نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 19, 2007

مقصر اصلی در جنگ

 

 

اصغر آقا ــ از کجا میدونی زن رحیم دادن بلد نیست؟

محسن آقا ــ  اول اینکه قیافه رحیم داد می زنه ، مردم زنم بلد نیست بده، دوم اینکه زنش خواهر زن منه.

اصغر آقا چپ چپ به محسن خان نگاه کردو گفت: نگو از همشیره ما راضی هستی که قیافه ات همیشه خندونه؟

محسن خان : آره ، این رو به شرط چاقو خریدم.

اصغر آقا عصبانی شد و یقه محسن خان رو گرفت.

محسن خان : دیدی گفتم تمام جنگها تقصر زنهاس . اصغر آقا دمغ یقه محسن خان رو ول کرد. محسن خان دوتا دستهای اصغر آقا رو محکم گرفت و در گوشش  گفت: آدم باهاس احترام بکن هشیره اش رو نگه داره. اصغر آقا یخورده تقلا کرد که دستهاش رو آزاد کنه. محسن خان باز در گوشش گفت : اگه یخورده شلوغ بازی در بیاری ، داد می زنم که همشیره جنابعالی خوب … دست اصغر اقا شل شد. محسن خان هم دستهاش رو ول کرد و با هم خندیدن . محسن خان سفارش دوتا چایی داد. بعد از یک قلپ چایی خوردن و دو تا پک به سیگار زدن  گغت : آره این زن اول ما ذبیده خانم خیلی خیلی خانمه، خیلی با محبت و با عاطفه است ، اصلا فرشته است .  خوب فرشته ها هم اون مطلب براشون مهم نیست،  واسه اون جریان از بیخ عربه، اصلا تو ذاتش نیست ، آخه دوستش هم دارم. من هم اون موقع ها مثل رحیم بودم ،بیخودی به این و اون می پریدم . یروز بهش گفتم ذبیده جون بیا از هم جدا شیم ، اون زمین تهران پارس رو می سازم تو برو توش بشین ، خرجیت رو هم میدم .

گفتتش چرا از هم جدا شیم ، خودم میرم  واسه ات زن می گیرم، یکی رو زیر نظر دارم ، ولی یخورده زوده.

 یکی دو ماهی گذشت، یروز از سر ساختمون بر می گشتم خونه، دیدم یک بچه چهار پنج ساله زمین خورده و صورتس پر از خونه و داره گریه می کنه ، شروع کردم به نوازش  و صورتش رو پاک کردم  که  یدفعه یک در واز شد و یک زن خوشگل که همشیره جنابعالی باشه ، البته اون موقع ما همدیگر رو نمی شناختیم اومد بیرون و گفت :این بچه منه خیلی ممنون، من رو برد تو خونه و پیرهن ام رو تمیز کرد و چایی به هم داد و گفت: این بچه یتمیمه باباش دو سال پیش عمرش رو داد به شما.

گفتم خانم چرا این بچه باید یتیم باشه من رو به بابایی قبول کنین. محسن خان لبخند موذی رو لبش پیدا شدو دستهای  

اصغر آقا رو دو بار محکم گرفت و ادامه داد، ولی بهش گفتم : خانم ما خربزه رو به شرط چاقو می خوریم .

 اصغر آقا : تو چرا هر وقت میخوای یک کلفت بگی دست من رو می گیری اصلا به من چه زن خودته.

محسن خان : خلاصه درد سرت ندم ، معامله جوش خورد،مام به زنمون گفتیم که یکی رو گیر آوردم ، یک ماه بعدش هم عقدش کردم. 

هرچی این ذبیده خانم خوش سلیقه و کد بانوست ، این صغرا خانم همشیره جنابعالی شلخته است ، اصلا هنرش در شلختگی شه ، وقتی میخواد یک کاری بکنه دوتا دستاش به هم تعارف می کنن ، خلاصه این دستش به اون دستش میگه غلط نکن، خیلی هم دلش میخوادآ ،ولی تو ذاتش نیست. ذبیده خانم این تو ذاتش نیست ، صغرا خانم اون تو ذاتش نیست، کاریشون هم نمیشه کرد. هم اینکه با هم میسا زن خودش خیلیه . خدا رو شکر، خدا پدر جفتشون رو بیامرزه، تو که دیدی ، هر وقت بیای خونه ما ،همه خندون سر حال، بجه ها تر و تمیز ، خوب دیگه صغرا خانم

بچه اش پدر دار شد، ذبیده خانم هم سر خونه زندگیش موند با بچه اش ، من هم دیگه عصبانی نیستم و دنبال بهانه نمی گردم . اون بچه اش انقدر شیرینه انقدر دوستش دارم انگار خودم ننه اش …

اصغر آفا یخورده دمغ، محسن خان با همون لبخند موذیش دوتا پک زد به سیگارش رو کرد به برادر زنش و گفت: راستی بیا بریم خونه ما واسه شام.

اصغر آقا : زنم شام درست کرده باهاس برم خونه.

محسن خان: تعارف نکن دیگه بی معرفت ، برو خونه ، اگه زنت شام درست کرده بود، زن و بچه ات رو وردار بیار خونه ما .

جفتشون خندان از قهوه خانه آمدند بیرون، باز هم محسن خان با لبخند به اصغر آقا گفت : ببینم ، زن تو اینش خوبه یا اونش ناقلا تو هم هیجوقت عصباین نیستی.

آصغر آقا: به کوری چشم حسود هر دوش.

یک ساعت بعد همه اشون خونه محسن خان غذا میخوردن و می گفتن و میشنیدن و می خندیدن.

16 تیر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

محسن خان ــزنیکه دادن بلد نباشه ، شوهرش همیشه عصبانی و دلش میخوا به یکی پیله کنه. یکدفه رحیم  پیچید به پرو پاچه من . بهش گفتم  به من چه که زنت دادن بلد نیست ، برو یک زن دیگه بگیر، یا زنت رو بفرست آکابر. دیگه دور ما رو خیط کشید. اینجور آدما اصولا تریاکی میشن.


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

 

 


Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: