نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 25, 2007

سگ والت دیسنی «پلوتو

سگ والت دیسنی PLOTO

لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه  گل نیاندیشی، و از خود نپرسی  عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی .  باغبان  اینگونه میاندیشد .

داستان زندگی  انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم  که  با باغبان شدن نمی خواهم  شما را خسته کنم.

محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت  چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال  بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم، انوقت زندگی برایم آسان تر بود.

گفتم : نمی توانی کمتر کار کنی ، مثلا نیمه وقت .

سر به زیر انداخت و نفس نفس زد و اشک در چشمانش جمع شد و  سر بلند کرد و در چشمانم نگریست و فریاد زد: من اصلا در دانگشاه درس نمی دهم ، گذشت آن زمان که استاد بودم . وقتی در دانشگاه سوربن دوباره شروع به کار کردم زود متوجه شدم  که این مدتی که من دور از محیط دانشگاه بودم  از بقیه همکارانم خیلی عقب مانده ام . ابتدا کوشش کردم با کار زیاد این عقب ماندگی را جبران کنم ، ولی نتوانستم ، دیگر آن نیروی و عشق پیشین را هم نداشتم . سر خورده و پیش خود سر شکسته بودم ، بعد پنج سال کار  از دانشگاه استعفا دادم ، ولی مانند سابق صبح لباس می پوشیدم از خانه می رفتم بیرون ، شب بر می گشتم . نمی خواستم عروس و همسر و پسرم ونوه ام بفهمند بیکارم. انقدر دنبال کار گشتم تا اینکه در پارک واالت دیسنی کاری پیدا کردم . شدم سگ، بله سگ معروف

والت دیسنی» PLOTO» از این کارم راضی بودم ، ادا در میاوردم ، مردم سر به سرم می گذاشتند ، با من عکس می گرفتند، بچه ها از سر و کولم بالا می رفتند. اصلا یادم رفته بود که من هم آدمی بودم ، زحمت کشیدم درس خواندم ، روزی استاد  دانشگاه بودم، همه اینها برای اینکه روزی بروم در جلد یک سگ. گاهی در خواب وق وق می زنم ، حتی اگر آگاه نباشم جواب سلام مردم را با وق وق می دهم  . میدانی چه شد؟ یک روز  نوه ام که شش هفت سالش بود با پدر و مادرش و همسرم آمدند به پارک والت دیسنی . نوه ام پرید رو کولم ، دمم را کشید، خیلی آزارم داد. من به روی خودم نیاوردم و به مسخره بازی ادامه دادم . شب که به خانه رفتم ،مثل همیشه  بغلم آمد و با شو ق وهیجان از پارک والت دیسنی و به ویژه از «پلوتو» گفت . و چکارهایی که با او کرده.

من گفتم : دیدم تو چکار می کردی ، تو باید با حیوانات مهربان باشی، به خصوص که پلوتو که سگ مهربان خوبی است، هیچ کس را گاز نمی گیرد، همه را می خنداند و با همه شوخی می کند، همه را دوست دارد. یکباره اشک در چشمان نوه ام جمع شدو گفت: بابا بزرگ به تو قول میدم دیگه پلوتو را آزار ندم ، اگر ببینم اش این طوری ماچش می کنم ( لب اش را چسباند به کونه من و خودش را به من فشرد) من رو بیر پیش پلوتو ، قول میدم آذیت اش نکنم ، و ازش معذرت بخوام .

روز یکشنبه با هم رفتیم به پارک والت دیسنی، من رفتم  در جلد پلوتو ، نوه ام تا عصر که کار من تمام شد ده ها بار از من معذرت خواست و ماچم کرد. حالا فهمیدی چرا غمگینم .

 30 آبان 1382 ــ 21 نوامبر 2003 ــ سلام روسپیان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: