نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 13, 2008

او توئی، تو

او تویی ، تو

گفت : می روم ، می گویم ، همه جا فریاد می زنم ، وقتی بازو در بازوی او قدم می زنم ، با لبخندی به لب ، سربلند می کنم ، می خواهم همه ما را ببینند.  

وقتی یک لیوان نوشیدنی جلویش می گذارم ، نگاهش می کنم، تا جرعه به جرعه  بنوشد. و من برای هر جرعه اش در دل نوش بگویم. تا قطره، قطره آن جذب وجودش شود.

 

گفت : می روم می گویم، همه جا فریاد می زنم، وقتی کنارش می خوابم، خودم را چون پرنده ای کوچک در دامن صخره ای بلند، دور از دام هر صیادی می بینم. بی نهایت احساس آرامش می کنم. پشتم به اوست، تمام وجودم را  در آغوش می گیرد. خیال می کنم نوزادم. گذشته درناک و غمگینم را فراموش می کنم. از  آینده ترسی ندارم . اکنون،  زیبایی این لحظات را با تمام وجود حس می کنم وغرق لذت درآنم. به یاد بچه گربه ام می افتم که در آغوشم می خوابید و خر خر می کرد. دلم می خواهد خر خر کنم. وقتی خیال می کند که خواب رفته ام ، دستش را که دور من حلقه زده بود، برمی دارد . شاید هم دستش خواب رفته باشد، نمی دانم! پشتش را به من می کند، از من فاصله می گیرد، می خواهد بخوابد. نمی داند اگر هوشیار نیستم ، ولی بیدارم ،با لغزشی پشتم را به پشتش می چسبانم ، آرام به خواب می روم. آرزوی دیدن خوبترین خواب ها را ندارم.خوبتر از این  چیست؟

 

بامداد زودتر از او از جایم بر می خیزم. می ایم روی مبل نزدیک تختش، کتابی در دست، در سکوت ، یک نگاه به خط های کتاب، یک نگاه به او. می دانم وقتی من در کنار او می خوابم ، برای اینکه بیدارم نکند، بد می خوابد، یا اصلا نمی خوابد، تا من خوب بخوابم. منتطر می مانم ، تا غلطی بزند ، خمیازه ای بکشد، چشمهایش را که گویی هنوز سنگینی می کنند، باز کند و من با لبخدی بگویم: بامدات شاد ، بامدادت شاد، بامدادت شاد مرد بزرگ! تنها در آغوش اوست که خدا را یاد می کنم. او که در یک روز بارانی که از خانه فرار کرده بودم، نمی دانستم به کجا روم، به چه کسی پناه ببرم، به خانه اش پناه داد. مرا به خانه ای که از آن از دست مادر و پدر خوانده و فرزندانش فراری شده بودم، رساند. گفتم : من اینجا نمی مانم. گفت: به خانه من بیا. اولین شب که از ترس خوابم نمی برد، به آغوش او پناه آوردم. او در کنار خود پتوی دیگری روی من انداخت، برایم قصه گفت تا خوابم ببرد.  موهایم را نوازش کرد. دست بر بدنم هرگز نزد.

 

گفت : می روم، می گویم، همه جا فریاد می زنم، حتی به  آنکه عاشق  و معشوق او هستم همه اینها را می گویم.  می نویسم . تا همه بدانند…!

او کیست ؟

او تویی ، تو.

۲۳ اسفند ۱۳۸۶ ــ ۱۳ مارس ۲۰۰۸ ــ بروکسل

Advertisements

Responses

  1. سلام

    وب جالبی دارین مطالبتون پر محتوا هستن

    اگه مایل بودین یه سر به وب من بیاین خوشحال میشم شاهد حضورتون باشم

    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند

    کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی است….

    موفق باشید خدا نگهدار

  2. هموطن بدان كه تو با راي دادن خود به وطن خود خيانت كرده اي و رژيمي را تاييد ميكني كه با سركوب و جنايت دسيسه و كشتار پابر جاست. تو در قبال اشك مادراني كه فرزندانشان به دست سازمان مخوف “اطلاعات” ناپديد، شكنجه و زنداني شدند و در قبال دختران و زناني كه براي تامين نان شب تن خود را ميفروشند مسئول هستي و بترس از روزي كه خود در چنگال خونين اين سركوبگران گرفتار ميشوي .
    یادتون باشه قرار بود پول نفت بیاد سر سفره ها اون که نشد هیچی بوش رو هم بردن که هوایی نشیم .

    عموووووووووووووو خیلی بی معرفت شدی . چرا پیش من نمیای دیگه ؟!! حالت بهتر شده ؟؟ مواظب خودت باش

  3. مرسي
    بهترين هديه اي بود كه مي تونستين به من بدين، اما اينو كه اختصاصي براي من ننوشتين كه.. اول نوشتين بعد به من كادو دادين..من يكي اختصاصي براي خودم مي خوام
    واي خداي من باور نمي كنين چقدر برام ارزشمنده
    ببخشيد كه اينقدر پرروام
    روزاي آخر بيست سالگيم زيادي داره بهم خوش ميگذره..

  4. سلام.
    من با افتخار شما رو استاد خطاب می کنم چون شایسته هستید.
    یا حق

  5. سلام!
    خواندم ومستفیدشدم شماهم ازین لینک که دیروزگفتم خوانده وبا خبر شوید.
    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/03/080313_mf_firouz.shtml
    کامگار و پر تحرک تون میخوام عزیزم. دوستت ظریفی

  6. فصل بهار پیر را هم جوان می کند
    برایت گل آوردم ببین گونه هایم گل انداخته
    پاکی هم نشانی از بهار دارد که زنگار گذشته می زداید به وبم بیا خوشحال می شوم.
    داستان شور انگیزی است لذت بزدم

  7. سلام دوباره!
    اینهم معلو مات بیشتر در زمینه اردو خانی عزیز
    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/03/080313_mf_firouz_obituary.shtml
    امید ه بهار شادان وزندگی خوشی را در انتظار بوده تا آغو ش محبت سبزینه شمارا شاد تر نگهدارد بهارن خوش

  8. سلام حاجي اردو.خوبه تا مرحله قبل از آْخر رفتي.از اين متن ها وقتي مي خونم مخم قفل ميكنه.بايد ري استارت بكنم اونم با اين ويندوز قديمي و سيستم داغون كله مون كلي طول ميكشه بالا بياد.
    فعلا.

  9. سلام موفق باشید خیلی جالب بود

  10. سلام.
    سبک نگارش شما مختص خودتان است قبول ولی به کار بردن بعضی کلمات یا اصطلاحات حداقل به مذاق من خوش نمی یاد.
    من هیچ وقت به شما جسارت نمی کنم .

  11. …هوه …هوه …!
    دوست عزیز جسورانه زیبا می نویسی . نمی دانم بهار در بروکسل چی شکلی ست اما در این جا همان بوی آشنای همیشگی ست که از بچگی بوده .من با این که کلا پاییزی ام وبهار را زیاد دوست ندارم اما روزهای آخر اسفند وجوانه زدن نوک ساقه های خشک درختان وبعد یک روز ناگهان دیدن سبزی شان همیشه شگفتی آور است .
    پیشاپیش نوروز را وبهار را تبریک می گویم .سال خوبی داشته باشی دوست من .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: