نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 2, 2007

آنان دگر

آنان دگر

 

آینه ای در برابر آینه دگر

هر یک بی خبر از حال آن دگر

 

من میان آن دو رفتم

هر یک مرا به درون خود کشید

صدها من در این و در آن دگر

نمی دانم کدامینم  من

میان اینان و

          آنان دگر.

 

مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.

Advertisements

Responses

  1. سلام وب جالبی داری موفق باشی اگه وقت کردی یه سری هم به من بزن ممنون بای.

  2. از درون آينه
    چهرهاي شكسته خسته
    بانگ مي زند كه
    وقت رفتن است
    چهره اي شكسته خسته
    از برون جواب مي دهد
    نوبت من است؟
    من در انتظار يك شاياره ام
    حرفهاي خويش را
    از تمام مردم جهان نهفته ام

    خیلی زیبا بود

  3. ياد اين نوشته ام افتادم . خودم می دونم ربطی نداشت
    نمي دونم كي اين اتفاق افتاد.نمي دونم كي تكه تكه شدم! اولين بار كه بغلم كردي؟ يا شايد هم اولين بار كه منو بوسيدي تكه تكه شدم.ولي نه! تو كه هيچ وقت منو نبوسيدي.اصلا اگه حتي يكبار بي بهونه من رو بوسيده بودي كه من الان اينجا نبودم.ميدونم ميدونم كه نابود مي شدم.مطمئنا خيال بوسه ي تو بود كه تكه تكه ام كرد.ولي من متوجه نبودم. تو بودي و من تو رو با خودم اشتباه گرفته بودم. تا وقتي بودي من هم بود و وقتي رفتي تازه حاليم شد كه من هم رفته!
    اونوقت گريه كردم. خيلي. نميدونم چرا؟ نميدونم بخاطر از دست دادن تو گريه كردم يا دلم براي من تنگ شده بود.اينم نميدونم كه چقدر گذشت…فقط يه روز به خودم اومدم ديدم ديگه نمي تونم بي من بمونم.كلي دلم براش تنگ شده بود.اونوقت كلي گشتم تا تيكه هام رو جمع كردم.فكر نكن كار راحتي بود.بعد اين همه وقت كه از هم دور مونده بوديم شناختنشون سخت بود.من همشون رو جمع كردم ميخواستم من رو برگردونم.مي خواستم باهاش آشتي كنم.ولي نشد… .آخه وقتي تكه تكه شدم تو كنارم بودي و من سرخوش با تو بودن اصلا حواسم به تكه هام نبود كه چقدر بي من تنهان.اونقدر تنها شدند كه هر كدومشون در تو جفتي براي خودشون گرفتند و من رو فراموش كردند.من در تو گم شد و اونها فراموشش كردند.من در من مرد.ولي باور كن باور كردن مرگ خودت از هر چيز ديگه اي دردناك تره. ميخواستم من رو از تو بيرون بكشم اما انگار تكه هاي ما از خود ما با معرفت تر بودند.هر كاري كردم نتونستم از هم جداشون كنم.و حالا من موندم و اين همه تكه هايي كه هر طور كنار هم مي چينم باز نمي تونم من رو از نو بسازم.اصلا يادم نمياد دفعه ي قبل چطور ساختمش.يادمه خيلي سختي كشيدم تا تمام شد ولي حالا بايد مرگش رو باور كنم.بايد من جديدي بسازم از تكه هاي من قبلي كه با تو جفت شدند.مني كه نه من ميشه و نه اونقدر فرصت داره تا تو بشه… .

  4. سلام به اردو خوب و دوستداشتني. بسيار زيبا ! آفرين بر مخ ات. راستي تا يادم نرفته بگم كه من مو بايل ام رو گم كردم و شماره تلفن هاى دوستان و آشنايان همه از دست رفت. وقت كردى يه زنگ بزن تا يك قهوه اى بنوشيم

  5. بعقوب نابیناست
    مدتهاست باد پیراهن یوسف را دزدیده
    و یوسف درونش ناپیداست

    مخ من هم راحتم نمی گذارد این درونش پیدا شد من نوشتم.
    حق یارتان


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: