نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 20, 2007

غمگین به کنجی پناه می برم

غمگین به کنجی پناه می برم

بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .

 

خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از  سپاسگزاری من  برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من  خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.

 

لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه  کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود.  ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من  به جای منار

 

غمگین به کنجی پناه می برم

بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .

 

خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از  سپاسگزاری من  برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من  خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.

 

لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه  کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود.  ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من  به جای منار

 

وتیر چراغ  وبرق یا دست بیل ، چوب کبریت حواله میدهم ، چیزی که بگنجد.به ویژه به تاجران فرش)

 

خ(خبرنگاران) ــ ممکن است بفرمایید شما از چه زمانی  مطالعه را آغاز کردید؟

م(من) ــ قبل از اینکه به مدرسه بروم  اشعار شاهنامه و حافظ و مولوی را از بر بودم ، و با اشعار نیما و شا ملو هم  آشنا بودم.

ش(شبح غضبناک) ــ مرتیکه نفهم  فقط  تو عمرت دو- سه دفعه شاهنامه و غزلیات حافظ را تو دست ات گرفتی ، اونم موقعی بود که ننه ات واسه عید خونه تکونی میکرد ، میخواست طاقچه اتاقتون را تمیز کنه ، این کتابها رو میداد دست ات. این کتابها جزء تزئین بود ، کسی سال به سال تو خونه شما لایش رو باز نمی کرد.(صدای شبح را به غیر از من کس دیگری نمی شنید)

 

خ ــ پس شما از زمان کودکی  با ادبیات آشنا شدید؟

م ــ بله خانواده من به ادبیات علاقه مند بودند، و این علاقه را من از آنها به ارث بردم.

ش ــ پدر و مادرت سواد درست حسابی نداشتن،تو هم که از بچگی تنها با ادبیات  بی ادب؛ سه تا کاف آشنا بودی.(فرهنگ بی فرهنگ ها)

 

خ ــ ممکن است از تحصیلات خودتون چند کلمه بفرمایید؟

م ــ در ایران من تمام وقت ام را به مطالعه می گذراندم، پس از گرفتن دیپلم دبیرستان ، تشخیص دادم که سطح دانشگاه های تهران برای من خیلی پایین است ، بدین جهت به خارج آمدم، در اینجا بعد از دوسال لیسانس حقوق گرفتم ، فوق لیانس در علوم اجتماعی ، دکترایم را در فلسفه موضوع دکترای من رابطه انسان و تلویزیون و را دیو نشریات در کشورهای عقب مانده است که اکنون برای دوره دکترا در دانشگاه های بزرگ دنیا از آن استفاده می شود.

ش ــ این چوب کبریت به فلان جای آدم دروغ گو، تو ایران که همه اش به لات بازی گذراندی ، در اینجا هم که هر سال بیشتر از سه ما سر کلاس درس نرفنی، و همیشه هم  با چند تا مثل خودت از عرب و اروپایی و آفریقایی گرفته تا … دنبال الواتی  و قمار بودی ، می توانستی بگویی لیسانس ات رو درباره باد معده گرفتی، همانی که در کتاب » هرچه بادا باد نوشتی، از قیافه ات هم پیداست که دکتر چه عرض کنم استاد در خریتی.

 

خ ــ بفرمایید از چه زمان آغاز به نوشتن کردید؟

م ــ نخستین شعرم به نام «خال در دهان» را در هفت سالگی  در نشریه ادبی » پیوند گل سرخ » به نام مستعار نوشتم، و سپس در نشریات دیگربه داستان نویسی و مقالات سیاسی به انتقاد از دولت پرداختم .

ش ــ لعنت بر شیطان ،هفت سالگی که سرت را بخورد، در پنچاه سالگی هم تو نمی تونستی یک جمله بی غلط بنویسی. خال در دهان هم را افت می گویند مرض واگیردار ویروسی است.

 

خ ــ ممکن است نام چند نفر از نویسندگانی که در سطح شما هستند نام ببرید.

م ــ نویسندکان هم سطح من دو سه تا بیشتر نیستند، یکی از آنها سُلیمان رَشتی نویسنده ایرانی  است ، با  رمان معروف اش  مادر زنان نیمه شب .

ش ــ مرتیکه ، سلیمان رّشتی نیست و سلمان رُشتی است. ایرانی نیست و انگلیسی هندی الاصل است. رمانش هم مادر زنان نیمه شب نیست و بچه های نیمه شب است، تو که سواد نداری مجبوری مزخرف بگی.

 

خ ــ نطرتان راجع به ادبیات کنونی ایران و جهان چیست؟

م ــ با زندگی مدرن امروزی ، و آمدن اینترنت هر کسی که از ننه اش قهر می کند وبسایت درست کرده و هر چه می خواهد می نویسد، با کمال تاسف دروان با شکوه چایکوفسکی و شوپن موتزارت هم گذشته است. نویسندگان دیگر کتاب نمی خوانند و  فکر نمی کنند، و همین طوری یک چیزهایی سر هم می بافند.

ش ــ نفهم، اینهایی که تو نام بردی آهنگساز بودند ، نه نویسنده! مگر تو خیر سرت کتاب می خوانی  و فکر

می کنی ، هرچی تو کله پوک ات میاد سر هم می کنی.

 

خ ــ خواهش می کنم ، التماس می کنم ، استدعا می کنم ، نام دو نفر دیگر از نویسندگان فرانسوی را هم ببرید.

م ــ  صادق راهنما ، و صادق پودر ظرف شویی.

ش ــ  بی سواد ، صادق راهنما نیست و صادق هدایت است. صادق پودر ظرف شویی نیست و صادق چوبک است، اینها ایرانی اند و فرانسوی نبودند.
   

خ ــ ممکنه نطرتان را راجع به رئیس جمهور کنونی بفرمائید؟

م ـ باید بگویم که خانه از پای بست ویران بود، اولین رئیس جمهور که آقای بنی صدر بشود ، میخواهید این یکی بهتر باشد، به نطرم آدم نفمهی است.

ش ــ از تو که نفهم تر نیست ، دیگ به دیگ میگه روت سیاه ، سه پایه میگه صل الله، اگر تو نامزد ریاست جمهوری بودی جز خودت و عمه ات کسی بهت رای نمیداد .

 

خ ــ نطر شما راجع به سیاست آمریکا ، و حمله به عراق چیست؟

م ــ سیاست آمریکا بنا شده بر استثمار و جهانخواری است، البته هر پر خوری بعد ش اسهال یا یبوست است . پیش از حمله آمریکا به عراق جورج بوش مرا به مزرعه اش در لوس انجلس دعوت کرد و نطرم را در این مورد پرسید. گفتم این یک اشتباه تاریخی است، شما فقط سرتاسر خاک عراق را با خاک یکسان کنید احتیاج به لشکر کشی نیست . جرج بوش گفت : اگر صدها هزار عراقی کشته شوند مهم نیست ، ولی اگر چند حیوان بی گناه زیر بمب های ما، سگ و گربه ، یا حیوانات باغ وحش بغداد کشته شوند چگونه می توانم جواب جمعیت چند ملیونی نفری حمایت از حیوانات  آمریکا  و سراسر دنیا را بدهم، حتی ممکن است همسر و مادر زنم  هم از من قهر کنند.

خبرنگاران و پس از  اینکه یکی ـ یکی به من دست داند و سپاسگزاری نمودند دفتر مرا ترک نمودند.

ش ــ  من از چرندیاتی که تو گفتی عرق شرم بر پیشانی ام نشست ، مگر کسی تو را مجبور کره بود دروغ بگویی ، حرفهایی بزنی که در حد فهم و شعور تو نیست. مزرعه جرج بوش هم در تکزاس است. تازه تو کسی نیستی که رئیس جمهور آمریکا دعوت ات کند. از من خجالت نمی کشی ، از کسانی که حرفهای تو را می شنوند ، یا می خوانند خجالت بکش! گیرم آنچه که تو گفتی درست بود، تازه آنوقت مثلا چه کسی بودی؟ به جای این همه دروغ و لاطائلات سر هم کردن برو کمی کتاب بخوان .

 اشک از چشمان شبح سرازیر شد و  از شیشه  پنجره  خارج گشت و از دیده ام ناپدید شد.

 

 خواننده گرامی  من : پس از خواندن این داستان داوری را به عهده تو می گذارم ، هر گونه که می خواهید در باره من و شبح ام قضاوت کنید. ولی من که با بودن شبح ام ( وجدانم ) در کنارم این همه دروغ گفتم ، خود بزرگ بین بودم ، بی او بدون شک ادعای خدایی و پیغمبری و رهبری خواهم کرد ، بدین جهت» غمگین به کنجی پناه می برم» کتاب می خوانم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: