نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 12, 2008

دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست

دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست

  

ما با آنها همسایه بودیم. من با او همبازی و همکلاس بودم.او درسش خوب بود. من هم درسم خواب بود و هم  زورم زیاد بود و بی رحمانه می زدم  .علاوه بر همکلاسی هایم  زورم به دو سه کلاس بالاتری ها هم می رسید .  در محل و در مدرسه کسی جرات نداشت به او چپ نگاه کند. او رفیق من بود. آنها ثروتمند بودند، ما فقیر. تنها شکم مان با هفته ای دو سیرونیم گوشت سیر بود. آنها علاوه بر غذاهای گوناگون خانه شان همیشه پر از میوه های فصل بود. آنها کلفت داشتند. مادرم برای سیر کردن شکم من حقوق ناچیزی از بابت پدرم که کارگر کارخانه سیمان بود و در اثر تصادف در سر کار کشته شده بود می گرفت، برای این و آن از جمله برای آنها خیاطی می کرد. او اسباب بازی های جورواجور  و دو چرخه داشت. من خواب آن اسباب بازی ها را هم نمی دیدم. 

دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست

ما با آنها همسایه بودیم. من با او همبازی و همکلاس بودم.او درسش خوب بود. من هم درسم خواب بود و هم  زورم زیاد بود و بی رحمانه می زدم  .علاوه بر همکلاسی هایم  زورم به دو سه کلاس بالاتری ها هم می رسید .  در محل و در مدرسه کسی جرات نداشت به او چپ نگاه کند. او رفیق من بود. آنها ثروتمند بودند، ما فقیر. تنها شکم مان با هفته ای دو سیرونیم گوشت سیر بود. آنها علاوه بر غذاهای گوناگون خانه شان همیشه پر از میوه های فصل بود. آنها کلفت داشتند. مادرم برای سیر کردن شکم من حقوق ناچیزی از بابت پدرم که کارگر کارخانه سیمان بود و در اثر تصادف در سر کار کشته شده بود می گرفت، برای این و آن از جمله برای آنها خیاطی می کرد. او اسباب بازی های جورواجور  و دو چرخه داشت. من خواب آن اسباب بازی ها را هم نمی دیدم.

 

مادرش خیلی با من مهربان بود. شاید  به این خاطر که نه تنها او را نزنم ، بلکه نگذارم دیگران هم او را در مدرسه یا کوچه آزار دهند. او با التماس می خواست که من با اسباب بازی هایش بازی کنم. ولی  مادرم به من بارها گفته بود: درست است که نداریم و آنها ثروتمند، ولی گدا نیستیم و تو حق نداری خانه آنها غذا بخوری ، یا به اسباب بازی هایش دست بزنی. ما پیش درو همسایه آبرو داریم. آدم صورتش را با سیلی سرخ می کند، ولی  منت دیگران را نمی کشد تا بتواند سرش را بلند نگهدارد. مادرم حتی شله زرد و سمنو نذری آنها را با اکراه می خورد .من تمام مدت عید از در خانه آنها رد نمی شدم. ولی مادرش برای عید دیدنی به خانه ما می آمد و با زور به من پنج تومان عیدی می داد . ( آن زمان یک عمله روزی سه تومان می گرفت ) در عالم کودکی حسرت می خوردم . زجر می کشیدم . رنج می بردم.

 

یک روز خبردار شدیم خواهرش ازدواج می کند. ما هم دعوت شده بودیم. ولی من لباس برای عروسی نداشتم. مادرم با خجالت به مادرش گفته بود: ما نمی توانیم بیاییم ،چون پسرم لباس مناسب برای عروسی ندارد، خوب نیست با آن لباس همیشگی اش بیاید، سبب آبرو ریزی شما می شود. مادرش با اصرار و قسم به خاک پدر و به جان من ، با هزار قسم آیه دیگر ، یک دست کت و شلوار و پیراهن و کفش که او یکبار بیشتر نپوشیده بود به مادرم داده بود تا من برای عروسی خواهرش بپوشم. شب عروسی من تنها یک فکر در سرم بود، مبادا کسی بفهمد که این لباس و کفش پیراهن مال اوست .منبادا او مرا ببیند. با سری کج خودم را تا آنجا که می توانستم مخفی می کردم. شهامت این را نداشتم با بجه ها بازی کنم . شاید بپرسید پس چرا رفتی؟ آخر دلم قنج می رفت برای یک عروسی. در ضمن بزن و بکوب و برقص یکباره او مرا دید و به طرفم آمد و گفت : چقدر این لباس تو شبیه یکی از لباسهای من است. خواهر کوچک تر از خودش گفت: این لباس تو است که مامان به او داده است. (گویا دخترک شاهد گفتگوی مادرش و مادرم بوده)

 

من از عروسی فرار کردم به خانه مان آمدم و لباس ها را با قیچی پاره پاره کردم. من دیگر چشم دیدن او را نداشتم. از او بیزار بودم. در مدرسه نمی زدمش، اما بدتر از زدن محلش نمی گذاشتم . هرچه هم او کوشش می کرد با من سر صحبت را باز کند، من باز هم محلش نمی گذاشتم. یکبار آنقدر زجر کشیده بود و عصبانی بود که یک مشت توی شکم من زد و زود پشیمان شد. من در سکوت فقط دستش را گرفتم و فشردم و به او فهماندم بار دیگر از این غلط ها نکند ، و گرنه…. ودیگر هم نکرد. خنجری که به قلب من خورده بود زخمش هرگز التیام نیافت تا…!

 

سالها یکی پس از دیگر گذشتند . ما از آن خانه رفته بودیم . آنها هم همین طور.من برای خودم آدمی شده بودم و صاحب زن وبچه و شغل مناسبی. یکباره همدیگر را در خیابان دیدیم . خواستم به روی خودم نیاورم ، ولی او خودش را به من رساند و دست روی شانه ام گذاشت، بر گشتم ، مرا در اغوش گرفت با خواهش التماس مرا به خانه اش که در همان نزدیکی بود برد. همسرش را به من معرفی کرد. تازه ازدواج کرده بود. و پس از حرف از موضوع های گوناگون ، یکباره  گفت : سالها یک پرسش از خودم می کنم چرا؟ گفتم آن لباس تو…!

 

 دیروز سرزده با همسرش به خانه ما آمدند. با لباس کهنه من که از همسرم بدون اینکه من بدانم گرفته بود. و گفت من این لباس را با سر بلندی می پوشم. دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست.

Advertisements

Responses

  1. سلام

    وبلاگ خوبي داري.
    وقت كردي يه سر هم به ما بزن.
    مطالب وبلاگمون رو كامل بخون.
    حتما بدردت مي‌خوره.

    گروه ژابيز

    اگه خواستي مي‌توني با همين نام لينكمون كني.

  2. سلام اردوخانی بزرگوار!

    باور کن! پس از خوانش این نوشته ات گلویم عقده کرده…

  3. همیشه خاطراتتون رو خیلی دوست دارم
    خیلی
    چقدر هم صادقانه همه ی احساساتتون رو می نویسید
    معمولا آدما وقتی بزرگ میشن کمتر از احساسات بچگی حرف میزنن
    باعث شرمندگیشون میشه از بس که اونا رو پیش پا فرض می کنن
    به نظر من اما اون احساسات قشنگتر و واقعی تر از احساس بزرگترهاست
    همین

  4. سلام.
    بهرسیدن به مفهوم فقر بسیار کمک کردید.
    ممنون

  5. جالب بود در مورد وبلاگت باید بگم خوب بود…
    خسته نباشی فقط همین.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: