نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 17, 2007

همچنان و همچنین …

همچنان و  این چنین …

 پدرم سیگارش را آتش میزد بعد از چند پک ، مادرم به او می گفت: سیگارت رو بده به من هم یک پک بزنم. پدرم  پک محکم دیگر به سیگارش میزد ، و آن را به دست مادرم میداد . مادرم یگی دو پک میزد و سیگار را به پدرم پس می داد. پدرم یک پک می زد ، و در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و لبانش را می مکید وچشمانش برق میزد، با لبخندی به مادرم می گفت : خانم باز این سیگار رو خیس کردی، پدر آمرزیده  یک سیگار وردار بکش ، بذار ما هم یک سیگار با خیال راحت بکشیم ، ما از وقتی که زن گرفتیم نتونستیم یک سیگار با خیال راحت بکشیم .

مادرم باچهره شاد، نگاه عاشقانه ای به پدرم می کرد و جوابی نمیداد.

بعد از مرگ مادرم ، پدرم سیگار را ترک کرد،  ولی غمگین همچنان لبانش را می مکید، گاهی هم گاز می گرفت.

این چنین به عشق بازی با مادرم ادامه میداد.

ادمه ندارد     

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: