نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 10, 2007

کشتم با جفتش

کشتم با جفتش

حاج اصغر در بازار، حجره فرش فروشی داشت. حالا دو- سه سالی می شد که در خانه زمین گیر شده بود. پسرش و دامادش حجره رو اداره می کردند. اواسط بهار، یک روز جمعه عصر، حاج اصغر روی تختش کنار پنجره دراز کشیده بود و درخت انار کنار حوض را تماشا می کرد. یادش آمد که به او گفته بودند: این درخت را تو وقتی به دنیا آمدی پدرت کاشت . برای این بود که با این درخت احساس برادری می کرد و دوستش داشت، و به همه این موضوع را گفته بود.

حاج اصغر در دلش گفت: برادر پیرم، من و تو نود و چند سالی داریم. من همین روزها از این دنیا میروم، عمر تو طولانی باشه. راستی برادرم ، من از بچگی ام از تو خیلی بالا رفتم ، از اون انارهای کوچکت چپق ساختم، با زحمت خودش روی تخت یک کمی بالا کشید ودست برد توی سینی کنارش، چپق وکیسه توتون و کبریت را برداشت ، و با دستهای لرزانش چپق را چاق کرد و آهی  کشید و دوباره در دل گفت: آره برادرم ، یک عمری خودم، فک و فامیل و دوست آشنا از انارهایت خوردیم، من از وجود تو لذت بردم. خیرت به من خیلی رسیده، نمی دونم بعد از من چقدر عمر می کنی، ولی خدا خیرت بده، خدا همیشه سر سبز پر بارت نگهداره .

از خودش پرسید ، آیا خیر تو هم به این درخت رسیده؟ چند لحظه فکر کرد و گفت: آره جونم، اون کاری که از دستم بر میومد برات کردم، حرست کردم، آبت دادم ، زمینت رو بیل زدم، نگذاشتم کسی بهت طناب ببنده و رخت آویزون کنه، از همه مهم تر دوستت داشتم . دوست داشتن خودش بزرگترین خیره. چه احساسی که آدم فکر کنه یکی دوستش داره! یکدفعه احساس کرد که توی این دنیا هیچ کس دیگر دوستش ندارد.

اشک در چشمان حاج اصغر جمع شد، چشمانش را بست، مانند سنگ ریزه ای که به پای کسی بخورد و در عمق چاهی بیافتد، احساس کرد که  تنهاست و در تاریکی. ترسید، چشمانش را باز کرد ، پوز خند سردی زد و گفت: آره برادرم ، من چه شبها و روزها که با تو درد دل کردم، به خصوص بعد از مرگ سکینه  زن اولم . با بیاد آوردن سکینه ، سنگینی ی غم را در دلش بیشتر احساس کرد. گفت : سکینه جون تو رفتی  و من رو تنها گذاشتی ، به زودی میام پیش تو، دیگه تنها نیستم. دست راستش را دراز کرد و چپق را دوباره توی سینی گذاشت. کاسه لعابی آب را برداشت و یک قلپ  خورد و کاسه را برجایش گذاشت.

حاجی یادش آمد: وقتی پنجاه سالش بود سکینه که یکی دوسال از خودش کوچکتر بود ورپرید. این زن بچه دار نمی شد. باره ها گفته بود: اصغر جون! خودم میرم واست زن می گیرم که بچه دار شی، دو سه تا رو هم زیر نظر داشت، ولی حاجی یک موی زنش را با صد تا زن دیگر عوض نمی کرد، این زن خودش یک بچه بود، گاهی وقتها با هم مثل دو تا بچه بازی می کردند. بعد از مرگ سکینه سه چهار سالی بی زن بود، اصلا زن نمی خواست، تا اینکه خواهرش با اصرار رفت این  زن که دختر بیست و هشت- نه ساله شیخ اسدالله بود واسش گرفت. یکسال بعدش یک پسر زائید ، دوسال بعدش هم یک دختر.

حاج اصغر مثل اسکلت بود، با یک پوست رویش ، رگهایش مثل کرم باغچه که بیایند روی سنگ فرش و خشک و سیاه بشوند، روی بدنش چسبیده بود.

 

صدای در بلند شد. حاجی از پنجره دید که نوه دختریش فرشته ده ساله ، رفت در را باز کرد ، محمد پسرش بود با زنش پروانه و دختر شش ساله اش سیمین و پسر چهار ساله اش سینا .

محمد وارد اتاق بغلی شد. با صدای بلند با مادرو خواهر و شوهر خواهرش سلام علیک کرد و گفت: این میت هنوز نمرده، بترکه این بابای ما جون سگ داره، سگ هفت تا جون داره بابای ما هفتاد تا. من اگه نود رو رد کنم و نمیرم خودکشی می کنم.

حاج اصغر اشک تو چشمش جمع شد و گفت : آرزوی پسر کردیم ، اینم پسر لعنت بر تو ای اقبال.

پروانه عروسش گفت: ممد این حرفها رو نزن میشنفه ، گناه داره ، قصاص پس میدی.

زبیده زن حاجی  گفت : خانم این منم که دارم قصاص گناه نکرده روپس میدم ، اگه شما هم یک عمری کون ورداریش رو می کردین این حرفها رو نمی زدین. من زندگی و جوونیم رو فدای این پیرمرد کردم.

 

حاجی تو دلش گفت : زن ! تو دختر ترشیده شیخ اسدالله بودی که عزرائیل هم نمی گرفتت.

فاطمه دختر حاجی  گفت:پروانه خانم ، صدای دهل از دور خوشه ،اگه شمام جای مادرم بیاین چند روزی کون ورداریش رو بکنین ، زیرش لگن بذارین و وردارین ، تر و خشکش کنین، دیگه این حرف رو نمی زدین.

بهمن دامادش گفت: یواش تر حرف بزنین، میشنفه، نفرینمون می کنه، خدا خوشش نمیاد ، هر چی باشه حاج آقا حق گردن ما داره ، تازه اگه هم بمیره چیز بیشتری به ما نمی رسه. دستش را رو به اسمان بلند کردو گفت: خدایا تو همه ما رو ببخش.

محمد گفت: به درک که بشنفه، بلکی دلش چرکین شه و زودتر بمیره، از نفرین گربه لاله بارون نمیاد( چند ماهی بود که حاجی لال شده بود) پروانه عروسش از جایش بلند شد و آمد پیش حاجی و گفت : سلام آقا بزرگ. چشمهای مرطوب حاجی برق غمگینی زد، بدون اینکه صدایی از گلویش خارج شود ، لبش را تکان داد. پروانه دهانش را نزدیک سر حاجی آورد و ، آهسته گفت: اینها یه چیزی میگن ، منظوری ندارن، شما ببخشین. من شما رو خیلی دوست دارم ، از بابام هم بیشتر، میخواین براتون قلیون بیارم ، با یک استکان چایی پر رنگ و دوتا حبه قند توش، مثل همیشه. حاجی با لبخندی به لب سر تکان داد.

 

پروانه از در خارج شد. در حدود یک ربع ساعت بعد با قلیان و چای برگشت، یک بالش پشت حاجی گذاشت و او را راست نشاند، دو تا پک محکم به قلیان زد ،و سر نی قلیان را برد به لب جاچی ، او هم در حالیکه نگاهش به پروانه بود ،  با دستهای لرزانش نی قلیان گرفت چند پک آرام زد. پروانه چایی را هم به هم زد ، یک کمی از چایی خورد، دید داغ نیست ، استکان را برد به لب پدر شوهرش ، حاجی دستش را زیر استکان گرفت.

 

پروانه کنار پدر شوهرش نشسته بود و از خودش و بچه هایش حرف می زد. نیم ساعت نشده بود که صدای محمد شوهرش بلند شد و گفت: پروانه  بس نشستی ، بیا بریم . پروانه پیشانی پدر شوهرش را بوسید ، درحالیکه بغض گلویش را گرفته بود گفت : خدا حافظ اقا بزرگ . عقب ــ عقب از اتاق خارج شد.

دو دقیقه بعد  با دوتا بچه هایش برگشت ، گفت : بچه ها میخوان آقا بزرگشون رو ببینن. به سیمین گفت: برو آقا بزرگ رو ماچ کن . سیمین خودش را چسباند به مادرش . پروانه دست اش را گرفت و برد نزدیک پیر مرد. حاج اصغر با تمام نیرویش ، و با دستهای لرزانش بچه را گرفت و پیشانی اش را بوسید . دستی هم به سرش کشید. سینا دستش را انداخته بود گردن مادرش و سرش را به صورت او چسبانده بود . پروانه خم شد، موهایش افتاد توی صورت حاجی ،حاجی پشت سر سینا را بوسید. پروانه دست پدر شوهرش را گرفت و فشرد و اشک ریخت و گفت : خدا حافظ آقا بزرگ . در حالیکه نگاهش به حاجی بود از اتاق خارج شد .

نیمه شب! محمد  چادر سیاه مادرش را روی سرش انداخت ، سر انگشتانش کلاه شیپوری سیاه بلندی گذاشت ، رفت بالای سر پدرش، انگشتانش را نزدیک گلوی پیر مرد برد ، و صدایش را کلفت تر کرد و گفت :حاج اصغر من عزرائیلم ، اومدم جونت رو بگیرم ، خودت رو آماده کن. حاج اصغر که در خواب بود، یک لحظه چشمانش را باز کرد، ناخنهای عزرائیل را نزدیک گلویش دید، دست برد چپق اش را برداشت ، با تمام نیرو بر سر عزرائیل کوبید ، چپق شگست ، سر عزرائیل شکافت، حاج اصغر  جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

وقتی جسد پیر مرد را بردند ، و به خاک سپردند، زبیده به تمام تنه درخت میخ کوبیدو طناب پیچ اش کرد، و تمام شاخه ها برگ های درخت را کند و گفت: کشتم با جفتش.

 

 

پنج شنبه 27 اردیبهشت 1375 ــ 16 مه 1996 ــ ار کتاب آمهدی نوشته خودم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: