نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 1, 2007

نامه ای از دوست دیوانه ام . لبان ما داغ است

 

دوست مهر بانم : درود بر تو . امیدوارم از نامه های پشت سر هم من خسته نشده باشی.  دیواری کوتاه تر از دیوار تو ندیدم . خوشا لم که دیورات کوتاه است ، تا همچو منی دستم به تو برسد.

دیروز یکشنبه با چشمانی بسته در رخت خواب بیدار بودم . آهسته از کنارم برخاست، دقایقی بعد باز آمد. مرا بوسید تا با هم برای خوردن صبحانه برویم. با همان چشمان بسته دستش را گرفتم و به کنار خود کشیدم. تمام وجودش را نوزش کردم . احساس کردم هر ذره از وجودش دلی دارد و برای من درد دل می کند. سپس با همان چشمان بسته به او فهماندم که کاغذ و مداد بیاورد تا من در همان حال نقش او را بکشم. چنین کرد. کور کال کور مال بر روی صندلی نشاندم اش . آمدم لب تخت نشستم و شروع کردم به کشیدن نقش او. زیر چشمی دیدم که ملافه را به دور خود پیچیده. دقایقی طول کشید تا نقاشی من تمام شد. وقتی آن را با هم دیدیم از خنده غش کردیم و جدب وجود یکدیگر شدیم. سپس از من خواست که بنشینم او نقش مرا بکشد. چنین کردم . وقتی به نقش خود نگریستم ، تصویر خری را دیدم با ده ها جای لب. از خنده در هم شدیم، یکی شدیم . بوسه بارانم کرد.سر میز صبحانه چایی غمگین ازما گله کرد که سرد شدم. گفتم اش : غم مخور لبان ما داغ است. ۲۸ اوت ۲۰۰۴ ـــ سلام روسپیان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: