نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 14, 2007

هرگز بدون مادر زنم

نوشته شده در مهر 1371 – شپتامبر 1992

 

الهام گرفته از کتاب  ًهرگز بدون دخترم ً نوشته بتی محمودی که پر فروش ترین کتاب آن سالها شد و از آن نیز فیلمی ساختند. در آن زمان هر کتابی ( اکنون هم همچنین) که سبب بیشتر منزوی کردن ایران میشد با تبلیغات آمریکا مورد تو جه قرار می گرفت. این کتاب به چندین زبان ترجمه گردید.

 

هرگز بدون مادر زنم : همانطور که میدانید دوسال قبل به علت زندانی شدن یک خانم بلژیکی در ایران به جرم جاسی برای اسراییل و آمریکا ، روابط این دو کشور نزدیک به قطع شدن بود، و چند ماه پیش کتابی به نام هرگز بدون مادر زنم  به قلم» آندره …» منتشر گردید که این کتاب سر وصدای زیادی کرد و پر فروش ترین کتا ب  سال شناخته شد .

الهام گرفته از کتاب  ًهرگز بدون دخترم ً نوشته بتی محمودی که پر فروش ترین کتاب آن سالها شد و از آن نیز فیلمی ساختند. در آن زمان هر کتابی ( اکنون هم همچنین) که سبب بیشتر منزوی کردن ایران میشد با تبلیغات آمریکا مورد تو جه قرار می گرفت. این کتاب به چندین زبان ترجمه گردید.

 

هرگز بدون مادر زنم : همانطور که میدانید دوسال قبل به علت زندانی شدن یک خانم بلژیکی در ایران به جرم جاسی برای اسراییل و آمریکا ، روابط این دو کشور نزدیک به قطع شدن بود، و چند ماه پیش کتابی به نام هرگز بدون مادر زنم  به قلم» آندره …» منتشر گردید که این کتاب سر وصدای زیادی کرد و پر فروش ترین کتا ب  سال شناخته شد .

من با نویسنده این کتا ب و داماد خانم زندانی شده در ایران آقای » آندره …»مصاحبه کردم ، واز ایشان ماحرای زندانی شدن مادر زنشان و دلیل نوشتن این کتاب را پرسیدم.

ایشان بعد ار مقدمه کوتاهی گفت: من مهندس شیمی هستم و در یک شرکت بزرگ کار می کردم . در زمان جنگ ایران و عراق شرکت ما می خواست یک نفر مهندس به ایران بفرستد، اما به علت جنگ هیچ کس حاضر به این کار نبود. من با وجود مخالفت همسرم به این ماموریت تن دردادم. این مطلب را باید یاد آوری کنم که من وقتی نوجوان بودم یک دانشحوی ایرانی در خانه ما می نشست و رابطه  خانواده ما با او خوب بود ، به ویژ من. بدین جهت من از همان زمان به ایران علاقه مند شدم.

چند ماه بعد از رفتن من به ایران جنگ پایان یافت. و من با یک مرخصی کوتاه به بلژیک آمدم ، و چون تعطیلات بود من با همسر دو فرزندم ( یک دختر هشت ساله و یک پسر ده ساله)به ایران برگشتم و بیش از یک ماه ماندند در این مدت به آنها خیلی خوش گذشت. اغلب با دوستان ایرانی امان بودیم . من ماندم و همسر و فرزندانم به بلژیک بازگشتند، و از ایران و مهمان نوازی شا ن برای برای مادر زنم خیلی تعریف کردند. مادر زنم که شوهرش را چندی قبل از دست داده بود خیلی مشتاق رفتن به ایران شد، و از زنم خواهش کرد که اگر دوباره به ایران بروند او را هم  با خودشان ببرند. این را هم بگویم مادر زن من زبا ن مادریش فلاما است و دبیر فرانسه لاتین بوده، و چند سالی میشد که بازنشسته شده بود. همسرم دبیر است و تاریخ درس می دهد.

 در تعطیلا ت عید نوروز من مدت کوتاهی به بلژیک رفتم  و برگشتم . تابستان همسرو فرزندانم با مادر زنم به ایران آمدند.

در این مدت یک سال( بین دو تعطیلت تابستان ) مادر زنم یک دختر دانشجوی ایرانی را پیدا کرد بود و در مقابل یک اتاق مجانی از او زبان فارسی یاد می گرفت . بدین جهت وقتی من به پیشواز آنها به فردوگاه رفتم متوجه شدم که مادر زنم خیلی خوب فارسی حرف می زند و همه چیز را برای همسر و فرزندانم ترجمه می کند.

خلاصه ما یک هفته در تهران ماندیم . سپس به اصفهان و شیراز رفتیم . همه چیز به خوبی می گذشت و می خواستیم  به یزد برویم که بچه هایم سخت مریض شدند. ما با عجله به تهران برگشتیم و مادر زنم در آنجا ماند من همسر و فرزندانم با اولین هواپیما به بلژیک آمدیم. بچه هایم سه روز در بیمارستان بودند  ، بعد به خانه آمدند. در ضمن ماموریت من هم پایان یافته بود و شرکت ما شخص دیگری را به جای من فرستاد.

در حدود سه ما گذشت مادر زنم همچنان در ایران بود و گویا به او خوش می گذشت . ما مرتب با او تماس داشتیم . دوستان زیادی در بین خانواده های ایرانی به خصوص خانمهای هم سن و سال خودش  پیدا کرده بود. تا اینکه یک شب تصویر مادر زنم را در تلویزیون دیدیم ، ومخبر گقت: خانم ژ … یک زن بلژیکی به اتهام جاسوسی برای اسراییل و آمریکا در ایران زندانی شده . باورمان نمی شد، خیا ل می کردیم خواب می بینیم . به همسرم گفتم : از این مادر تو همه کاری بر میاید. اول اینکه چقدر پول برده که می تواند در این مدت دراز در ایران بماند. دوم چرا قبل از رفتن با کوشش زیاد زبان فارسی یاد گرفت. فردا عکس مادر زنم در اولین صفحه تمام روزنامه بود. رادیو هم ساعت به ساعت در باره اتهام او می گفت. خبرنگاران داخلی وخارجی به خانه ما حمله آوردند. واز ما سوالات مختلف می نمودند ، و ما نمی توانستیم هیچ گونه پاسخی بدهیم. نخست و زیر و وزیر امور خارجه بلژیک هم در این مورد به دولت ایران سخت اعتراض کردند و تهدید به قطع رابطه نمودند. من با سفارت بلژیک در ایران تماس گرفتم آنها از این موضوع کاملا بی اطلاع بودند. سفارت ایران در بلژیک هم هیچ گونه خبری از این موضوع نداشت.

دوسه روزی این هیاهو در نشریات و رادیو و تلویزیون ادامه داشت ، تا اینکه یکباره صداها خوابید. نگرانی ما بیشتر شد. زنم می گفت حتما اعدامش کردند. من به وزارت خارجه رفتم ، هرچه سوال کردم جواب دقیقی نشنیدم . بین من و همسرم دعوا شد. نزدیک بود از هم جدا شویم . من به او گفتم حتما مادر تو برای اسراییل آمریکا جاسوسی می کرده . همسرم از این حرف من بیشتر عصبانی میشد، و مرا مجبور کرد به ایران بروم و تا ندانم چه بلایی سرش آمده برنگردم . در ضمن می ترسیدم  مرا هم در آنجا به جرم جاسوسی بگیرند، و بدتر از همه بیاندازند کنار مادر زنم . با سفیر ایران در بلژیک تماس گرفتم . او گفت :  از این با بت نگران نباشم.

وقتی در فرودگاه مهر آباد از هواپیما پیاده شدم ، معاودن وزیر خارجه جلوی پله های هواپیما منتطر من بود. و از انجا یکراست به زندان اوین رفتیم . در انجا مرا دست یک مرد گردن کلفت سپرد و رفت. به خودم گفتم ای داد بیداد ( به قول شما) چه خاکی بر سرم شد. نگهبان چشم مرا بست و دست مرا گرفت ، بعد از گذشتن از راهروها و پله های زیادی چشمم  را باز کرد و به دری کوبید. به خودم گفتم حتما اینجا محل شکنجه من است . صلیبی روی سینه ام کشیدم . یک نفر از تو گفت چه خبره ، نمی تونم دو دقیقه راحت باشم . محافظ من گفت : حاج آقا قزوینی برات مهمون اومده . صدا گفت : اگه مهمون نخوایم کیرو باید دید؟ همرا من مرا تنها گذاشت و رفت.  سه چهار دقیقه صبر کردم ، بعد با احتیاط  چند ضربه به در زدم. باز همان صدا گفت ،چه خبره مگه سر آوردی ، مگه شش ماهه به دنیا اومدی . به خودم گفتم حتما مادر زن بدبخت من » زیر » شکنجه است، کاشکی پایم می شکست و به ایران نمی آمدم . در این فکرها بودم که یکباره در باز شد و  مردی با هیکل بزرگ و ریش پهن  و عبا و عمامه جلویم پیدا شد. اتنظار چنین کسی را نداشتم ، با لکنت زبان گفتم ، سلام آقا

حاج قزوینی – سلام و درد بی درمون – سلام کوفت کاری ، سلام و دست خر آب ندیده ، چه مرگته ؟ چی میخواین از جونم ، تو زندون هم راحتم نمیذارین ، حتما مشکلی دارین که نمی دونین چکار کنین و سراغ من اومدین .

من – معذرت میخوام حاج آقا من از بلژیک اومدم و میخواهم مادر زنم را ببینم .

مثل اینکه انتظار همه کس را داشت جز من ، چند لحظه ای ساکت ماند و آب دهانش را قورت داد و گفت،سلام و علیکم به روی گل ماهت ، سلام شاه دوماد، شما دوماد ژانت خانم هستید، خوش آمدید کلبه فقیرانه ما را مزین فرمودید، گل بود به سبزه نیز آراسته شد، اون خانم باید همچین دوماد خوشگلی هم داشته باشه ، بفرمایید، اینجا قابل شما رو نداره .

( راستش را بخواهید با آن تعریف هایی که از قزوینی ها شنیده بودم یک کمی ترسیدم)

وارد شکنجه گاه مادر زنم شدم . اگر بگویم باور نمی کنید. یک اتاق بزرگ با فرشها ومبل های زیبا   ، یک طرف اتاق  تشکچه و با پشتی مخمل ، گوشه اش یک میز تحریر و کنارش قفسه ای پر از کتاب ، زیر جا کتابی رادیو تلویزیون ،روی میز کوتاهی سماور و قوری تعدادی  استکان در جا استکا نی نقره، و زنی با چادر رو گرفته کنارش .

حاج قزوینی رو کرد به خانم  و گفت : خانم بلند شو برایت مهمان آمده ، چشم روشنی بده . زن بلند شد آمد به طرفم ،چادرش از سرش افتاد، دیدم مادر زنم است ، باورم نمی شد، دستش را گردنم انداخت و شروع کرد به زار زار گریه کردن ، چه گریه ای.

حاج قزوینی – دوماد و مادر زن به همدیگر حلالند، مثل مادر و فرزند.

 مادر زنم مرا رها کرد ،چادرش را برداشت و سرش کرد، ولی هنوز گریه می کرد و نمی توانست حرف بزند، بعد از چند دقیقه حال دختر و نوه هایش را پرسید و گفت: همین امشب می خواستم به شما تلفن کنم  که امدی . اصلا از اخبار نشریات بلژیک در باره زندانی شدن خودش خبر نداشت، و باور نمی کرد و خیال می کرد من شوخی می کنم.

حاج قزوینی – شاه دوماد بفرمایید بنشینید، ایستاده خوب نیست، و مبلی به تعارف کرد و خودش روی تشکچه نشست. مادر زنم برای من و حاج قزوینی چایی ریخت و خودش به دست شویی رفت.

من – ممکن است حاج آقا بفرمایید چرا این پیر زن را زندانی کردید؟

حاج قزوینی – اول اینکه با تمام ارادتی که در این چند دقیقه به شما پیدا کرده ام اگر یک بار دیگر ایشان را پیر زن خطاب کنید چنان بر دها نتان می کوبم که تمام دندانهای شما به روده معده اتان سرازیر شوند، دوم اینکه دوستش دارم ، دوستم دارد، خاطرش را میخواهم خاطرم را می خواهد، عاشق او هستم ، عاشق بنده است، اگر احتیاج به دلیل دیگری دارید بفرمایید بنده در خدمتم.

انتظار چنین جوابی نداشتم ، اول فکر کردم که زنهای زندانی را برای خدمتکاری آخوندهای زندانی می فرستند. یک کمی چایی خوردم فکر کردم و گفتم : حاج آقا در این کشور پنجاه ملیونی ایران زنی خوشگل تر از مادر زنم نمی توانستید پیدا کنید؟ او چه دارد که زنهای ایرانی ندارند، می خواهم به عرض مبارک برسانم که از مال دنیا جز یک خانه هیچ چیز دیگری ندارد.

حاج قزوینی – مال دنیا را به پایش می ریزم ،  به مالش احتیاجی ندارم .

من – پس چه دارد که ما نمی دانستیم ؟

 حاج قزوینی – آدم باید کور باشد که نتواند ببیند . داد زد خانم تشریف بیاورید. مادر زنم آمد.

حاج قزوینی – خانم خواهش می کنم  چادرتان را از سرتان بردارید یک دور بزنید.

مادر زنم  چادرش را از سرش برداشت و مانند دختر بچه های خجالتی دور خودش گشت.

حاج قزوینی – دیدی؟

من – چیزی ندیدم

حاج قزوینی – خانم خواهش می کنم یک قر دیگر بدهید.

مادر زنم چند بار دور خودش چرخید

حاج قزوینی – دیدی یا ندیدی ؟

من – حاج آقا معذرت میخواهم منکه چیزی ندیدم .

حاج قزوینی یکباره عصبانی شدو داد زد: شما اروپایی ها همه اش بلدید موشک بسازید، مرسدس بسازید،تانک و توپ بسازید، دفاع از خقوق بشر بکنید، مثل اینکه ما بشر نیستیم و نباید حقوق یگیریم، شما حقیقت زندگی را نمی دانید، حرف از دمکراسی برابری حقوق زن و مرد می زنید،چیزهای گنده گنده می گویید ، ولی از عواطف و احساسات بشری بی خبرید، مگر چشمت کور است که نمی بینی .

مادر زنم ایستاده بود و نمیدانست چکار کند. حاج قزوینی رو کرد به او گفت:خانم از شما خواهش می کنم ، تمنا می کنم جان یکدانه فرزند تان فقط یک بار دیگر قر بدهید، اگر این دفعه ندید پس چشمش کور است ، چنان تو سرش می زنم که چشمش باز شود. در ضمن حاج آقا آهنگ بابا کرم را هم گذاشت.

مادر زنم شروع کرد به رقصیدن چه رقصی . حاج قزوینی بعد از دقایقی صدای آهنگ را خاموش کرد. مادر زنم  ایستاد.

حاج قزوینی – باز هم ندیدی؟

من – حاج آقا من دو تا دست و دوتا پا و یک سر می بینم .

حاج قزوینی – یویش یواش دارد آن چشمهای کورت بینا می شود ، دیگر چی دیدی؟

من – بعد از لحظه ای تامل ، زیر لبی یک کون

حاج قزوینی – حالا چشمت کاملا باز شد ، نگفتی چه کونی ؟

من – با خجالت ، یک کون گنده

حاج قزوینی – حالا کاملا چشمهایت باز شد، من چنین چیزی هرگز به عمرم ندیده بودم ، این صنوق جواهرات است، آنچه ایشان دارند در صندوق جواهرات سلطنتی هم یافت نمی شود، در صدوق بانک مرکزی آمریکا هم وجود ندارد، شما قدرقروت ملی خود را نمی دانید، قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری،خر چه داند قیمت نقل نبات، شما در تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده اید، خیلی ادعای دانش می کنید، ولی به اندازه خر هم سرتان نمی شود، شما باید از ما خیلی چیزها را بیاموزید، نمی دانم این دانشجویان ما که به کشور شما می آیند چه چیز یاد می گیرند، چرا قم نمی روند که همه علوم را با هم یاد بگیرند.

راست می گفت، کون مادر زنم خیلی بزرگ بود، برای اولین بار بود که متوجه این موضوع می شدم . مادر زنم مثل گوجه فرنگی قزمر شده بود.

حاجی قزوینی – شما ها حتما خیلی حرف دارید با هم بزنید که به من مربوط نیست ، من میزوم یک سری به حاج اردبیلی بزنم ، در ضمن اگر در بلژیک چنین جنسهایی ( اشاره به کون کادر زنم ) دارید حاج اردبیلی به هر قیمتی خریدار است.

بعد ار زفتن حاج قزوینی مادر زنم به من گفت : نمی دانم که آیا متوجه شدی که ما با هم ازدواج کردیم؟

من – نه ولی چرا به ما خبر ندادی ، خیلی نگران حا ل شما شدیم .

مادر زنم – چندید بار خواستم به شما بنویسم ، ولی خجالت کشیدم ، نمی دانستم چگونه این کار را توجیه کنم ، و هی امروز فردا کردم ، ترسیدم مرا مسخره کنید، جریان آشنایی و ازدواج ما بدون مقدمه و تصادفی بود.

بعد ار زفتن شما من اغلب مهمان دوستان ایرانی ام بودم . یک روز خواستم  به اپارتمانم دعوتشان کنم و برایشان یک غذای بلژیکی بپزم. صبح زود رفتم با هر مکافاتی بود هر چه می خواستم خریدم ، آوردم  دم در آپارتمان گذاشتم، کلیدم را از کیفم در آوردم ، در را باز کردم  رفتم تو چادرم را از سرم برداشتم آمدم برگشتم که خریدم را ببرم  که یک نفر تنه محکمی به من زد و  با من آمد توی آپارتمان اسلحه اش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت : تکان نخور و گرنه می کشمت و قبل از اینکه در بسته شود چند نفر مسلسل به دست هم وارد اپارتمان شدند، گویا طرف مجاهد فراری بود بقیه هم ماموران کمیته. نفر اول  به ماموران گفت: اگر کوچکترین حرکتی بکنید این زن را می کشم .  گفتم من خارجی هستم. طرف گفت به یک ورش . معنی این حرف را یاد نگرفته بودم ، ولی فهمدیدم که یرایم مهم نیست. ماموران نمیدانستند چکار کنند ، چند دقیقه ای گذشت که صدای پای شمرده محکمی توی راهرو شنیدم . یکی گفت حاج آقا قزوینی رییس کمیته خودشان تشریف آوردند. بقیه خودشان را کنار کشیدند. حاج آقا وارد شد، چشمایش در جشم مجاهد مو نمی زد. آرام آمد به طرف ما خیلی خونسرد اول عبا یشان را از شانه اشان به زمین انداختند ، بعد عمامه اش را از سر برداشت و به دست یکی داد، یک تصبیح بزرگ دست اشان بود و می چرخاندند . همین طور که به طرف ما می آمدند، مجاعد گفت : اگر یک قدم دیگر جلو بیایی این زنیکه خارجی را می کشم . در دلم گفتم : اگر این هم بگوید به یورش کار من تمام است ، خودم را برای مرگ آماده کردم . یکباره مجاهد اسلحه اش را از روی پیشانی من برداشت و به طرف حاج آقا گرفت. در این موقع حاج آقا عربده ای کشید و به هوا پرید و با یک حمله کاراته با تصبیح  اسلحه از دست مجاهد به هوا پرید و یک تیر هم در رفت که به سقف خورد. من در بغل حاج آقاغش کردم دیگر نفهمیدم چه شد.

بعد از ظهر در بیمارستان به هوش آمدم ، هنوز چشمایم باز نشده بود که شنیدم  یک نفر کنار من گریه می کند می زند روی پیشانی خودش و می گوید: نکند تو بمیری من آواره شم ، نکنئ تو بمیری من بیچاره شم. چشمهایم را باز کردم دیدم حاج قزوینی نجات دهند من است. وقتی حاجی دید من چشمهایم را باز کردم از من پرسید ضعیفه شوهر دارید ؟ با سر جواب منفی دادم . گفت خدا را شکر، از کجا میایی از ؟ از مریخ ، از ماه؟ . گفتم از بلژیک . گفت اگر میدانستم کسی مثل شما در بلژیک وحود دارد گنجشک می شدم و جیک جیک کنان به آنجا پرواز می کردم ، اگر ترک بودی تـرک بر میداشتم ، اگر چینی بودی چینی بند زن می شدم ، اگر افغانی بودی آه و فغان می کردم ، اگر عرب بودی از بیخ عرب می شدم ، اگر هندی بودی راج کاپور می شدم ، از گردش دنیا مرا نباشد پروائی ، آوارمو، دیم دیری دیم ، بیچارمو دیم دیری دیم ، یه پاتو بذار اینور جوب یه پاتو بذار اونور جوب ، یک تر بزن وسط جوب، آب میاد می بردش ، کلاغ میاد میخورتش، اگر کانادایی بودی کانادا درای می شدم ، اگر آمریکایی بودی کابوی می شدم ، اگر اسراییلی بودی موشه دیان می شدم ، اگر مصری بودی عبدالناصر می شدم ، اگر روسی بودی ودکا می خوردم مست می کردم .

هرجا که تو هستی بهشت است عزیزم     بی تو آنگور خشکم مثل مویزم

بی  تو  چه  هستم  یک  ذره     خاکم      با تو سبوی بی دسته ولی خاک پاتم

زن من میشی ضعیفه. یک کمی فکر کردم ، نمیدانستم چه بگویم . دست بردم لیوان آب را از روی میز کنارتختم بردارم  که حاج آقا فورا لیوان آب را برداشت و دستش را گذاشت زیر سر من و بلندم کردو گفت: خانم شما تکان نخورید که من می خوردم ، شما تکان ندهید که من تکان می دهم ، ممکن است این کار عوقب وخیمی داشته باشد. در حالیکه آب را می نوشیدم یاد آخرین حرف شوهر مرحومم افتادم که گفته بود : کوشش کن بعد ار من خوشبخت باشی ، در این لحظه من خوشبختی را در چشم این مرد دیدم . سرم را آهسته گذاشت روی بالش و پرسید اسمت چیست ضعیفه؟ گفتم ژانت. گفت به به چه اسم قشنگی ، ژانت بر وزن وانت ، تویوتا، نیسان ، سوزوکی ، مرسدس ، دیگر چه بگویم ، ژانت خانم آیا حاضرید همسر من شوید. گفتم باید یک کمی فکر کنم . گفت : فکر کردن فایده ندارد، ممکن است است پس از تفکر پشیمان شوید، پشیمانی سودی ندارد. بشکن زدو خواند » ژانت خانم بعله ، اینجای جون بعله ، وای وای وای ، پول عقده کی میده، ولش کن ورپریده ،آخوند دیگه این حرفها  رو سرش نمیشه ، من صیغه جاری می کنم فرقش چی میشه ، تو هم زن منی وصله تن منی ، ژانت خانم بعله ، اینحایی جون بعله ، زن من میشی ؟ نمی شم خسته میشی نمی شم ، وای وای وای ، چقدر اتفار می ریزی ، چه پر رو په هیزی ، مُردم برات ای دلبر مه پیکر من ، کمتر بذار ای بی حیا سر به سر من ،تو هم زن منی وصله تن منی ، وای وای وای …

من نزدیک بود ار خنده دوباره غش کنم . حاج آقا گفت : ایا در بلژیک هم فارسی صحبت می کنند؟

گفتم : نه فلاما و فرانسه خرف می زنند. گفت : شما بعله را بگو به هر زبانی میخواهی بگو ، بقیه اش با من ، مهریه ات با من ، یک سکه طلا ، دوسکه طلا ، سه سکه طلا.

من هنوز می خندیدم که سه سکه طلا از جیب عبایش درآورد به من داد و گفت : ما مهریه را پیش پیش می دهیم که برایمان حرف در نیاورند، در ضمن یک خانم پرستار وارد شد . حاج آقا به او گفت : خواهر برو با خودت یک مرد عاقل بالغ بیاور. او رفت با یک مرد آمد. حاج آقا از من پرسید ژانت خانم می خواهید صیغه من بشید . من خندیدم جواب ندادم . حاج آقا گفت : خنده باعث خوشحالی عروس است و معنی رضا است ، ولی بعله را باید بگویید. باز هم رقصید و خواند : بگو بعله بگو بعله ، عروس خانم بگو بعله ، دوماد رفته دم حجله  ، عروس خانم بگو بعله . من با خنده بعله گفتم . گفت یگبار دیگر هم با صدای بلند بگویید بعله تا شاهد ها هم خوب بشنوند و سوء تفاهم پیش نیاید و نگویند حاج قزوینی از غربتی بی کسی زنی خارجی استفاده کردو قبل از اینکه دیگران خبر شوندبه صیغه خودش در آورد. من با صدای بلند بعله گفتم . او هم یک چیزهایی به زبان عربی گفت من چیزی نفهمیدم . شاهدها به ما تبریک گفتند. حاج آقا مقداری پول به آنها داد و آنها مرا تنها گذاشتند. حاج آقا گفت ،فعلا لب رو بده بقیه اش طلبم .

از آنجا مرا یک راست به خانه اش برد چه خانه ای ، یک ویلای بزرگ با چند مستخدم و محافظ و از  حاج آقا  پرسیدم مگر شما زن ندارید؟ گفت : زنم یک سال پیش فوت کرد ، چند تا صیغه کردم ، ولی فرق شما با آنها از زمین تا آسمان است.( اشاره به باسن من ) آنچه شما دارید هیچ کس در دنیا ندارد.

گفتم بریم ماه عسل . گفت : عسل من تویی و ماه هم در آسمان فعلا موقع انتخابات است و وقت این کار نیست ، بگذار برای بعد. حاج آقا وکیل مجلس بود و رییس کمیته.

به اینجای داستان که رسیدیم ، اشک در چشمان مادر زنم جمع شدو گفت: میدانی  همسر مرحومم همیشه سرکوفت این کون گنده را به من می زد، وقتی توی ماشین کنارش می نشستم به شوخی می گفت : با این کون گنده ات جلوی ماشین چای دو نفر نیست برو عقب بشین، و خیلی حرفهای دیگر که من ناراحت می شدم و به روی خودم نمی اوردم ، آخر شوهرم بود و دوستش داشتم ، ولی خوشبختانه خیلی با هم فرق دارند، ارزش ها همه جا یکسان نیستند، آدم باید به فرهنگ دیگران احترام بگذارد، مسافرت من به ایران این درس بزرگ را به من داد،ما باید از فرهنگ اینها خیلی چیزهارا یاد بگیریم ، میدانی از وقتی که  وارد خانه این مرد شدم به من چی گفت؟ دندانهایش روی هم فشرد و دنبالم دوید گفت : قربون اون کون گنده ات برم ، این صنوق جواهرات رو چطوری گذاشتن از مرز خارج کنی ، حتما با قاچاقچی اومدی ،  من اگه اون قاچاقچی رو گیر بیارو ازش تشکر می کنم ، و خیلی حرفهای خوب خوب دیگر.

ادامه داد : انتخابات تمام شد، میانه روها برنده شدند ، حاج اقای من خیلی تند رو بود، حالا هم همین طوره ، هرچی بهش میگم یک کمی یواش تر برو گوش نمی کنه . گرفتن انداختنش زندان ، به چه جرمی نمی دونم ،من دیدم تنها شدم ، رفتم خواهش کردم من رو هم ببرند پیشش . گفتند زندان که حجله عروسی نیست . خواستم حق و حسا ب بدم با کمال تعجب دیدم قبول نکردند. (در ضمن این را هم بگم خیلی از همکارانش چشم به باسن من داشتند و میخواستند قرم بزنن)  گفتم اگر من رو نبرید پیش حاجی جونم اعتصاب غذا می کنم . گفتند هر غلطی میخوای بکن . چند روزی غذا نخوردم و بهشون گفتم ، ولی اونها به روی خودشون نیاوردن که من در حال مرگم ، ولی یواشکی میخورم ، اخه می ترسیدم کونم کوچک بشه حاجی جونم دیگه دوستم نداشته باشه . بهشون گفتم خودکشی می کنم باور نکردند، رفتم خانه تعدادی قرص خواب آور ریختم تو لیوان ، خوب به هم زدم و ریختم تو مستراح و تلفن کردم به چند تا خبر گذاری خارجی و داخلی و رو تخت خوابیدم که یک دفعه سیل حبرنگارها به خونه امون سرازیر شد. آمدند مرا بردند بیمارستان ، بی خودی معده شورم کردند، گفتم مرا پیش شوهرم ببرید.پ

گفتند: هیج جای دنیا سابقه ندارد که مردی زندانی شود و همسرش را نزد او ببرند،شما گناهی نکردید ، حتی رعایت حجاب را بیشتر از زنهای ایرانی می کنید. فرار کردم رفتم روی پشت بام . خبرنگارها و فیلم بردارها هم به دنبالم . گفتم : اکر مرا پیش شوهرم نبرید از همین جا خودم را به پایین می اندازم . بالاخره وزیر امور خارجه و سفیر بلژیگ در ایران آمدند به من نوشته دادند که مرا پیش حاجی جونم ببرند . همین کار را هم کردند . حالا در حدود دو هفته هم هست که اینجا هستم .همانطور که گفتم امشب می خواستم تلفن کنم که تو آمدی . این را هم بگویم در این مدت حاجی جونم هم اعتصاب غذا کرده بود و گفته بود: اگر ژانت من،وانت من را اینجا نیاورید انقدر اعتصاب غذا می کنم تا بمیرم ، ولی آخرین آرزویم این است که  ژانت من شاهد مرگم باشد. بهش گفتند:آخر نمی شود یک پیر زن  خارجی را بدون هیچ جرمی زندانی کرد. آن امریکایی ها را گرفتیم جریمه سختی دادیم، آن انگلیسی را گرفتیم روابط ایران انگلیس به هم خورد ، حالا نوبت بلژیک است، به دلیل اینکه شما یک روز نمی تواند بدون معشوق اتان باشید.

از کلمه پیر زن به حاجی جونم خیلی برخورده بود. گفته بود: او ژانت من است ، او جون و دل من است ، چطور به خودتان اجازه می دهید او را پیر زن خطاب کنید . اگه پیر، ولی نمی لرزه ، به صد تا دختر جوون میارزه. انقدر داد و بیداد کرده بود سرش را به دیوار کوبیده بود که از او معذرت خواستند.

پس از صرف چای و شیرینی مادر زنم ادامه داد: ببین «آندره » اینها داستانی دارند که می گوید: معلمی کف دست دانش آموز پسری را با چوب می زند. صدها کیلومتر دورتر کف دست دختری که با این پسر عاشق ومعشوق بودند کبود می شود. من حاجی جونم هم بدون خبر از هم ، فقط به دلیل عشقی که به هم داشتیم با هم اعتصاب غذا کردیم ، و نتیجه مثبت آن را هم گرفتیم  .

مادر زنم در اتاق را باز کرد، مثل اینکه از در اتاق هتلی خارج شویم بیرون آمدیم، در راهراوها مادر زنم با همه خوش بش کرد ، همه هم با احترام به او سلام می کردند و حاج خانم صدایش می کردند. مادر زنم گفت : به بعضی از آنها فلاما و فرانسه درس می دهد ، تا شاید یک روز احتیاج پیدا کنند.

به مادر زنم گفتم » مشهور است که زندان اوین بدترین زندان ایران است. خیلی ها زیر شکنجه کشته می شوند، این اپارتمان که شما در آن زندگی می کنید، در جای دیگر تهران قیمتش سرسام آور است، وکمتر کسی به خودش اجازه می دهد در چنین محلی زندگی کند، پس این حرفهایی که در باره زندان اوین می زنند درست نیست. گفت: اینها ضربالمثلی دارند که می گوید چاقو دسته اش را نمی برد، این زندان مخصوص خودی ها ست .

پنج روز در تهران ماندم ، چند بار با مادر زنم در تهران گشتم و غذا خوردیم ، در بازار با سفارش حاجی قزوینی سه تکه قالیچه خوب به قیمت ارزان خریدم . در این مدت کوتاه متوجه شدم که مادر زنم با زندگی در زندان خوشبخت است. آخرین روز مادر زنم در زندان غدا پخت ، حاجی قزوینی به خاطر من چند نفر از دوستانش را هم دعوت کرد، سر سفره متوجه شدم که یک آقایی با عبا و عمامه نشسته که چشمهایش را با پارچه سیاهی بسته اند. گفتم : این بیچاره حتما زیر شکنجه نابینا شده . همه زدند زیر خنده ، منجمله شخص چشم بسته. حاج قزوینی گفت: ایشان حاج اردبیلی معاون سابق بنده هستند و چشمشان هم از چشم من بهتر می بیند، ولی از بسکی هیزند و مرتب به باسن مادر زن جناب عالی خیره می شوند، بدین علت چشمهایشان را بسته ام تا نتواند به باسن خانم بر بر نگاه کنند .رییس زندان با خنده گفت : تره به تخمش میره حاج اردبیلی به راییس ا ش  . سر سفره همه گفتیم خندیدیدیم . حاج اردبیلی از من خواهش کرد که چنانچه در بلژیک جنس دست دوم تمیز گیر آوردم ، ایشان با قیمت خوب خریدارند، البته مزد من فراموش نمی شود.

بعد ار خداحافظی مفصل زندان اوین را ترک کردم و روز بعدش روانه بلژیک شدم . در اینجا یک آگهی کوچک به یک روزنامه محلی به این شرح دادم :

یک مرد زندانی سیاسی در ایران محتاج محبت زنی است با مشخصات زیر ، تا روح زجر کشیده اش را که مانند آینه ای شکسته می ماندبا عشق خود به هم بچسباند و در قلب و روح خود جای دهد.

باسن بین 120 تا 130 کمر 70 تا 80 دور سینه 100 تا 110 سن 55 تا 65 سال ، مسئله مادی اصلا مهم نیست ، آدرس سفارت بلژیک در ایران . دو هفته بعد از طرف وزارت خارجه مرا خواستند، و در آنجا به من گفتند که در روابط تجاری و عاطفی دوستان خود مزاحم سفارت بلژیک در ایران نشوم .

گویا پس از این آگهی بیش از پا نصد زن با سفارت بلژیک در تهران تماس گرفته اند و خواهان آشنایی با حاج اردبیلی شدند. در اینجا هم کمیته دفاع از حاج اردبیلی تشکیل دادند، و قرار بود با دو هواپیما در بست برای دفاع از حاج اردبیلی به تهران بروند، ولی سفارت ایران در بلژیک  به آنها ویزا نداد. بدین جهت در مقابل سفرات ایران در بروکسل دست به تظاهرات برای آزادی حاج اردبیلی زند. ولی چند ماه بعد مادر زنم یکی از دوستان قدیم خودش را به تهران دعوت کرد و با حاج اردبیلی آشنا نمود.گویا دو طرف نهایت خوشحالی را از این آشنایی دارند.

 

در این موقع خانم ایشان با دو فنجان قهوه وارد شد ،پس از سلام وعلیک مختصر، ما را تنها گذاشت.

آندره گفت: از وقتی که از ایران برگشته ام دچار تضاد فرهنگی شده ام ، نمیدانم متوجه شدید یا نه .

خانم من هم با بالا رفتن سنش باسنش بزرگتر می شود. از یک طرف فرهنگ غربی با تبلیغات زیاد میخواهد باسن زن کوچک باشد، از طرف دیگر در اثر معاشرت با ایرانیان تحت تاثیر فرهنگشان قرار گرفته ام و باسن بزرگ را ترجیح می دهم . این موضوع را با همسرم چندین بار در میان گذاشتم ، او هربار جواب می دهد : بادکنک که نیست بادش را کم و زیاد کنم ، یک بار تصمیم ات را بگیر تا در باره اش فکر کنم .  این مشکل بزرگی برای من شده است. عقیده شما در این باره چیست؟

گفتم : به نظر من انسان بیشتر تحت تاثیر فرهنگ اولیه اش قرار می گیرد ، ولی به قول بزرگان ما : اندازه نگهدار که اندازه نکوست ؛ البته اندازه نسبی است. ولی هنوز نفهمیدم  چگونه به فکر نوشتن کتاب » هرگز بدون مادر زنم از این خارج نمی شوم افتادید. چرا آن را نوشتید؟

«آندره » بعد ار کشیدن آهی گفت : حاج قزوینی چهار ماه در زندان ماند و سپس آزاد شد. در این مدت مادر زنم همیشه با او بود. بعد از آزادی دیگر هیچ شغلی را قبول نکرد و با همسرش به گردش مشغول گشت.دیروز از شیراز تلفن کردند، گویا خیال دارند به اینجا بیایند ، و از اینجا به سایر کشورهای اروپایی . به گفته مادر زنم مسئله مهم عبا و عمامه نعلین حاج آقاست که به هیچ وجه حاضر نیست تغیر دهد، در ضمن حاج آقا  زبانهای فلاما و فرانسه را خوب یاد گرفته . اما من چگونه به فکر نوشتن این کتاب افتادم .

در حدود دو سال پیش از طرف شرکتی که در آن کار می کردم مرا برای شرکت در کنگره ای به آمریکا فرستادند. در آنجا با خبر نگاری آشنا شدم به نام «ب» که در ایران هم بوده. حرف از همه جا زد از جمله گرگانهای امریکایی در ایران و سپس زندانی شدن یک پیر زن بلژیکی به جرم جاسوسی برای اسراییل و امریکا. من از این حرف خنده ام گرفت و گفتم این خانم که شما می فرمایید مادر زن من است و جریان را کوتاه برای او شرح دادم . یک هفته بعد از اینکه به بلژیک برگشتم  آقای «ب» کتاب هرگز بدون دخترم را برای من فرستاد. من این کتاب را پیش از این خوانده بودم به نطرم بی معنی بود. چند روز بعدش آقای «ب» تلفن کردو گفت : من برای یک سری خبر راجع به بازار مشترک و روابطش با آمریکا  به اینجا امده ام ، در ضمن میخواهم شما را هم ببینم . من همسرم را برای شام دعوت کرد.سر میز شام از من پرسید ایا کتاب هرگز بدون دخترم را که برایتان فرستاده ام خوانده اید ؟ گفتم : قبلا خوانده بودم  ، ولی به نطرم جالب نبود. گفت مهم نیست ، ولی این کتاب برای نویسنده و ناشرش ملیونها دلار سود داشته . من در مورد مادر زن شما با یک ناشر صحبت کرم ، چنانچه ما هم کتابی به اسم «هرگز بدون مادر زنم » یعنی هرگز بدون مادر زنم تهران را ترک نمی کنم بنویسیم او با هزینه خودش چاپ می کند و پیشاپیش هم یک ملیون دلار به شما می دهد، به علاوه در صدی از فروش و ترجمه آن به زبانهای دیگر. چند روز بعدش هم با ناشر به دیدنم امدند و قرارداد را بستیم.

آقا «ب» مدت دو هفته به خانه آمد. من با آب تاب جربان را برایش تعریف کردم . سه ماه بعدش کتاب

» هرگز بدون مادر زنم » چاپ شد و پر فروش ترین کتاب سال کردید.

گفتم شما در کتابتان نوشته اید: وقتی مادر زنم را در زندان اوین دیدم او را نشناختم ، اسکلتی بود که به دست پایش زنجیر بسته بودند، این جلادها به او رحم نمی کنند، هر روز شلاقش می زنند، میخواهند اقرار کند، این زن نمی داند به چه گناه ناکرده اقرار کند ، هرچه خواستند در رادیو تلویزیون گفته ، باز هم آزادش نمی کنند و شکنجه اش می دهند .  

گفتم : شما در جای دیگر نوشته اید: هرگز با مادر زنتان به ایران نروید ، به خصوص اگر باسنش بزرگ است و آزادی خواه ، و خواهان برابری حقوق زن و مرد و نتواند تحقیر را تحمل کند، پس همه این حرفها دروغ است؟ شما در مقدمه کتابتان نوشته اید:

 

چرا این زن ، مادر زن من زندانی است و هر روز شکنجه اش می دهند، به خاطر مبارزه با بردگی ، به خاطر دفاع از حقوق زنان ایران، به چه میخواهند اقرا کند، به گناه ناکرده ، چرا سازمان ملل و سازمان عفو جهانی به کمکش نمی شتابند، چرا مطبوعات غرب در باره اش سکوت کرده اند، شاید به دلیل قراردادهای تجارتی بین ایران و غرب می باشد. من این کتاب را نوشتم تا دنیا بداند آن زمان که ما با خیال راحت جلوی تلویزیون نشسته ایم ، یا به گردش می رویم در زندانهای ایران بر سر زنان چه میاید.

«آندره» گفت:  با نوشتن این کتاب وجدان من ناراحت است ، ولی ثروتمند شده ام . به مرور زمان سر وصدای این کتاب میخوابد و وجدان من هم آرامش میابد، ولی پولی که از بابت آن گرفته ام زیاد می شود، با ناراحتی موقت وجدان آینده خود و همسر وفرزندانم را به خوبی تامین کرده ام. خواهش می کنم مطالب را که من امروز گفته ام شما در نشریات بنویسید تا مردم با حقایق آشنا شوند، و از قول من هم از تمام ایرانیان پوزش بخواهید. در ضمن قرار است فیلمی از این کتاب ساخته شود.

یک کمی فکر کردم و گفتم : به نظر من کسی که میخواهد نقش حاجی قزوینی را بازی کند باید ایرانی باشد. چنانچه سازنده فیلم مایل باشد من حاضرم نقش او را بازی کنم ، چون من بیشتر به تمایلات مردان برومند قزوین آشنا هستم  ، ولی به شرطی که کسی که  نقش مادر زن شما را بازی می کند از چهل سال بالا نباشد، و اگر هم باسنش به بزرگی باسن مادر زن شما نبود اشکالی ندارد.

» آندره » گفت:با تهیه کننده فیلم صحبت می کنم و نتیجه اش به اطلاع  شما می رسانم.

از خوانندگان این مطلب خواهش می کنم اگر مرا در این فیلم دیدید به باد ناسزایم نگیرید  که چرا ابروی ایرانیان را بردم  و به آنها خیا نت کردم . باید بدانید یک اجنبی نمی تواند نقش حاج قزوینی را به خوبی من بازی کند و این بیشتر سبب ننگ ما خواهد گشت

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: