نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2007

مرده عزیزه !

مرده عزیزه !

حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم.  در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش  و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.

 

حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.

 

  

مرده عزیزه !

حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم.  در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش  و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.

 

حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.

 

عفت خانم در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود،دنباله حرف همسرش را گرفت و گفت : زنش رو بگو ، چه خانمی ، تو این اروپا هر ماه سفره مینداخت، هر دفعه هم بیشتر از صد نفر میومدن . چه دخترهای خوب و نجیبی، من که تو تمام عمرم یک حرکت جلف از اینها ندیدم . به من می گفتن خاله . سرم درد می کرد ، فورا میومدن به دیدنم. پسرش رو دیگه نگو ، یک پارچه آقا.( شروع کرد به زار زار گریه کردن) کلاس پنجم دبیرستان بود، قرار بود دکتر بشه  و وقتی دکتر شد پری دختر ما رو که کلاس چهارم دبستان بگیره . قسمت نبود ، چه میشه کرد.

 

حسین آقا : این زن و شوهر اصلا اهل پز دادن و چسی اومدن نبودن. انقدر خاکی بودن که حد نداشت…

گفنم چی دارید می گید؟ اصغر آقا خودش دیروز به من تلفن کرد و حال همه شون هم خوبه از ایتالیا هم به سلامتی بر گشتن. اونجا هم بهشون خوش گذشته و ما رو هم روز یکشنبه برای ناهار خونه شون دعوت کردن .

عفت خانم ــ  راست می گی آقای اردوخانی؟ بگو به خدا

ــ به خدا

ــ بگو به جون بچه هام

ــ به جون بچه هام

 

حسین آقا: این بی پدر مادرها ، مردنشون هم دروغیه!  مردم چه ادا واطوارها دارن. میرن مسافرت ، واسه اینکه سوغاتی نیارن هو میندازن که ما مُردیم! واقعا راست میگن ! هر چه اداست ، مال آدم گداست .چس خوری هم حدی داره . هر وقت آدم رو می دید از بی پولی می نالید که مبادا کسی ازش یک قرون بخواد.

 

عفت خانم: اون زنش رو بگو ، از کونش در می اورد ،میذاشت دهنش .انقدر چس خور بود که نگو. وقتی یک استکان چایی آژان دیده جلوت می ذاشت، یک حبه قند می ذاشت کنار استکان که مبادا تو دو تا حبه قند بخوری. پسرش یک وجبیش ، همیشه یک سیگار گوشه لبش بود ، و کاری نمی کرد جز دنبال کون دخترا دویدن. زنیکه با اون سن و سالش لیفتینگ کرده و دامن تنگ تا رو نافش می پوشه با دخترش میره دانسینگ. خجالت هم نمی کشه، کسی نیست تو این شهر که یک انگشت بهشون نرسونده باشه.

 

حسین آقا:اون مرتیکه بی غیرت هم عین خیالش نیست، وقتی کسی بهش می گه ، جواب میده ، این جا اروپاست! هر کی هر کاری دلش میخواد می کنه ، اگه زن و دختر من میدن مال خودشون رو میدن به کسی مربوط نیست…!

 

جای شما خالی ناهار آبگوشت خوبی آوردند، در ضمن خوردن این زن و شوهر به حرفهاشون ادامه می دادند که یکباره صدای زنگ در بلند شد. حسین آقا با تعجب گفت : ما منتظر کسی نبودیم . رفت در را باز کرد. چشمتان روز بد نبینه ، اصغر آقا بود. به زور اودرش تو ، و نشاندش سر میز غذا . اصغر آقا گفت: از اینجا رد می شدم ، به خودم گفتم یک نوک پا بیام پیش شما حالتون رو بپرسم ، و ناهار هم خوردم. این زن و شوهر قبول نکردند و با صد تا قسم ، یک بشقاب پر آبگوشت به خوردش دادند ، و احوال زن وبچه هایش را هم یک به یک پرسیدند!

 

عفت خانم :به خدا قسم حلال زاده اید! همین حالا ذکر خیر شما بود! داشتیم تعریف تون رو می کردیم که تشریف آوردید! این آقای اردوخانی هم شاهده…!!!

 

جمعه 11 تیر 1378 ــ 22 ژوئن 1999 ــ خر تو خر ، یا جهان بینی خرــ نوشته خودم

Advertisements

Responses

  1. سلام.جالبه نقش شما توي اين پست دم روباه بود مثل اينكه.گل گفتي حيف كه كم گفتي.اين ملت همين جوري هستند تا چند نفر جمع ميشوند سريع پشت سر يك نفر كه يك كم پيشرفت كرده رو از روي حسادت غيبت ميكنند و هزار تا عيب الكي روي بنده خدا ميگذارند.

  2. آقا ما پست زديم. دوست دارم يك نمره از شما بگيرم خدا كنه تجديد نشم.

  3. سلام.
    از حضور گرم و ابراز لطفت سپاسگزارم. شاد و سربلند باشی.

  4. از نوشته ی در بارهی شما بیشتر از همه خوشم آمد چون منم …

  5. اردو عزیز. آدمهای این حکایت به نظر میاد که در زمان دور موندن و با آدمهای امروز تفاوت دارن. اینها رو از کحا ییدا کردی ؟ نه اینکه آدمهای امروزی مثلا خیلی بهتر یا بدتر باشن منظورم مشغولیات فکری اونهاست. دوره خاله زنکها بد یا خوب تمام شده و شایعات دیگه سر حمام عمومی یا تو قهوه خونه یخش نمی شه. اینحا کسی به کسی دیگه قرض نمی ده و کسی کسی رو سر خیابون به نهار دعوت نمی کنه. کسی سر زده نمیاد زنگ خونه رو بزنه و کسی وقت صحبت کردن در باره کسی دیگر رو به بدی یا خوبی نداره. این آدمها رو از کحا گیر آوردی

  6. آره می دونم که تو ماها همه حور تحفه ای یافت می شه.آن که یافت می نشود! آنم آرزوست.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: