نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 18, 2008

دالی دخترک ، دالی !

دالی دخترک ، دالی !

هدیه کوچک نوروزی

کاشکی ،  جان همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی ، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای میراث خوارت به یادگار بگذاری . آرزوی ترک جان داشتم.

روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری ، جان برایت سربار است و می خواهی به دورش اندازی  و از چنگالش رها شوی، روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به اینده داری . آرزوی ترک جان داشتم.

 

می خواستم هم چو  ماری زخمی همه را بگزم، به سوراخی عمیق بخزم و آن جا تنها بمیرم . با چنین حالی غمگین و دردمند سر به زیر آرام به سوی لانه ام می رفتم تا تنها بمیرم که یکباره پاهای کوچکی ، در کفش های کوچک سیاهی نگاهم را به سوی خود کشید. جوراب سفید ، پیراهن آستین بلند سفید با خال های سیاه، چهره ای هم سپید همچون برگ گل یاس ، موی سیاه بر شانه ، دست چپ اش در دست زنی از لای چادر بیرون آمده ، چشمان براق سیاه . بر خود لرزیدم .

چند روزی است که من چنین چشمانی به خاک سپرده ام .

دالی دخترک ، دالی !

هدیه کوچک نوروزی

کاشکی ،  جان همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی ، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای میراث خوارت به یادگار بگذاری . آرزوی ترک جان داشتم.

روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری ، جان برایت سربار است و می خواهی به دورش اندازی  و از چنگالش رها شوی، روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به اینده داری . آرزوی ترک جان داشتم.

 

می خواستم هم چو  ماری زخمی همه را بگزم، به سوراخی عمیق بخزم و آن جا تنها بمیرم . با چنین حالی غمگین و دردمند سر به زیر آرام به سوی لانه ام می رفتم تا تنها بمیرم که یکباره پاهای کوچکی ، در کفش های کوچک سیاهی نگاهم را به سوی خود کشید. جوراب سفید ، پیراهن آستین بلند سفید با خال های سیه، چهره ای سپید همچون برگ گل یاس، موی سیاه بر شانه ، دست چپ اش در دست زنی از لای چادر بیرون آمده ، چشمان براق سیاه . بر خود لرزیدم .

چند روزی است که من چنین چشمانی به خاک سپرده ام .

 

 در حالی که چشم در چشمانش داشتم ، به کنارش رسیدم. تا سر زانویم بیشتر نبود. لبخندی بر لبش پیدا شد، لبخند غمگیمی بر لب من. این چنین با خجالت به هم سلام کردیم. سر برگردانده از کنارش گذشتم . سپس بر گشتم و بی اختیار به دنبال شان به راه افتادم. دخترک سر برگرداند و باز هم با لبخندی مرا نگاه می کرد و به مادرش گفت : آقاهه داره دنبال ما میاد.

پس از دقایقی روبروی در خانه ای ایستادند. زن در را باز کرد، یک پایش درون خانه بود، بازگشت ، لحظاتی خم بر ابرو با رخی زیبا و غمگین چشم در چشم من دوخت ، سپس به درون رفت و در را  بست.

چند روزی است که من چنین چهره و چشمانی به خاک سپرده ام.

 

مدتی بی حرکت ایستادم ، درمانده به عقب رفتم  و به دیواری تکیه دادم، همچون قطره اشکی که از گونه بلغزد و بر زمین افتد، لغزیدم و نقش بر زمین شدم. بر خاک نشستم. رهگذران با تحقیر نگاهم می کردند. محتاج است و مست و معتاد و دیوانه. محتاج بودم و مست و معتاد و دیوانه .

فردا با عروسکی بازی شده به در خانه شان رفتم زنگ زدم . زن در را باز کرد. با ترس و تردید، سلام کردم و گفتم : فکر می کنم این عروسک مال بچه شماست که دیروز  در کوچه از دستش افتاده، من پیدایش کردم.

دخترک آمد، لبخندی زد و خجالت کشید و پشت مادرش پنهان شد. زن گفت : این مال دختر من نیست، دخترک دالی می کرد. لحظاتی عروسک در دست من و زن بود. در چشمان اشک آلودش نگریستم. دخترک با لبخندی همچنان دالی می کرد. گفتم :به چه بهانه فردا اینجا بیایم؟ در چشمان زن خواندم : به بهانه یک دالی . دالی دخترک دالی !

 

روز بعد زنگ در خانه شان را به صدا در آوردم. دخترک  در را باز کرد. زن آمد. دخترک پشت مادرش پنهان شد. گفتم آمدم دالی کنم. دخترک سرک می کشید . دالی دخترک ، دالی ! خم شدم نامش را پرسیدم. خجالت کشید. خودش را چسباند به مادرش و با تکه ای از پیراهن مادر صورتش را پنهان کرد. دالی دخترک دالی!

 

چندین بار به بهانه دالی به این خانه رفتم ، تا اینکه بعد از مدت کوتاهی با دخترک هم خانه و هم بازی شدم ، با مادرش همسر. دخترک از مادرش پرسید: راستی این آقا رو چی صدا کنیم ؟ پاسخ شنید: بابا . دخترک گفت : خودت گفتی که بابا به مسافرت رفته و به زودی بر می گرده . اشک در چشمان زن جمع شد. صورتش را بر گرداند. گفتم :مرا پدر صدا کن . من تو را دخترک. گفت: اگر بابا بیاد شما رو اینجا ببینه خیلی خوشحال میشه . خودش را در بغلم انداخت و گفت : شما رو این طوری بغل می گیره . سرش را در گردنم قایم کرد. دالی دخترک دالی !

 دست کوچکش در دستم : گنجشکه آمد سر حوض آب بخوره افتاد تو حوض. این گرفتش، این پختش ، این خوردش، این گفت : قسمتی من کله گنده کو؟ زیر سبده، زیر سبده. با سایه انگشتانم زیر بغل اش را قلقلک دادم. از خنده غش و ریسه رفت، خودش را در آغوشم انداخت سر در سینه ام پنهان کرد. پس از لحظاتی سر بلند کرد و در چشمانم نگریست و دوباره سر پنهان کرد. دالی دخترک دالی !

 

داستان های کودکانه برای دخترک گفتم ، تا خوابش ببرد. داستان های زیادی از کتاب ها برای دخترک خواندم . همچو نسیم که با برگ گلی بازی کند ، با او بازی کردم.  الفبای اش آموختم . آب ، بابا ،باران . بابا نان داد . دخترک نوشت : پدر دالی می کند. دالی دخترک دالی!

من که از درس و مشق بیزار بودم ،ساعت ها به تاریخ و جغرافیا از بر کردن دخترک گوش می دادم .

من که از درس و مشق بیزار بودم ، فیزیک و ریاضیات و شیمی آموختم ، تا همدرس و همنشین و معلم او باشم.

دخترک هر روز بزرگتر و زیباتر می شد . اما من او را دخترکی تا دم زانویم می دیدم . دالی دخترک دالی !

 

زمان چه زود گذشت. یک روز به من گفت : پدر می دانید که شما را همچو بتی می پرستم؟ اما پسری را دوست دارم. چنان قلبم درد گرفت که خیال کردم همان لحظه می میرم. خودش در آغوشم انداخت ، پیشانی اش را بوسیدم. دالی دخترک دالی!

چند روز دیگر پسرک آمد. دخترک او را به من معرفی کرد. دست اش را فشردم . می خواستم گلویش را بفشارم.

 

دیروز دخترک با لباس سفید و چشمانی اشک آلود از این خانه رفت. وقتی از درخانه خارج شد ، برگشت ، سرش لای در گذاشت ومرا نگاه کرد. دالی دخترک دالی!

زن اشک ریزان گفت : یکبار هم با من دالی کن. ناگهان به خود آمدم  و در آغوشش گرفتم  و به خود فشردم ، سرش را بر سینه ام نهاد. اشک بر موهای خاکستریش ریختم و گفتم : مرا ببخش برای این همه سالها که فراموشت کرده بودم . دالی همسرم ، دالی مهربانم ،دالی  …
 

 سه شنبه 25 خردارد 1378 ــ15 ژوئن 1999 از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر. نوشته خودم .

Advertisements

Responses

  1. بسیار داستان زیبایی بود.
    اندازه یک سال لذت بردم.سال نو مبارک

  2. سلام!
    داستان دخترک با قصهء افسانه ها
    درج رویای هواسم گشته آری بی بها
    تا زبان کود کان را آشنا گردیده ام
    خوش جلایی دده ام بر قلب های با صفا
    کاش هر گز این بزرگی ها بر این دنیا نبود
    تا همان کودک بدیم پرمهر بی کین وادا
    ای بزر گی بر تو لعنت کز تو ذلت یافتم
    ک. دکی بس خوش زمانی بود بی روی وریا
    در بهارو جشن فروردین بیاد کودکم
    زانکه دالی بازی بودست اندر انتها.
    داستان زیبای بود ار دوخانی عزیز کیف کردم دوستت دارم . ظریفی

  3. دالی پدر… دوستتان دارم من با خواندن داستان شما گریستم .
    سال نو مبارک

  4. سلام. واقعا زیبا مینویسید. از کجا میتونم کتاباتونو تهیه کنم؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: