نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

کلاه من

کلاه من

در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم  در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم  چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟

مخصوصا کتابم را طوری گرفتم  که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.

کلاه من

در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم  در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم  چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟

مخصوصا کتابم را طوری گرفتم  که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید. سر بر گرداندم، سر برگرداند . لبخند زدم ، لبخند زد. شاید او هم خارجی باشد؟، از کشورهای ارپای شمالی یا شرقی. در این مدت که من با خود در جنگ و جدال بودم که چگونه با او سخن آغاز کنم ، زن قهواش را نوشیدو از جایش برخاست و پالتویش را پوشید ، کلاهش را در دست گرفت، و با آخرین لبخند به من کافه را ترک کرد. پرنده زیبایی بود که خود به دام من آمده بود گریخت.

 از بی عرضگی خودم لجم گرفت. کتاب را بستم ، به دنبا لش بروم؟ نه. آیا دیگر او را می بینم ؟شاید فردا در همین ساعت باز هم  به اینجا بیاید ؟

فردا در همان ساعت در همان جا به انتظارش نشستم . انتظارم زیاد طول نکشید، آمد، خندان با مردی همراهش ، قلبم یکباره از حرکت ایستاد، خیالم بر باد رفت. هردو کنار من نشستند. زن لبخندی به من زد و رو کرد به مرد و با صدای بلند گفت: عزیزم از کلاهی که برای روز تولدت تهیه کردم خوشحالی؟ من کلاهم را که دوسه روز قبل خریده بودم بر سر مرد دیدم.

پنج شنبه 1 آبان 1382 23 اکتبر 2003 از کتاب سلام روسپیان سلام  


نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: