نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 13, 2007

افسوس ! چند تار مو روی شانه ام نبود…

افسوس ! چند تار مو روی شانه ام نبود…

یک روز عصر، خسته غمگین، بی حوصله و دلخور ،آهسته به طرف خانه قدم می زدم. دیدم جلویم مرد جوانی با خانمی مسن با هم حرف می زنند و راه می روند.

 

جوان، کت و شلوار سرومه ای به تن داشت. خانم ،پیراهن بلند مشکی پوشیده بود ، با روسری سفید بر سر. سه- چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکباره هر دو ایستادند، خانم خودش را یک قدم عقب کشید، کیف اش را از دست راست اش به دست چپ اش داد، با دست راست شانه و پشت کت مرد جوان را تکان داد، سپس چند تار مو از سر شانه مرد برداشت به زمین انداخت، و دوباره به راهشان ادامه دادند.

 

 چند دقیقه بعد جلوی یک «روزنامه و کتاب فروشی» ایستادند. مرد به درون مغازه رفت، خانم، از پشت ویترین کتاب ها را تماشا می کرد. من بدون اینکه بیاندیشم ،تند رفتم شانه راست ام را به دیوار گچی کنار دکان مالیدم، آمدم کنار خانم ایستادم ،و گفتم سلام خانم

  

افسوس ! چند تار مو روی شانه ام نبود…

یک روز عصر، خسته غمگین، بی حوصله و دلخور ،آهسته به طرف خانه قدم می زدم. دیدم جلویم مرد جوانی با خانمی مسن با هم حرف می زنند و راه می روند.

 

جوان، کت و شلوار سرومه ای به تن داشت. خانم ،پیراهن بلند مشکی پوشیده بود ، با روسری سفید بر سر. سه- چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکباره هر دو ایستادند، خانم خودش را یک قدم عقب کشید، کیف اش را از دست راست اش به دست چپ اش داد، با دست راست شانه و پشت کت مرد جوان را تکان داد، سپس چند تار مو از سر شانه مرد برداشت به زمین انداخت، و دوباره به راهشان ادامه دادند.

 

 چند دقیقه بعد جلوی یک «روزنامه و کتاب فروشی» ایستادند. مرد به درون مغازه رفت، خانم، از پشت ویترین کتاب ها را تماشا می کرد. من بدون اینکه بیاندیشم ،تند رفتم شانه راست ام را به دیوار گچی کنار دکان مالیدم، آمدم کنار خانم ایستادم ،و گفتم سلام خانم

ــ سلام آقا

ــ ممکنه خواهشی از شما بکنم؟

ــ بفرمائید

ـــ ممکنه شانه من را هم بتکانید ؟ با لبخندی گفت : البته .  پشت ام را به او کردم ، با گردنی کج ، نگاهم به او بود.

کیف اش را از دست راست اش به دست چپ اش ، رو سریش را یک کمی بالا کشید و گفت: آقا روتون رو برگردونید تا گج تو چشمتون نره. من سرم را بر گرداندم . خانم سر شانه مرا تکاند. برگشتم ، گفتم خیلی ممنون خانم ، محبت کردید. با لبخندی گفت: کار مهمی نکردم .

ــ خدا نگهدار.

ــ خدا نگهدار.
و به راه خود ادامه دادم. افسوس ، چند تار مو روی شانه ام نبود ، تا دست نوازشگرش را لحظه ای بیشتر احساس کنم.

 5 فروردین 1375 ــ 25 مارس 1992 ــ از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته خودم

Advertisements

Responses

  1. ba salam khedmate shoma
    kheily mamnoon ke be webloge man amadid bazam be man sar bezanid kheily khosh hal shodam hatman bazam beyain

  2. سلام..
    واقعا به وجودتون افتخار میکنم.. هم من و هم همه ی اونایی که میشناسنتون…
    ممنون از لطفتون به خونه ی نیلوفری من..
    نوشته ی تاثیر گذاری بود..
    باز هم آفرین به قلمتون..
    پاینده باشید و موفق..
    یاعلی!!!

  3. نیلو فری ها: سپاس از مهر شما. پیروز و شادکام باشید. اردوخانی

  4. اقای عزیز وقتی به دیدن شما امدم بروکسل اگر تار مو رو شانه تان نیست میتوانید موی گربه تان را روی شانه گذاشته من همه را خودم دانه دانه از روی شانه تان بر میدارم

  5. خانم مهربان: برای اینکه دست نوازشگر شما را لحظه ای روی شانه ام احساس کنم حتما این کار را می کنم. دوست دارتان اردوخانی

  6. بسیار زیبا بود. باز هم بنویسید.

  7. صنم خانم: از مهر شما سپاسگزارمو متاسفانه نتوانستم به وب سایت شما دست بیابم. اردوخانی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: