نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 13, 2007

قوطی خالی

  

 

من یک قوطی حلبی خا لیم

جلوی پای کودکی بازیگوش

در کوچه ای سنگی و خاکی

 

پای به من می زند

به دیوارم می زند

خیال می کند توپم

گناهی ندارد

توپ ندارد

 

من درد می کشم

از صدای رعشه آور خود

زجر می کشم

 

رهگذاران گوشهای خود را می گیرند

بر سر کودک فریاد می زنند

کس نمی گوید که این کودک

گناهی ندارد، که توپ ندارد

گناه از من است که خالیم

 

اگر پر بودم

بازیچه کودکی نبودم

 

کاشکی گلدانی بودم پر گل

بر طاقچه ای ، تزیین اتاقی

یا جام شرابی در دست مستی

یا سازی که نوایم عده ای را شاد می کرد

یا قوطی دارویی در دست دردمندی

کاشکی

 

افسوس که قوطی خالیم

از تلی خاکروبه جدا، بازیچه کودکی بازیگوش

که از صدای رعشه آور خود زجر می کشم

و، رنج می برم که این کودک توپی ندارد

 

 از کتاب هرچه بادا باد. نوشته خودم  . دی 1377 / دسامبر 1998

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: