده بود ، می گفت، هنوز بعد از سالها پس از مرگ مادرم اشک در چشمانم جمع می شود. در نه سالگی او را به عقد پدرم که سی سال داشت و زن اولش فوت کرده بود در آوردند. مادرم با عروسکش به خانه شوهر رفته بود. عروسکی که صورتش از قوطی مقوایی دارو ، شکمش از لنگه جوراب کهنه ، پاها و دستهایش چوبی که دورش کهنه پیچیده بودند، دماغ و لب و ابرو دهانی که با مداد روی صورتش کشیده بودند، که پس از سالها رنگ باخته بود و مادرم آن را گاهی پر رنگ می کرد، ساخته شده بود. این تنها یادگار مادرش بود، که در صندوق خانه با مراقبت خاص از آن نگهداری می کرد.

 

باز هم سر بد پختن غذا به همسرم رکیک ترین حرفها را زد. گفتم : مادر امروز من غذا پختم. گفت: واه واه نمردیم غذا پختن پسرمون رو هم دیدیم ، ولی هر چی بد باشه بهتر از غذای این زنیکه است . همسرم اشک در چمشمانش جمع بود، اما ساکت بود. درد را می دانست، چاره را نمی شناخت!

 

دم صبح است. صدای پای پدرم، همرا با صدای غش غش خندیدن زنی. وپدرم مست مست داد می زد: زنیکه بلند شو یک چیزی بیار ما بخوریم! اگر مادرم صبحانه می آورد، و جلوی شوهرش با روسپی که به خانه آمده بود می گذاشت، پدرم برای اینکه قدرتش را به رخ همراهش بکشد می گفت: زنیکه احمق حالا چه موقع صبحونه است، شام بیار! و اگر مادرم شام میاورد بر عکس آن را می گفت! من خود بارها شاهد این صحنه بودم.

 

وقتی همسرم برای دومین بارآبستن شد، شنیدم که مادرم به عروسش گفت: این آب منی کثافت نذار اون نره خر تو شکمت خالی کنه و بچه پس بندازین . شما که صبح میرین سر کار و شب بر می گردین، نمی تونی بچه داری کنی گه می خوری آبستن می شی! کاپوت رو واسه چی درست کردن ، اگه شما ها شعورتون نمی رسه ، من برم واسه تون بخرم.

 

این در حالی بود که با دختر سه ساله ما چنان با مهر و عاشقانه رفتار می کرد که حساب نداشت. حتی من در مورد خودم این همه مهرو محبت از او ندیده بودم.

 

هنوز صدای مادر بزرگم » شاباجی خانم » (مادر پدرم)  روحم را آزار می دهد: به مادرم می گفت: زنیکه الاغ نفهم بی شعور، اگه شوهر داری بلد بودی و بلد بودی بدی! پسر نازنین دست گلم خانم باز وعرق خور و قمار باز نمی شد. خاک بر سر بی عرضه ات کنن . بعد از اون زنیکه گور به گور شده ، این تحفه نطنز گیر ما افتاد ، این دستش به اون دستش می گه ، گه زیادی نخور، نه خیاطی بلده نه آشپزی، نه شوهر داری، خاک عالم تو سرت.

 

درست به یاد دارم : دو ماه پیش از به دنیا آمدن فرزند دوم ما بود، یک شب تعطیل، همسرم وقتی دیگر طاقت سر کوفت های مادرم را نداشت ، گریان به من گفت: از تو خواهشی دارم . خیال کردم می خواهد بگوید: من دیگر نمی توانم مادر تو را تحمل کنم ، هر طور شده خانه ای پیدا کن تا از اینجا برویم. چند سال بود که منتظر این در خواست او بودم. با ترس و نگرانی گفتم بگو. گفت: ازتو خواهش می کنم بری کنار مادرت بخوابی. تعجب کردم ، انتظار چنین چیزی را نداشتم. پس از بگو مگوی کوتاهی ، آهسته به اتاق مادرم رفتم، دیدم او عروسک کهنه اش را بغل کرده و به خواب رفته. آهسته عروسک را برداشتم، روی تشک در کنارش دراز کشیدم و مادرم در خواب بیداری، دستش به دنبال عروسکش گشت که متوجه شد من کنارش هستم . یکباره در جایش نیم خیز شد و گفت: مرتیکه نره خر ، برو لای لنگ زنت بخواب. با گردنی کج گفتم مادر خیلی وقته که منو بغل نکردی، ماچم نکردی، برام قصه نگفتی، لالائی یادم رفته. کنارم دراز کشید و سرم را در بغل کرد و لالائی خواند. خودش با انگشت شصت در دهان، زانو در بغل  همچو دختر بچه ای بی گناه قبل از من به خواب رفت.

 

 فردایش سر صبحانه ساکت نشسته بود و سر به زیر می ترسید در چشمان همسرم نگاه کند. پس از ان وقتی شروع می کرد به بهانه گرفتن. روی مبل میان من و همسرم می نشست، گاهی سرش را بر شانه من، گاهی بر شانه همسرم می گذاشت و به خواب می رفت، یا خودش را به خواب می زد.

 

چند ماهی بعد از به دنیا آمدن دختر دوم ما ، یک روز دیدیم مادرم با چشمانی آشک الود عروسکش را در باغچه چال کرد. و دیگر هیچ وقت کمترین زخم زبان ، یا ایرادی از همسرم نگرفت. و حتی وقتی من با همسرم اوقات تلخی می کردم ، به من به سختی می توپید و از او دفاع می کرد.   

 

15 فروردین 1387 ــ 3 اوریل 2008 ــ بروکسل

Advertisements

Responses

  1. سلام .
    استاد موضوع نابی رو انتخاب کردید و انصافا بسیار عالی به آن پرداخته اید .

  2. …من هم سال ها پیش دختری را می شناختم که الان فقط تصویر محو او را با خود یدک می کشم که وقتی عروسک نازنینش که هدیه ی مادربزرگش بود گم شد از شدت غصه در باغچه ی حیاط چاله ای کند وگوری سمبلیک برایش ساخت .آن وقت اصلن نمی دانست که چنین گورهای سمبلیک را واقعن برای افراد گمنام می سازند اما او که عروسکش را دفن کرد خاطره اش هم رفت ووقتی که چشم باز کرد دید آدم بزرگی شده که کودکی همواره در گوشه ای از ذهنش پرسه می زند .

  3. سلام .

    استاد نظرات خصوصی رو هم بخونید .

  4. سلام .
    دو سوال پرسیده بودم
    1. در مورد کتاب توفیق امرتان چیست ؟
    2. شما با نام فاضل عراقی که از رقبای سیاسی سید ضیا بوده آشنایی دارید ؟

  5. سلام .
    شما فرموده بودید ای میل تان رو به خانم دکتر توفیق بدهم که از طریق میل بتونید کتاب رو تهیه کنید .
    دکتر توفیق سر و کاری با اینترنت ندارند از جایی که می خواستم کار کوچکی برای شما انجام داده باشم می خواستم بدونم حالا امرتون چیست ؟

  6. سلام .
    استاد ارجمند حالا که دکتر توفیق با اینترنت کار نمی کند شما چه پیشنهادی دارید ؟

  7. سلام آقای اردوخانی عزیز.داستان بسیار جالب و خواندنی بود والبته ژر معنا.در عصر ما عروسک ها جای عواطف را گرفته اند حال آن عروسک عروسک باشد یا شبه عروسک.در افغانستان م ا هم هستند دخترانی که هنوز عروسک بغل به خانه ی شوهر میروند .نمیدانم اناها هم روزی عروسک هایشان را در باغچه دفن میکنند یا نه.آرزوی سلامتیتان را دارم تادیداری دیگر بدرود

  8. سلام آقای اردوخانی عزیز.داستان بسیار جالب و خواندنی بود والبته ژر معنا.در عصر ما عروسک ها جای عواطف را گرفته اند حال آن عروسک عروسک باشد یا شبه عروسک.در افغانستان م ا هم هستند دخترانی که هنوز عروسک بغل به خانه ی شوهر میروند .نمیدانم اناها هم روزی عروسک هایشان را در باغچه دفن میکنند یا نه.آرزوی سلامتیتان را دارم تادیداری دیگر بدرود

  9. سلام مهربان همدل جناب اردوخانی عزیز

    سال نو مبارک…

    مثل همیشه داستان زیبا و دلنشینی بود با موضوعی متنوع و ناب…

    به روزم با غزلی و با غزلی به روزم!!!

    سر بزنید لطفا..

    موفق باشید.ارادتمند.هجران.

  10. سلام .
    چشم .

  11. دست مریزاد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: