نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 22, 2007

چرا من این همه عروسک دارم ؟

چرا من این همه عروسک دارم؟

به شما چه که من تو خونه ام انقدر عروسک دارم ، چرا پشت سرم میگین : مرتیکه نره خر با زن وبچه خجالت نمی کشه عروسک بازی می کنه ، مرتب ترو خشک اشون می کنه ، مثل اینکه خل و دویوونه شده ، مگه صد دفعه بهتون نگفتم قضولی نکنین ، به کار من چکار دارین ، نکنه به این عروسکام حسودیتون میشه ؟ چرا از رو نمیرین ، مگه من تو کار شما دخالت می کنم  مگه من یک سوال بی مورد از شما کردم ؟  حالا که اینقدر فضولین می گم:

 

 در شرکتی کار می کردم که در حدود ده نفر کارمند داشت. اغلب بعد از پایان کارمان به کافه ای که نزدیک شرکت می رفتیم، ودر ضمن نوشیدن  لیوانی با هم از جرینات سیاسی، یا وضع خانودگی ، ومسا ئل دیگر حرف می زدیم و شوخی می کردیم . گاهی هم روزهای تعطیل به خانه یکی از  همکارن می رفتیم.

یکی از همکاران ما به اسم «توماس » کمتر با ما حرف می زد ، وبا ما هیچ وقت جایی نمیامد، و می گفت من باید زود به خانه بروم ، کار دارم.

پنج شش ماه بود که من در این شرکت کار می کردم  که » توماس»  با من سر صحبت را باز کرد. یک شب برای شام به خانه ام دعوت اش کردم. پذیرفت و گفت ، اول میروم خانه بعد میایم پیش تو. در ضمن شام همه اش از بچه هایش حرف زد که چقدر خوب اند و با انظبات و درس خوان ، وقتی از مدرسه میایند، غذایشان را که من صبح آماده کرده ام گرم می کنند و میخورند، آشپزخانه را تمیز می کنند و به درس و مشق اشان مشغول می شوند. بعد از شام «توماس» زیاد ننشست،گفت: من باید بروم خانه بچه ها منتظرند، ولی در مورد بچه های من با بقیه صحبت نکن. من هم قول دادم. بعد از آن هم چند بار به خانه من آمد ، باز هم از مرتب بودن و خوبی و ادب بچه هایش گفت. و تکرار کرد که در باره بچه هایش با همکارانم حرفی نزنم.

یک بار مرا برای شام به خانه اش دعوت کرد، ولی بچه ای ندیدم ،. وقتی پرسیدم گفت: بچه ها زود شام اشان را خورده اند ، کوچک تر ها خوبیده اند ، و بزرگ ترها مشغول درس خواندن هستند.

دوسالی گذشت.  «توماس اغلب ناخوش بود، تا اینکه در بیمارستان بستری شد. من مرتب به دیدنش می رفتم ، و از او خواهش می کردم اگر کاری دارد به من بگوید با کمال میل انجام می دهم ، و اگر مایل است به دیدن بچه هایش می روم، و چنانچه چیزی احتیاج دارند برایشان تهیه می کنم ، و اگر می خواهد  می توانم آنها را به دیدن او بیاورم.. او همیشه بعد از سپاسگذاری می گفت : اتفاقا همین چند دقیقه پیش ، یا دیروز که تو نبودی اینجا بودند.

 در حدو سه ماهی هم باز گذشت . من دست کم هفته ای دوبار به دیدن توماس می رفتم ، و حرفم را تکرار می کردم . تا اینکه یک روز به من گفت : مدت کوتاهی است که از آنها خبر ندارم ، خواهش می کنم به دیدنشان برو، و بگو نگران نباشند،و حال من روز به روز بهتر می شود ،و به زودی به خانه بر می گردم . کلید خانه اش را هم به من داد.

فردا من با مقداری شیرینی ومیوه به دیدار فرزندان توماس رفتم . ابتدا زنگ خانه را زدم ، ولی کسی در خانه را باز نکرد. به خودم گفتم : بی شک  زنگ خانه خراب است. کلید انداختم در را باز کردم  به درون خانه رفتم . چند بار صدا زدم ، بچه ها ، بچه ها. جوابی نیامد. داد زدم . باز هم صدایی نشنیدم . نگران به آشپزخانه ، به حمام  و اتاقها سر کشیدم .در یکی از اتاقها چند تا عروسک دیدم به رنگهای مختلف ، نشان نژادهای کوناکون . زرد ، سفید ، سیاه ، پسرو دختر با چهره های خندان ، لباسهای تمیز، قد بین بیست سی تا پنجاه شصت سانتی متر ،چند تایشان به دور میزی به بلندی ده پانزده سانتیمتر روی صندلی نشسته اند، یک عروسک  کوچک درون کالسکه ای خوابیده و پستانکی در دهان دارد، دو سه تا هم روی فرش کنار قطار نشسته اند ، یک عروسک هم عروسک خیلی کوچک تر از خودش در بغل و روی یک مبل راحتی نشسته. چند عروسک هم گوشه کنار مشعول کاری هستند.و مقدار زیادی اسباب بازی های مینیاتوری کوشه اتاق دورن جعبه ای ، و مقدار زیادی کتاب کودکان در یک قفسه، در کنارش هم یک کمد پر از لباس عروسک. خیال کردم خواب می بینم ( هنوز هو از به یاد واردنش خیال می کنم )

زمین نشستم . با سر انگشتانم سر یک یک اشان را نوازش کردم ، کمی با انها بازی کردم . داستانی از داستان هایم برایشان گفتم.  و گفتم که حال پدرشان رو به بهبودی است و به زودی به خانه بر می گردد. هوا تاریک بو که من آن خانه را ترک کردم . فردایش به دیدار توماس رفتم .

در وحله اول » توماس » شرم داشت در چشمان من نگاه کند. وقتی سلام کردم در تخت خواب  خودش را یک کمی راست کرد ، در حالیکه عرق بر پیشانی اش نسشته بود، جواب سلام ام را داد. بعد از دقایقی پرسید : راستی حال بچه ها چطور بود؟ پاسخ دادم : همه سالم بودند، حال تو را پرسیدند، گفتم  به زودی بهبود میابی و به خانه بر می گردی ، خوشحال شدند. خانه تمیز و مرتب بود ، واقعا بچه ها خوبی داری ، داستانی هم برایشان گفتم .

توماس لحظه ای فکر کردو گفت: دوست عزیزم ، چگونه بگویم ، شاید خیال می کنی که من دیوانه ام ، حق داری ، اما این گونه که می بینم تو هم کمتر از من دیوانه نیستی . چه کسی یک دیوانه را بهتر از دیوانه دیگر درک می کند، و مسخره اش نمی کند و ابله اش نمی پندارد. من ِ دیوانه راز دیوانگی ام را به توی دیوانه می گویم .من هفت ساله بودم ، خواهرم «ماری کلر»  سه ساله  که مادرمان به مرض سرطان خون در گذشت. بعد از مرگ مادر پدرمان تمام وقتش را با ما می گذراند. پدرم برای خواهرم مرتب عروسک  و لوازمی که بیشتر برای نگهداری عروسک و اسباب  خانه عروسک می خرید ، و برای من اسباب بازی های پسرانه، قطار اتومبیل … و با ما بازی می کرد. خواهرم عروسک هایش را چون فرزندی دوست داشت، من چندان به اسباب بازی هایم توجه نمی کردم، ولی با مهر پدرانه با عروسک های خواهرم رفتار می کردم . یکبار خواهرم کودکان گرسنه آفریقایی را در تلویزیون دید به پدرم گفت : چه خوب است که ما چند تا بچه سیاه به خانه بیاوریم . روز بعد پدرم با چند تا عروسک  قشنگ سیاه آفریقایی به خانه آمد. وقتی دیدیم ویتنامی ها زیر بمب آمریکایی ها می میرند و کودکان یتیم می شوند، پدرم چند تا عروسک زرد پوست با چشمان تنگ خرید. وجدان ناراحت پدرم ، آسایش وجدان کودکانه خواهرم.

من پانزده  ساله بودم ، خواهرم  یازده ساله که او هم به مرض مادرم گرفتار شد و در بیمارستان بستری  ، عروسک هایش هم کنارش . یک روز خواهرم  با التماس از من خواست که وقتی مُرد ، من از کودکانش نگهداری کنم ، و من هم به او قول دادم تا زنده ام از عروسک هایش  نگهداری کنم . مدت کوتاهی بعد خواهرم فوت کرد. نوزده ساله بودم که پدرم را از دست دادم . من ماندم با خانه ای پر از عروسک . و می دانستم که من هم به مرض مادر خواهم مرد. بدین جهت در این مدت بیست سال پس از مرگ پدر ازدواج نکرده ام ، با زنانی رابطه داشتم ، ولی وقتی جدی می شد ترکشان می کردم ، و هیج وقت هم کسی را به خانه خودم نبردم . بعد از مرگ پدر تو تنها کسی هستی که به خانه من رفتی.

گفتم : میخواهی بچه هایت را به دیدن ات بیاورم؟ پوزخندی زد و گفت نه ، ولی تو کلید خانه را نگهدار و به دیدنشان برو . یک ماه بعد به خواست توماس بچه هایش را به بیمارستان آوردم . اشک ریخت  یک یک را بغل کردو بوسید . من ساعتی او را با فرزندانش  تنها گذاشتم. وقتی برگشتم گفت:  خواهش می کنم  بعد از مرگم کودکان مرا تنها نگذار ، اینها به غیر از من کسی دیگر را نداشتند ، و من هم به جز تو کسی را ندارم .

من به او قول دادم از کودکانش نگهداری کنم . یک هفته بعد از این دنیا رفت، و من هنوز به قولم وفا دار.

اکنون دانستید چرا من این همه عروسک دارم.

سه شنبه 13 آبان 1382 ــ 4 نوامبر 2003  ـــ ساعت دوازه شب ــ از کتاب سلام روسپیان

Advertisements

Responses

  1. با سلام و آرزوی تندرستی
    پس از مدتها داستانی ساده، زیبا و کوتاه خواندم، کاش عبارت بالا و آغاز قصّه را در آخر داستان نقل می کردید. با مهر حسین


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: